Lilypie Kids Birthday tickers

javahermarket

< head> زندگی همینه



























زندگی همینه

جمعیتی گرد آمده اند . همهمه است . نمیدانم شادی میکنند یا معترضند . نمیدانم به چه نگاه میکنیم. صدای رگبار به گوش میرسد. محمود میگوید تیراندازی است و من خوشبینانه میگویم نه . آتش بزرگی در وسط جمعیت را نشان میدهم و فردی که با بیل اسفند بر آتش میریزد. میگویم صدای ترکیدن اسفند است . 

به انتهای خیابان نگاه میکنم . نه واقعا صدای تیراندازی است . کسی بر سکویی در بلندی ایستاده مسلسلی به دست دارد و بی محبا تیراندازی میکند . به زمین و آسمان . سر اسلحه را بی هدف میگرداند . همان که با بیل اسفند بر آتش میریخت به سمتش میرود و اعتراض میکند به این تیراندازی . میبینم تیری به ساق پایش شلیک میکند و او به روی زانوهایش خم میشود. با محمود و کیوان به داخل ساختمانی پناه میبریم . از پنجره نگاه میکنم جمعیت به سمت فرد تیرانداز هجوم آورده اند و به زمینش میزنند . فردی با قمه ای بزرگ از راه میرسد . مردم دست و پایش را و فرد قمه به دست مشغول بریدن گوش تیرانداز میشود. جوانکی با لبخند دستهای تیرانداز را نگه داشته است .تیرانداز میگرید و فریاد میکشد . دستم را بر چشمانم میگذرام تا این وحشی گری را نبینم . 

در همین حین در اتاق باز میشود و از خواب بیدار میشوم . دست و پاهایم سنگین است . خوشحالم که خواب است . امیدوارم دیگر از این صحنه ها حتی به خوابم هم نیاد . 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/٢/٤ساعت ٧:٤٠ ‎ق.ظ توسط آزاده نظرات () |

صبح زود با اصرار با دایی همراه میشوم. از سردخانه بیمارستان تحویل میگیریمش . سرنشین همان آمبولانس آشنای 8 سال پیش میشویم و به سمت آرامگاه حرکت میکنیم .

صدای باز شدن زیپ کاور را میشنوم. با احتیاط به اتاق وارد میشوم . مشغول باز کردن نوارهایی که به دستان و پاهایش بسته شده میشود قسمتی از نوار با چسب به موهای همچون حریرش چسبیده ، قیچی را برمیدارد و موهایش را میچیند . دلم می خواهد دسته ای از موهایش را برای خودم نگه دارم اما حرفی نمیزنم . جلوتر میروم ارام خوابیده است . بسیار ارام . صورتش موجی از آرامش با خود به همراه دارد . انگار بر لبانش لبخند دارد .

شلنگ آب را بر میدارد و صورتش را خیس میکند . موهایش برروی سنگ آبی با موج آب حرکت میکند .نمیدانم آب سرد است یا گرم . دلم میلرزد.  آب بینی و گوشش را پر میکند . طاقت نمی آورم . در اتاق کناری منتظر میمانم و شعرهایی که برایم میخواند را زمزمه میکنم .

تن آدمی شریف است به جان آدمیت ....

خانمی که مشغول شستنش است چیزهایی زیر لب زمزمه میکند .

گهگاه سرکی میکشم . میگوید باید چند مرد محرم بیایند و از روی سنگ به روی تختی که کفن روی آن پهن شده منتقلش کنیم . می گویم کسی نیست من هستم و دایی . میروم دایی را صدا میکنم وقتی برمیگردم با حوله ی بزرگی او را پوشانده است . با دایی جا به جایش میکنیم . دایی بیرون میرود . بوی کافور اتاق را پر کرده است . کمک میکنم و کفن میپوشانمش . چند نفر از کارکنان می آیند و کمک میکنند و درون تابوت میگذاریمش و به مسجد منتقلش میکنیم . منتظر میمانیم تا بقیه برسند و باقی کار که مشخص است .

و اینچنین قدسی جون برای همیشه ما را ترک میگوید و من آخرین کارهایی که میشود برای یک جسم انجام داد را برایش انجام میدهم.

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/۱/٤ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

تک تک تک 

ثانیه های آخر و سال تحویل میشود . 

روبوسی و تبریک سال نو و عیدی هایی که مامان و بابا آماده کرده اند . فورا آماده شده و حرکت میکنیم . اول خونه قدسی جون . بابابزرگ نمی بوسد . خودم را لوس میکنم و ادا در می آوردم ولی نمیبوسد . داد قدسی جون را در می آورد : خوب ببوس بچه رو یعنی چه این چه اخلاقیه . تا عیدی ام را از بابابزرگ نگیرم ولش نمیکنم . بعد هم قدسی جون عیدی میدهد. بعد دایی فرهاد. به خاطر ندارم دایی فرزاد عیدی داده باشد . دایی فرخ که حتی نمی بوسد . داستانی داشتیم هر سال عید . 

اما امسال نهمین سال است که مامان عیدی نمی دهد ، چهارمین سال است که بابابزرگ عیدی نمی دهد و اولین سال که قدسی جون ... . 

سه روز پیش ما را ترک و حسرت یک عیدی دیگر به دلمان گذاشت . تنهایمان گذاشت با دنیایی از حسرت های ریز و درشت . دلم تنگ است . دلم تنگ است . چشمانم باران دارد اما بغض نمی ترکد . 

هفته قبل که ساری بودم کیوان لباس عیدش را پوشید و قدسی جون عیدیش را داد و دایی گفت که یادگاری نگهش دارم . دلم لرزید ، قلبم پاره شد . به خودم گفتم من سالیان سال از او عیدی خواهم گرفت فکر نمیکردم داغش به دلم بماند . 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۱/۱٢/۳٠ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

عنوان پست جدید را که مینویسم ، به یاد یارانه و عیدانه و قیمت های نجومی و خرید شب عید می افتم . 

امسال بی تمایل تر از سال گذشته به استقبال عید میروم . البته ما که به استقبالش نمیرویم خودش را زورچپان کرده این عید . 

برف بی موقع هم مزید بر علت شده انگار . همه چیز دست به دست هم میدهد که عید امسال بوی عید ندهد. 

به عشق اردیبهشت و عطر مست کننده بهار نارنج روزگار میگذرانم . 

اردیبهشت عزیز بی صبرانه منتظرت هستم. 

کاش امسال اردیبهشت را ساری باشم .

عطر بهار نارنج میخواهم نه دود .

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/۱٢/۱٧ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ توسط آزاده نظرات () |

از خانه دوستش برمیگردد. تازه رفته بود . 

میگویم :چرا نماندی ؟

میگوید :باهاشون حال نمیکنم .

میگویم : خوب نیست اینطور حرف بزنی . باید بگویی از مصاحبتشان لذت نمیبرم . 

نگاه عاقل اندر سفیهی میکند و

میگوید :جفتش یکی هست حالا همون که تو گفتی .

می گویم :وقتی میتوانی درست حرف بزنی و از کلمات زیبا استفاده کنی چرا اینکار را نمیکنی؟ و علت زود برگشتنش را جویا میشوم. اینگونه توضیح میدهد:

میخواستن برن روضه . من گفتم که نمیایم . بهشون گفتم مامان و بابای من این جورجاها نمیرن و منم مثل اونا نمیرم . میدونی مامان یه جورین. همش میگن به خدا . مثلا فاطمه دفتر حسین رو پاره کرد و بعد به مامانش گفت به خدا من نکردم . بعد حسین بهش گفت دروغگو. من خوشم نمیاد . تو بهم گفتی نباید بگم به خدا ، گفتی اینجور حرف زدن درست نیست ولی اونا همش اینجوری حرف میزنن . تو همیشه در مورد(... اینا ) میگی از نظر فرنگی(فرهنگی)  با ما جور نیستن . به نظر من اینا هم با ما جور در نمیان . فکر میکنم آرتین کیانی بهتر باشه ، حرف الکی نمیزنه و به خدا هم نمیگه .

من سکوت میکنم و نمیدانم از قدرت درک پسرک 5سال و نیمه ام باید خوشحال باشم یا ناراحت . او از این سن برای خودش اصول و قواعدی دارد . مسائل را از دید خودش تحلیل میکند و تصمیم میگیرد . حتی برای مدت کوتاه هم که باشد تصمیمش را عملی میکند . شاید فردا بخواهد همبازی حسین باشد ولی در آن لحظه وقتی حس کرد برخلاف باورهایش باید رفتار کند از کنار حسین بودن منصرف شد و تنهایی و بی حوصلگی را برگزید . 10 روزی میشود که دیگر نمیگوید بروم با حسین بازی کنم . هم خوشحالم هم نگران.

 

 

فریال عزیز که مدام مرا شرمنده میکنی ، اگر وبلاگی داری ادرسش را برایم بنویس تا بیشتر با هم آشنا شویم . 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۱/۱۱/۳٠ساعت ٧:٤۸ ‎ق.ظ توسط آزاده نظرات () |

بوی عید به مشام میرسد.

رنگی از شادی دیده نمیشود . 

چشمهای نگران پدرها و مادرها .

دستهای خالیشان.

چشمهای پر از ذوق کودکان برای داشتن لباس عید و آجیل و عیدی و دید و بازدید .

صحبتهایشان در مورد هفت سین و سبزه و عمو نوروز

نیا عمو نوروز نیا 

چطور دلت می آید دل این کودکان را بشکنی ؟ چطور میتوانی اشک به چشم خانواده ها بیاوری ؟ چطور میتوانی شرمندگی این پدر و مادر ها را ببینی ؟

امسال را مرد باش و نیا . 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۱/۱۱/۳٠ساعت ٧:٤۳ ‎ق.ظ توسط آزاده نظرات () |

دوستی دارم که وقتی دلم تنگ بود و دلش را شکستم ، ناراحتیش را اینگونه برایم توصیف کرد .

وقتی تو ناراحتی ، وقتی تو دلت میگیرد ، دلتنگ میشوم. به یاد بیاور عصر جمعه ی زمستانی را، حدود ساعت 5 عصر ، آن هنگام که دنگ و دنگ اذان به گوش می آید ، آن هنگام که آسمان را ابرهای تیره پر کرده اند و هر آن منتظری که بغضش ببارد . همان عصر جمعه ای که شنبه اش امتحان داری و درس نخوانده ای . دلتنگیش را ، غمش را به یاد می آوردی ؟ چیزی از کلافگی اش در خاطرت هست ؟ من آنگونه از ناراحتی ات دلگیر میشوم .

سخت خجالت زده شدم . از اینکه قلبش را شکستم ، از اینکه بی دلیل ناراحتش کردم. از اینکه همه ی ناراحتیم را بر سر او فریاد زدم . من چه کردم ؟ 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/۱٠/٢۸ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ توسط آزاده نظرات () |

دوستش دارم . دوستم است . برایم عزیز است . برای همه عزیز است . اشتباه کرده قبول. باید شکسته شود . تابویش را میگویم . ولی نه اینگونه . 

جایی مطلبی برایش نوشتند و شاید من بیشتر از خودش ناراحت شدم . غرور خودم را شکسته میبینم . جایش نامناسب بود و بدتر از همه زمانش و صد البته مدل بیان شدن مطلب .

زیر سوال بردن همه دوستانی که تلاش در پیدا کردن راهی مناسب دارند، خورد کردن شخصیتی در مکانی عمومی . نه من این راه را نمیپسندم ، نمیپذیرم . تا آنجا که به من مربوط است خودم را کنار خواهم کشید . دیگر کلامی نخواهم گفت . دیگر حرفی نخواهم زد و مداخله ای از جانب من نخواهد بود . همه ارتباطاتی را که بر این اساس برقرار کرده بودم قطع خواهم کرد و منتظر نتیجه رفتار دوستان میمانم .

بسیار ناراحتم . 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/۱٠/٢٤ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

تا به حال اشکهایم اینقدر درشت نبوده اند . خیلی زجر آورد است  وقتی تلاش میکنی و امیدواری که نتیجه بگیری و باز مثل همیشه به در بسته میخوری . 
باز هم گفت نمی آید . گفت دوستان تو هستند و اصلا علاقمند به دیدارشان نیستم . باز هم مثل همیشه .

دلم میخواهد نا امید بشوم و بیخیال ولی بازهم مثل همیشه امیدوارم که همه چیز درست خواهد شد .

گویند ادمیزاد به امید زنده است . 
شاید درست باشد ولی هر بار با درهای بسته رو به رو شدن ، میشکندت ، خورد میشوی . و من چقدر پوستم کلفت است که هنوز امیدوارم 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/٩/۳٠ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

ساعت که به چهار نزدیک میشود قلبم تندتر میتپد . دلهره ای به جانم میدود . خواهد آمد یا نه ؟ ساعت 4:05 میشود . خوب نیامد . دلم میگیرد . به دوستم فکر میکنم که همسرش همیشه دیر وقت می آید . می گوید گاهی حتی شبها نمی بینمش . چه سخت است . من تحمل تنهایی ندارم . حتی اگر قرار باشد حرف نزنیم یا دعوا کنیم . 

اینها که نوشتم همه مربوط به قبل از آمدنش بود . 

کمی از 6 گذشته بود که به خانه آمد . سرخوش به نظر میرسید . نان خریده بود . به آشپزخانه رفتم تا چای را گرم و نان را جا به جا کنم . او هم پشت سرم آمد . در همین هنگام تی لیز خورد و بر زمین افتاد و پایش گیر کرد و داستان آغاز شد ، خواستم سر صحبت را عوض کنم . گفتم کره تمام شده .

گفت : خودت برو بخر .

گفتم به اندازه فردا داریم .

بعد با خودم فکر کردم میچسبد نان گرم با کره . کره را از یخچال در اوردم تا لقمه ای بگیرم . فریاد کشید تو که گفتی کره نداریم ، تو دهات شما به این پنیر میگویند ؟

گفتم : من که گفتم به اندازه فردا داریم . وقتی با تو حرف میزنم گوش نمیدهی و بعد اعتراض داری .

و غر غر ادامه پیدا کرد و در نهایت مثل همیشه با جمله تو یک دهاتی بیشتر نیستی و از اینجا برو تمام شد . 

منهم از آشپزخانه بیرون آمدم . کمی روی مبل نشستم و بعد هم به سراغ کتابی که مشغول خواندش بودم رفتم . به اتاق که آمد سعی کردم اوضاع را عادی جلوه دهم و به حرف بکشانمش که جواب نداد و منهم بیخیال شدم و راستش در دلم گفتم گور بابات هر غلطی میخوای بکن .

حالا خوابیده است . ساعتی دیگر بیدار میشود و فراموش میکند که چطور اعصابم را بهم ریخته . میخواهد شوخی کند ولی من توانش را ندارم . فراموش نکرده ام ، هنوز اعصابم متشنج است . تحمل میکنم ، تحمل میکنم و اگر باز هم به مسخره بازی ادامه دهد فوران خواهم کرد .  

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۱/٩/٢۸ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

Design By : nightSelect.com