Lilypie Fifth Birthday tickers

javahermarket

< head> زندگی همینه



























زندگی همینه

پیرمرد مهربان ، با آن نگاه دوست داشتنی اش برای همیشه از بین ما رفت . عاشق نگاه گرم و سیبیلهایش بودم .

دو سالی از آخرین باری که دیدمش میگذرد. و اولین خاطره ای که از او دارم را هم به خوبی به یاد می آورم . آن زمان که دخترکی 13 ساله بودم .

و فردا برای همیشه به آغوش خاک سپرده میشود . همه خاطرات، رنج ها و سختیها را برای همیشه ترک می گوید .

و از بزرگان خانواده روحی ، عمه مهری می ماند و قدسیه جون . برایشان عمری طولانی آرزو دارم .

باز هم دیماه قربانی دیگری گرفت

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱٥ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

دیماه دوباره آمد .

امسال دوباره مرگ مادری را شاهد بودیم .

هفت سال گذشته است . امسال هفتمین سالگرد مامان را کاملا در سکوت و به تنهایی برگزار کردم . فقط به پونه گفتم که امروز است .

دیروز کیوان خودش را سوزاند. جورابش را پرت کرد پشت رادیاتور وقتی خواست درش بیاورد دستش گیر کرد . جیغ میکشید و میگفت سوختم. من هم به سرعت چند کاسه آب سرد روی بازویش ریختم. میخواستم به آتش نشانی زنگ بزنم که بیایند و دستش را در بیاورند که خودش موفق شد . دو تاول بزرگ زیر بازویش زده . درست همان قسمتی که با بدنش در تماس است . چند تاول ریز هم روی ساعدش . قسمتی از پوست بازویش هم کنده شده . پسرک دستانش را باز نگه داشته بود و در خانه میدوید . اشکهای درشتی میریخت و ناله میکرد . برایش پماد زدم و باند پیچی کردم. چند ساعتی ناله کرد و بعد آرام شد . امروز دستش را دوباره نگاه کردم . چشمانم سیاهی رفت. خیلی وحشتناک شده است . جالب است خودش میگوید : چیزی نیست مامان تا تولدم خوب میشود .

کلا بچه پرتحملی است . خیلی خوب درد را تحمل میکند . نشسته و برایم نقاشی میکشد . دلم میخواهد محکم در بغلم فشارش بدهم . آنقدر که استخوانهایش را بشکنم .

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱٤ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

از در مهد بیرون می آید . کاغذی در دست دارد که با ذوق نشانم میدهد . آدمی کشیده و زیرش یک 20 گرفته با یک برچسب خیلی عالی

می گویم : امروز تو مهد چی یاد گرفتین؟

می گوید : سلام کردن . بعد برایم توضیح میدهد که سلام کردن 70 تا جایزه دارد. بعد هم از شیطان میگوید که بوی بدی میدهد . بعد هم کلمه نامفهموی میگوید . مشخض است چیزی شنیده که معنایش را نمیفهمد حتی نمیتواند تلفظش کند . و آن کلمه هم چیزی نیست به جز غسل .

چیزی نمیگویم . ولی محمود طاقت نمی آورد . میپرسد چطور شیطان را از خودت دور میکنی ؟

کیوان دستش را تکان میدهد و میگوید اینجوری .

می گوید: امروز که به خانمت سلام کردی بهت 70 تا جایزه داد ؟

می گوید : قراره خدا جون بهم جایزه بده ولی هنوز نداده . باید بره عابر بانک پول بگیره جایزه بخره .

خیلی عصبانی هستم . به جای اینکه برای بچه توضیح بدهند که سلام کردن کار خوبی است یا مثلا فلان کار بد است ، میخواهند با جایزه دادن یا ترساندن آموزش بدهند . دیده اند 30 سال این روش جواب نداده . جوانهای دین گریز امروز را همه می بینیم . شاید فقط ما میبینیم .

واقعا لازم است برای انجام یک کار خوب حتما جایزه ای در میان باشد ؟ نمی شود فقط برای انسانیت کار خوب انجام داد ؟

دلم نمیخواهد مدرسه برود . دلم نمیخواهد در این جامعه که همه چیزیش احمقانه است زندگی کند .

او فقط 4 سال دارد.

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/٩/۳ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

کیوان میگوید : مامان میدونی مامانی بهم گفته دلش برای من و بابا تنگ شده . منم گفتم بابا میخواد بیاد نیشابور . بعدش مامانی گفت که منم برم ولی من بهش گفتم که نمیرم . میدونی مامان من تو رو دوست دارم . مامانی دلش برای تو تنگ نشده بود .

از اداره برمیگردد . چای میخورد . کمی که میگذرد. حرفهای کیوان را برایش میگویم و تاکید میکنم که دلم نمیخواهد اگر اختلافی  بین من و خانواده ات وجود دارد به کیوان منتقل شود چه آگاهانه چه ناخودآگاه .کیوان بچه باهوشی است و مسائل را خوب تحلیل میکند .  اخمهایش در هم میرود . تلفن را برمیدارد و به اتاق میرود . دلم شور میزند . خوشبختانه کسی خانه نبود .

کیوان پیله میکند که میخواهد به حمام برود . ما هم فرصت را غنیمت میشمریم و مشغول صحبت میشویم . هر دو خوب میدانیم که پسر زرنگی است و کلا جلو او از مسائل خانواده ها صحبت نمیکنیم .

میگوید بیا برای تعطیلات تاسوعا و عاشورا برویم نیشابور .

- من دوست ندارم بیایم ولی اگر خواست قلبی توست حرفی ندارم . ولی خودم دوست ندارم . برایم عذاب آور است .

می گوید: تا کی ؟

- تا وقتی که مادرت زنگ بزند و حال مرا بپرسد . کمی عصبی هستم . میگویم . خواهرت کار زشتی کرد .در ضمن تو خودت گفتی نیا تا آنها بدانند رفتار زشتشان بی جواب نمی ماند .تا قبل از عید مادرت باید برود مکه . قاعدتا باید به من زنگ بزند . اگر زنگ زد ، منهم موقع برگشتش می روم فرودگاه استقبال.

می گوید: به مادرم چه ربطی دارد ؟

- او بزرگتر بود . میتوانست زنگ بزند و بگوید مریم نفهمی کرد و همه چیز تمام میشد . نه اینکه با بی اعنتایی به من جانب دخترش را بگیرد و به او حق بدهد . خودشان جرم تعریف کردند ، قضاوت کردند ، حکم صادر کردند و اجرا کردند و من اینجا روحم هم خبر نداشت . بار اولشان هم نبود . قبلا هم مریم زنگ زده بود و حرفهایی از این دست به من زده بود . من همیشه گذشت کرده ام . همیشه فکر کردم خانواده من هستند . من میتوانستم از همان اول قیافه بگیرم و آدم حسابشان نکنم . تو که میدانی آنقدر برتری داشتم که به هیچ حسابشان نکنم .

می گوید : دلم برای آنها تنگ نشده . دلم برای شهرم تنگ شده .

- برو ولی تنها . مادرت باید بداند اگر تو و کیوان را دوست دارد باید مرا هم بخواهد . کیوان بدون مادرش معنی ندارد . اصلا میخواهم تنها بروی تا این مساله را درک کنند. می دانی چه عذابی است یک هفته تمام در خانه نشستن و مادرت را دیدن . میدانی چقدر سخت است وقتی از بیرون می آیم ومادرت جواب سلامم را نمیدهد؟ میدانی وقتی ظرف ها را نمیشورم یا غذا درست نمیکنم بد رفتاری میکنند؟ میگویم اگر ساری میرفتیم و تو مجبور بودی 2 روز تمام را در خانه بنشینی و همدم بابا باشی سخت نبود ؟

میگوید : واقعا قابل تحمل نبود . اگر دایی هایت نبودند و یا احسان و پروین اصلا بیشتر از نصف روز ساری نمی ماندم .

- مادرت می گوید شما عروسها میخواهید بین خواهر وبرادرها جدایی بیاندازید . تا به حال چند بار گفتی که خانه مریم نمی روم و من اصرار کردم و رفتیم ؟ همین مهناز هر بار که پول میخواست به تو زنگ میزد یا من ؟ واقعا مستحق این رفتار هستم . میدانستی وقتی پشت دست کیوان زدم ، به من گفت می خواستم بزنم تو دهانت ولی خودم را کنترل کردم ؟(چشمهایش گرد میشود این فرمایش مادرش را تا به حال رو نکرده بودم )میدانی هر بار که تنها ساری میروم ؛ بابا بیچاره ام میکند که چرا با محمود نیامدی . 100 بار میپرسد محمود از ما دلخوری دارد؟ همیشه میگوید : محمود شوهر توست ، پدر کیوان است ، مثل پسر من است ، من شما را بدون محمود نمیخواهم . ولی وقتی تو یک هفته نیشابور بودی با وجود اینکه همه میدانستند کیوان تب کرده و مریض است مادرت زنگ نزد حال نوه اش را بپرسد . تو باور میکنی که دوستش دارد؟

می گوید : میدانم که بین کیوان و بچه های مریم فرق میگذارد.

- دو سال پشت سر هم است که عید میگوید ساری نرو نیشابور بمان . از انصاف به دور است . بابا تنهاست . 70 سال سن دارد . به جز من و ارژنگ هیچ کس را ندارد . من از مادر تو انتظار این رفتار را ندارم . از یک زن 57 ساله بیشتر از این انتظار میرود . آیا وقتی مریض بود و ما 1 ماه نیشابور ماندیم من کوچکترین گلایه ای کردم ؟درست یک ماه بعد ،تعطیلات عید گفتی مادرم مریض است کل تعطیلات را نیشابور بمانیم با کمال میل قبول کردم .  وقتی پدرت فوت کرد و 25 روز پیششان ماندیم من حرفی زدم ؟

می گوید : همه حرفهایت را قبول دارم، انصافا همیشه به دلم راه آمدی. ولی خوب منهم برای ساری نیامدن دلایلی دارم ولی باز به خاطر تو می آیم .

 (در دلم می خندم چون به خاطر من نمی آید . دلش برای دایی هایم تنگ میشود )

- اگر مثلا من حرف زشتی به مادرت بزنم تو چه انتظاری از من داری ؟ که بروم پیششان و حتما هم معذرت بخواهم و تازه میدانی که رفتار خوبی هم با من نخواهند داشت. تو هم اشتباه کرده بودی . رفتار بدی داشتی . من از تو خواستم که بروی تا این قضیه کش پیدا نکند و دیدی که بابا هیچ به روی خودش نیاورد مثل قبل پذیرای تو بود . حتی برای رفتار نامناسبت معذرت هم نخواستی . کسی انتظار هم نداشت . می دانست شرمنده ای .تو میتوانی دیگر ساری نیایی ولی باید می آمدی تا دلخوری ها از بین برود .

می گویم : من هیچوقت از تو نمیخواهم با خواهرت قطع رابطه کنی .ولی خودم تا زنده هستم خانه خواهرت نمی روم و به کیوان هم اجازه نمیدهم تنها آنجا برود میتوانی همراهش بروی . اصلا دوست ندارم دوباره ببینمش . فکر اینکه با او زیر یک سقف باشم عذاب آور است . آدم بسیار بسیار بی ادبی است . من که جای خود دارم به بابا هم بی احترامی کرد . خوب من هم امامزاده نیستم حتما رفتارهای زشتی داشته ام ، حتما کارهایی کرده ام که خوشایند خانواده تو نبوده ولی رفتار خواهرت با من بسیار زننده بود و بدتر از آن حمایت مادرت از رفتار زشت دخترش بود . در ضمن این را هم بگویم دیگر بیشتر از سه روز نیشابور نمی مانم . ظرف نمیشورم ، غذا نمی پزم ، کلا دست به سیاه و سفید نمی زنم . چه رسد به تمیز کردن راه پله و قالی شستن و اتاق رنگ زدن .

کیوان مدام صدایش میکند . دوست ندارد طولانی مدت در حمام تنها بماند .

می گوید : پس من هم نمیروم .

- نه تو برو . میخواهم که بروی . به دو دلیل .اول اینکه وظیفه داری به مادرت سر بزنی . دوم همه بدانند از این به بعد عکس العمل رفتارهای بدشان را خواهند دید .میدانم که گله من را پیش تو میکنند . همه حرفهایشان ممکن است درست باشد فقط بدان من هیچوقت به هیچ کس به خصوص مادرت بی احترامی نکردم . همیشه هم هر کاری ازدستم بر آمده برای همه انجام داده ام .

می گوید : دیگر نگو من خودم میدانم . بهتر از تو میشناسمشان .تازه جرات نمیکنند در مورد تو پیش من حرف بزنند. اصلا بهشان رو نمی دهم .ولش کن مسافرت به نیشابور کنسل شد ،بلیط بگیر برویم ساری حالش را ببریم .

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/۸/۱٩ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

تلفن زنگ میخورد . صدایی آشنا می گوید بفرمایید. قلبم فرو میریزد . همان صداست . میروم به 20 سال پیش به 13 سالگی . کنار تخته ایستاده با مانتو مقنعه ای مشکی . سیستم گوارش انسان را توضیح میدهد . گرد گچ بر روی شانه هایش نشسته . من با دقت گوش میدهم . از شنیدن درسش لذت میبرم . دوستش دارم .

مرا میشناسد . میگویم سالهاست که آرزوی دیدار مجددش را دارم . قرار میگذاریم برای دو هفته دیگر . بی صبرانه منتظرم تا بر دستان سفید از گچ اش بوسه بزنم .

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٠/۸/۱٥ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

هر روز و هر ساعت به تو فکر میکنم . به تو که یکی از عزیزانت را از دست داده ای و شاید عزیزترین عزیزانت را . دردت را میدانم و احساست را درک میکنم. من بهتر از هر کسی فرزندانت را درک میکنم . غم از دست دادن مادر غم بزرگیست . دردیست که همیشه تازه است . تو برایشان هم پدر باش و هم مادر . محکم باش و استوار . روزها مینشینم و به حال تنهاییشان اشک میریزم . به تنهایی خودم . من درکشان میکنم . راه سختی پیش رو داری . ولی میدانم که موفق خواهی شد . زندگی میدان مبارزه است و تو سخت ترین مبارزه زندگیت را هم اکنون پیش رو داری . این نبرد همه ی تلاشت را میطلبد . دور خود پیله ی افسردگی نپیچ . زندگی پویاست . اگر تو پویا نباشی و قافیه را ببازی ، بد زمانه به یادگارهایت رحم نخواهد کرد .

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/۸/۱٢ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ توسط آزاده نظرات () |

چند روز پیش زنگ زد . خانه نبودیم . پیغام گذاشته بود که تماس بگیرم . میدانستم کار واجبی دارد که پیغام گذاشته.

به محض شنیدن پیغام قبل از اینکه مانتو ام را در بیاورم، شماره اش رو گرفتم . صدایش پر از غم بود . چیزی میخواست بگوید که نمیگفت . معذب بود . پرسیدم خاله کاری داشتی ؟ گفت : جز زحمت چه کار میتوانم داشته باشم . گفتم : داشتیم خاله . شما نعمتی . وجودت نعمت است . گفت : باید برود برای بچه ها پاسپورت بگیرد . 500 تومان نیاز دارد . گفتم 10 دقیقه دیگر در حسابت است .

سه روز گذشت وخبری نشد . زنگ زدم . صدای غمگین تر از قبل بود . میگفت : رفته اند مشهد برای هر بچه حدود 200 تومان لازم داشت . کل مبلغ با هزینه رفت و آمد و اقامت درمشهد 1 میلیون تومان میشد . باید 500 تومان دیگر برایش میفرستادم . با محمود صحبت کردم 200 تومانش را واریز کرد . برای 300 تومان بقیه در فیس بوک درخواست کمک کردم .

حدود 110 دوست در فیس بوک دارم . اگر هر کدام 3000 تومان کمک میکردند تا به حال این پول جور شده بود .

البته ناگفته نماند . دو دوست عزیز نفری 50000 تومان کمک کردند . 

دوست دارم دستشان را ببوسم . نمیدانم چه کلمات و جملاتی برای تشکر باید نوشت .

فقط میدانم با تمام وجود دوستشان دارم و برایشان آرزوی سلامت دارم . 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٠/۸/٩ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

با لهجه غلیظ خراسانی می گوید:

وقتی دنیا آمدم مادرم بیمار بود و نمی توانست به من شیر بدهد . همسایه ها به نوبت شیرم می دادند. مادرم که مرد مسئولیت خانه به دوش من بود . خواهران و برادرم هم ازدواج کرده بودند و در شهر  و دهات اطراف زندگی میکردند. وضع مالیمان خدا را شکر خوب بود . زمین کشاورزی داشتیم که زمینها آب هم داشتند . عمو و شوهر خواهرم برای اموال پدرم نقشه های شومی داشتند. پدرم بی سواد بود . پولهایش را در حساب دامادش گذاشته بود . عمویم هم که فکر میکرد بعد از پدرم خرج من به عهده اوست در فکر شوهر دادنم بود . به نسبت دخترها دیگر خیلی دیر ازدواج کردم .17 سال داشتم . یک روز عمویم آمد و گفت فاطی این افغانی مرد خوبیست . قرار است با او ازدواج کنی به کسی چیزی نگو و یکی دو روز بعد بزرگترها جمع شدند و عاقدی آوردند . نمیدانم که به جای من بله را گفت . شاید دامادمان بود ولی مسلما من نبودم. چند روز بعد خواهر و برادرم از ازدواج من باخبر شدند . برادرم به ده آمد و با پدرم بحثش شد . پدرم کلا آدم آرامی بود . در طول روز دو جمله هم از دهانش در نمی آمد . برادرم با دلتنگی رفت و مدتی بعد تصادف کرد و مرد . پدرم هم یک سال بعد از برادرم دق کرد و مرد . قبل از مرگ هر چه دامادش را بر بسترش خواست او نیامد و در نتیجه همه دارایی نقدیش را شوهر خواهرم صاحب شد . طفلک خواهرم هم بیمار بود و شوهرش او را دکتر نمیبرد . بعد از مدتی مشخص شد که سرطان دارد و به وضع خیلی بدی مرد . هنوز چهلمش نشده شوهرش دوباره ازدواج کرد . آن یکی دامادمان هم سر خواهرم هوو آورده بود .

عمویم هر روز می امد و میگفت پدرت قرض دارد و تکه تکه زمینهایمان را میفروخت . برادر هم که نداشتم . هر چه میگفت مجبور بودم قبول کنم . یک تکه زمین باقیمانده را هم دامادمان فروخت آن موقع ما در گاوداری کار میکردیم و در ده نبودیم . وقتی فهمیدیم  اعتراض کردیم خیلی دورتر یک تکه زمین دیگر به ما داد که البته مال خواهرم است . میگوید سال67 که پدرم مرد سهم ما 5 خواهر و برادر از ارث پدری نفری 10000 تومان میشده است .

در گاوداری زندگی سختی داشتیم ولی شوهر من فقط همین کار را بلد بود . هر چه هم که حقوق میگرفت صرف تریاک میکرد . با اشاره به مریم میگوید : کنار گاوداری یک مدرسه بود که مریم روزها پشت در کلاس مینشست و همانجا خواندن و نوشتن یاد گرفت . چون شناسنامه نداشت به مدرسه راهش نمیدادند . دختر دانشجویی هم همان نزدیکی زندگی میکرد که وقتی علاقه مریم را دید به او جمع و کم (منظورش ریاضیات است) یاد داد .

بعد از مدتی برگشتیم به ده . همان سالی که شما ازدواج کردی . اول که آمدیم خانه برق نداشت . یک روز دیدم خواهر پولی به من داد و گفت بیا با این پول برو خانه ات را سیم کشی کن . این کمک ها همینطور ادامه داشت تا اینکه فهمیدم شما کمک میکنید . حالا هم که شدیم اسباب زحمت برای گرفتن مدرک (منظورش شناسنامه است ) . میخندد و لثه ی خالی از دندانش نمایان میشود.

بارها به خانه شان رفته ام . اتاق کوچک تر و تمیزی دارد . هیچوقت نشنیده ام از زندگی اش گلایه کند . یا از بختش بنالد . بر خلاف آن خواهرش که شوهرش سرش هوو آورده و همیشه مینالد و اعصاب آدم را خورد میکند . همیشه لبخند بر لب دارد . بهترین پذیرایی را میکند و محبتش بی ریاست .

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٠/۸/۸ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

نوبت ما میشود . به خاله میگویم روی صندلی بنشیند و خودم کنار میز کارمند مربوطه می ایستم تا صحبتش با تلفن تمام شود . وضعیت را شرح میدم . میگوید چند وقت است که شوهرش رفته و برنگشته ؟ میگویم : 2 سالی میشود . میگوید : صبر کنید شاید برگردد. می گویم : برگردد که چه ؟ هر چه  در می آورند خرج تریاکش کنند . نگاهی به من و نگاهی به خاله می اندازد . میگوید چه نسبتی با شما دارد ؟ میگویم خاله ام است . میدانم که باور نمیکند ولی به روی خودش هم نمی آورد . مدارک را نگاه میکند . میگوید : دخترشان که نمیتواند شناسنامه بگیرد چون دیر مراجعه کرده اید . پسرها هم هر کدام که 18 ساله شدند بیاییند تا نامه بهشان بدهم . میگویم خوب این دختر باید چه کار کند ؟ میگوید هر وقت با یک پسر ایرانی ازدواج کرد بیاید نامه بدهم. کمی نگاهش میکنم و میگویم: زندگی خیلی سخت شده مشکلات مالی کمرشکن است . راهی جلوی پایمان بگذارید .

با مشهد تماس میگیرد و با چند نفر صحبت میکند و بعد می گوید بروید دادگستری آنجا راهنماییتان میکنند . تشکر میکنیم و میرویم .

خاله باورش نمیشود . میگوید هیچوقت حتی حاضر نمیشد با من حرف بزند .

دلم برایش میسوزد نمیداند در این مملکت انسانها از روی ظاهر ارزش گذاری میشوند نه انسانیت .

به دادگستری میرویم . دایره سرپرستی . کارمند مربوطه مشغول معامله ماشین است . با جوانکی در مورد قیمت ماشین بحث میکنند . سر پا ایستاده ایم . با صدای بلند صندلی خالی را به خاله تعارف میکنم . کارمند سرش را بر میگرداند . شرح ما وقع را میگویم . می گوید اول باید خاله سرپرستی بچه هایش را به عهده بگیرد و بعد هم میتواند برای فرزندانش شناسنامه بگیرد .

فرمی میدهد که از رویش یک کپی باید تهیه کنیم . به محمود میگویم 50 برگ کپی بگیرد . میگوید برای چه ؟ میگویم تو هنوز روال کار اداری را نمیدانی ؟ وقتی میگویند کپی تهیه کنید یعنی بیشتر باید کپی بگیری .

بعد از کلی این طبقه و آن طبقه رفتن بالاخره نامه ای برای کلانتری محل میگیریم که باید بروند استشهاد محلی کنند که این 4 بچه فرزندان خاله هستند و پدرشان هم گم و گور شده است .

روز بعد نامه را به کلانتری میبریم ولی بعد از گذشت 3ماه هنوز مامور کلانتری برای استشهاد نیامده است . هر بار هم که خاله میرود میگویند ما خودمان کارمان را بلدیم . به خاله گفتم باید همان روز اول 5000 تومان در جیبش میگذاشتی که اینقدر معطل نکند .

شرح ازدواج خاله خودش داستانی دارد که برایتان تعریف خواهم کرد.

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/۸/٧ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

در راهرو فرمانداری مدتی است منتظریم تا کارمند مورد نظر به اتاقش برگردد. فکر میکنم حدود 30 دقیقه شده است . کیوان و ابراهیم را دیگر نمیشود آرام نگه داشت . منهم میگویم بازی کنید . شروع میکنند به دویدن و جیغ و فریاد . کارمندی از اتاقش بیرون می آید و با عصبانیت میگوید: چه خبر است بچه هایتان را جمع و جور کنید در این سر و صدا که نمیشود کار کرد . من که منتظر همین بودم صدایم را بالا میبرم می گویم : نیم ساعت است معطل همکارتان هستیم بچه ها خسته شده اند . کارمند شاکی که از اتاق بررسی های سیاسی بیرون آماده بود و انتظار جواب شنیدن نداشت یکه میخورد . می گویم : صدای بچه ها اذیتتان میکند زنگی به همکارتان بزنید تا زودتر به اتاقش برگردد . و با خود فکر میکنم چه کاری ممکن است انجام بدهد که نیاز به سکوت دارد .

خاله خودش را جمع وجور میکند و میگوید : وای الان کار ما را انجام نمیدهد . میگویم : بعضی وقتها باید کمی هم داد و فریاد کرد . می گوید : ممکن است کار ما را انجام ندهند . با خودم فکر میکنم ما که ایرانی هستیم کارمان در ادارات پیش نمیرود وای به حال او که فرزندانش افغان هستند .

برای اینکه زمان انتظار کوتاه شود میپرسم خاله دوستش داشتی ؟ نگاهی میکند و میگوید نه . میخندم می گویم راستش را بگو:

میخندد و دندانهایش را نشان میدهد. دندان که چه عرض کنم . دندان های پایین سرجایشان هستند .در لثه بالا اما جای 4 دندان جلویی خالیست. بقیه دندانهایش هم دیر یا زود خواهند افتاد.

می گوید : اوایل دوستش داشتم . ولی الان دیگر برایم مهم نیست .

می گویم : شما که چند ماه پیش حسابی ازش دفاع کردی. راستی باید جریان ازدواجتان را برایم تعریف کنید .

می گوید : دلیل بر علاقه نبوده . هی میگفتند مردک افغان مرده شورش را ببرند و حرفهای زشتی میزدند . منم دیدم پدر بچه هایم است و گفتم افغانها هم آدم هستند . بنده ی خدا هستند . البته واقعا فکر میکنم که اصلا احساس ندارند .

کارمند بخش اتباع خارجی سر میرسد . نگاهش میکنم . مانند دیو است . نفر اول میرود کمی به صحبتهایشان گوش میدهم تا ببینم از چه راهی باید وارد شد تا به نتیجه برسیم.

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٠/۸/٦ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ توسط آزاده نظرات () |

Design By : nightSelect.com