Lilypie Kids Birthday tickers

javahermarket

< head> زندگی همینه



























زندگی همینه

من نمیتوانستم در باران مانند همه ی مردم دنیا پوتین به پا کنم و شلوارم را توی آن بگذارم . من حتی نمیتوانستم کفش ورزشی بپوشم . همیشه در باران کفشهایم پر از آب میشد و شلپ شلپ صدا میداد . گه گاه می ایستادم و آبشان را خالی میکردم. انگشتان پاهایم بی حس میشد و درد میگرفت و لنگه های شلوارم هم تا زانو خیس میشدند . 

من نمیتوانستم مانند همه ی مردم دنیا موقع باران از کلاه کاپشنم استفاده کنم ، چون همیشه باید مقنعه ام روی کاپشنم میبود . باران مقنعه را خیس میکرد ، موهایم خیس میشد و وزوزی بدتر از همه سرما و چسبندگی مقنعه خیس دور گردی صورتم بود با گوشهای یخ کرده . 

و بدتر از آن زمانی بود که بعد از باران آفتاب میشد و خط سفیدی که از خشک شدن آب روی مقنعه سیاه دیده میشد . بدتر از آن زمانی بود که مقنغه را بر میداشتم و موهایم به کف کله ام میچسبید . 

من باران را دوست ندارم ، چون یاد آور بوی بخاری نفتی و رطوبت بالا زده از لباسهای خیس در کلاس است . 

من هیچگاه باران را دوست نخواهم داشت . 

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/۱/۳٠ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ توسط آزاده نظرات () |

مرگ مسلم یکی از دردناکترین اتفاقات زندگیم بود . چند روز پیش خبر از دست دادن دوستی دیگر را شنیدم . اقای مهدی معتقدی دوستی خوش رو . بیمار بود و به عبارتی راحت شد . 

مدتها بود دوست داشتم به دیدنش بروم ولی طاقت دیدن جسم بیمارش را نداشتم. 

امسال عزیزان زیادی از دست دادم . کمتر از یک ماه دیگر سالگرد قدسیه جون است و من هنوز نبودش را باور ندارم . 

عید امسال یکی از بدترین عیدهایی است که تجربه خواهم کرد . کاش عید نیاید . 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/۱۱/٢۸ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

مژه های خیس مهدی ، گریه های مرتضی و حلقه ی اشک در چشمان دایی، لحظه ای از ذهنم بیرون نمیرود . یک هفته گذشته است یک هفته ی دردناک . گویی یک سال است در آغوش خاک آرام گرفته . زمان کند میگذرد . بغض گلویم را میفشارد . دلتنگش هستم .

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/٦/٢۳ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ توسط آزاده نظرات () |

اولین بار که دیدمش 19-20 سال داشتم . خیلی گنده به نظر میرسید انهم در کنار دایی فرهاد که ریزنقش است . در مورد مساله ای اجتماعی صحبت میکردند . ملایم بود و ارام حرف میزد . با خودم گفتم احتمالا استاد دانشگاه باشد . بعدها که فهمیدم راننده گلیدر است باورم نمیشد . چند سال بعد یکی از صمیمیترین دوستانمان بود . اتاق دایی (خفاه )بود و مسلم و مرتضی و مهدی و علی و وصله ی ناجور اردشیر . البته در کنار هم بسیار خوش بودیم . شومینه و تخمه افتابگردان و چای و شجریان و بحث های بی پایان و شوخی . ادبیات خودمان را داشتیم و جملات و اصطلاحاتی و اشاراتی که فقط خودمان معنیش را می فهمیدیم . روزگار خوشی بود . بعدها که اتاق دایی بهم خورد ، پاتوقمان خانه مسلم بود . هر وقت میرفتیم ساری زنگ میزدم که امادم او هم مرتضی و علی را خبر میکرد و چند ساعتی خوش بودیم دور هم . تهران می امد و یکی دو روزی پیش ما میماند. تنها که میشدیم ساعتها با هم حرف میزدیم . بیشتر من حرف میزدم و او شنونده بود . قرار بود با دوستان جدیدی اشنایمان کند تا اینقدر تنها نباشیم . دوست خوبی بود . دوستش داشتم . 

جمعه بعد از ظهر بعد از مراسم تشیع جنازه عمو جون تصمیم گرفتم به دیدار مسلم بروم . وقتی رسیدم به سرعت دکمه های مانتو مشکی را باز کردم که رنگی شاد بپوشم و بروم پیشش . دلم برایش تنگ شده بود . هنوز به دکمه اخر نرسیده بودم که دایی بی هوا گفت مسلم مرد . دنیا روی سرم خراب شد . دیگر هیچ نمیفهمیدم . روسری را سرم کردم و دویدم . درست بود . در باز بود و پارچه مشکی و صدای زجه های پروین . با صدای بلند گریه میکردم کاری که هیچگاه انجام نمیدهم . کنترلی روی خودم نداشتم. مسلم صبح مرده بود . یکدفعه . ان همه انرژی ان همه محبت و مهربانی به یکباره تمام شد . قلب مهربانش ایستاد و ما را عمری داغدار کرد . 

مسلم مرد ، مسلم نفس نکشید و فریاد های ما برای بازگشتش بی فایده بود . 

زجه های مرتضی و اشکهای بی پایان مهدی و گریه دایی فرهاد که من فقط بعد از شنیدن خبر مرگ مادرم اشکش را دیدم؛ همه و همه میگفت که انکه به خاک میسپاریمش مسلم است . رفیق بی بدیلمان . 

میدانم مرده اما باور ندارم . لحظه ای یادش تنهایم نمیگذارد . با گریه میخوابم و با گریه برمیخیزم . مرگش اخر دیوانه ام میکند .

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/٦/۱۸ساعت ٧:۳٤ ‎ق.ظ توسط آزاده نظرات () |

روایتی از قدسیه جون 

تن آدمی شریف است ، نه به جان آدمیت 

که همین لباس زیباست نشان ادمیت 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/۳/٢٧ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

روایتی از قدسیه جون 

تن آدمی شریف است ، نه به جان آدمیت 

که همین لباس زیباست نشان ادمیت 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/۳/٢٧ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

جمعیتی گرد آمده اند . همهمه است . نمیدانم شادی میکنند یا معترضند . نمیدانم به چه نگاه میکنیم. صدای رگبار به گوش میرسد. محمود میگوید تیراندازی است و من خوشبینانه میگویم نه . آتش بزرگی در وسط جمعیت را نشان میدهم و فردی که با بیل اسفند بر آتش میریزد. میگویم صدای ترکیدن اسفند است . 

به انتهای خیابان نگاه میکنم . نه واقعا صدای تیراندازی است . کسی بر سکویی در بلندی ایستاده مسلسلی به دست دارد و بی محبا تیراندازی میکند . به زمین و آسمان . سر اسلحه را بی هدف میگرداند . همان که با بیل اسفند بر آتش میریخت به سمتش میرود و اعتراض میکند به این تیراندازی . میبینم تیری به ساق پایش شلیک میکند و او به روی زانوهایش خم میشود. با محمود و کیوان به داخل ساختمانی پناه میبریم . از پنجره نگاه میکنم جمعیت به سمت فرد تیرانداز هجوم آورده اند و به زمینش میزنند . فردی با قمه ای بزرگ از راه میرسد . مردم دست و پایش را و فرد قمه به دست مشغول بریدن گوش تیرانداز میشود. جوانکی با لبخند دستهای تیرانداز را نگه داشته است .تیرانداز میگرید و فریاد میکشد . دستم را بر چشمانم میگذرام تا این وحشی گری را نبینم . 

در همین حین در اتاق باز میشود و از خواب بیدار میشوم . دست و پاهایم سنگین است . خوشحالم که خواب است . امیدوارم دیگر از این صحنه ها حتی به خوابم هم نیاد . 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/٢/٤ساعت ٧:٤٠ ‎ق.ظ توسط آزاده نظرات () |

صبح زود با اصرار با دایی همراه میشوم. از سردخانه بیمارستان تحویل میگیریمش . سرنشین همان آمبولانس آشنای 8 سال پیش میشویم و به سمت آرامگاه حرکت میکنیم .

صدای باز شدن زیپ کاور را میشنوم. با احتیاط به اتاق وارد میشوم . مشغول باز کردن نوارهایی که به دستان و پاهایش بسته شده میشود قسمتی از نوار با چسب به موهای همچون حریرش چسبیده ، قیچی را برمیدارد و موهایش را میچیند . دلم می خواهد دسته ای از موهایش را برای خودم نگه دارم اما حرفی نمیزنم . جلوتر میروم ارام خوابیده است . بسیار ارام . صورتش موجی از آرامش با خود به همراه دارد . انگار بر لبانش لبخند دارد .

شلنگ آب را بر میدارد و صورتش را خیس میکند . موهایش برروی سنگ آبی با موج آب حرکت میکند .نمیدانم آب سرد است یا گرم . دلم میلرزد.  آب بینی و گوشش را پر میکند . طاقت نمی آورم . در اتاق کناری منتظر میمانم و شعرهایی که برایم میخواند را زمزمه میکنم .

تن آدمی شریف است به جان آدمیت ....

خانمی که مشغول شستنش است چیزهایی زیر لب زمزمه میکند .

گهگاه سرکی میکشم . میگوید باید چند مرد محرم بیایند و از روی سنگ به روی تختی که کفن روی آن پهن شده منتقلش کنیم . می گویم کسی نیست من هستم و دایی . میروم دایی را صدا میکنم وقتی برمیگردم با حوله ی بزرگی او را پوشانده است . با دایی جا به جایش میکنیم . دایی بیرون میرود . بوی کافور اتاق را پر کرده است . کمک میکنم و کفن میپوشانمش . چند نفر از کارکنان می آیند و کمک میکنند و درون تابوت میگذاریمش و به مسجد منتقلش میکنیم . منتظر میمانیم تا بقیه برسند و باقی کار که مشخص است .

و اینچنین قدسی جون برای همیشه ما را ترک میگوید و من آخرین کارهایی که میشود برای یک جسم انجام داد را برایش انجام میدهم.

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/۱/٤ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

تک تک تک 

ثانیه های آخر و سال تحویل میشود . 

روبوسی و تبریک سال نو و عیدی هایی که مامان و بابا آماده کرده اند . فورا آماده شده و حرکت میکنیم . اول خونه قدسی جون . بابابزرگ نمی بوسد . خودم را لوس میکنم و ادا در می آوردم ولی نمیبوسد . داد قدسی جون را در می آورد : خوب ببوس بچه رو یعنی چه این چه اخلاقیه . تا عیدی ام را از بابابزرگ نگیرم ولش نمیکنم . بعد هم قدسی جون عیدی میدهد. بعد دایی فرهاد. به خاطر ندارم دایی فرزاد عیدی داده باشد . دایی فرخ که حتی نمی بوسد . داستانی داشتیم هر سال عید . 

اما امسال نهمین سال است که مامان عیدی نمی دهد ، چهارمین سال است که بابابزرگ عیدی نمی دهد و اولین سال که قدسی جون ... . 

سه روز پیش ما را ترک و حسرت یک عیدی دیگر به دلمان گذاشت . تنهایمان گذاشت با دنیایی از حسرت های ریز و درشت . دلم تنگ است . دلم تنگ است . چشمانم باران دارد اما بغض نمی ترکد . 

هفته قبل که ساری بودم کیوان لباس عیدش را پوشید و قدسی جون عیدیش را داد و دایی گفت که یادگاری نگهش دارم . دلم لرزید ، قلبم پاره شد . به خودم گفتم من سالیان سال از او عیدی خواهم گرفت فکر نمیکردم داغش به دلم بماند . 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۱/۱٢/۳٠ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

عنوان پست جدید را که مینویسم ، به یاد یارانه و عیدانه و قیمت های نجومی و خرید شب عید می افتم . 

امسال بی تمایل تر از سال گذشته به استقبال عید میروم . البته ما که به استقبالش نمیرویم خودش را زورچپان کرده این عید . 

برف بی موقع هم مزید بر علت شده انگار . همه چیز دست به دست هم میدهد که عید امسال بوی عید ندهد. 

به عشق اردیبهشت و عطر مست کننده بهار نارنج روزگار میگذرانم . 

اردیبهشت عزیز بی صبرانه منتظرت هستم. 

کاش امسال اردیبهشت را ساری باشم .

عطر بهار نارنج میخواهم نه دود .

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/۱٢/۱٧ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ توسط آزاده نظرات () |

Design By : nightSelect.com