Lilypie Kids Birthday tickers

javahermarket

< head> زندگی همینه



























زندگی همینه

دایی یعنی وقتی 15-16 ساله شدی هفته ای یه بار ببردت خیابون و بگه بریم پسرها رو دید بزنیم .تابستونا ببردت بوستانی بستنی بخوری و ماه رمضون دور میدون دروازه گرگان جگر مهمونت کنه . دایی یعنی محرم اسرار . باید بتونی ساعتها سرتو بذاری رو شونه اش و گریه کنی و ازت نپرسه چته تا وقتی خودت دهن وا کنی . باید بتونی همه مسائلت رو بهش بگی و همیشه ارومترین راه حل رو بهت پیشنهاد بده . دایی اونه که همیشه حمایتت میکنه . هر جور که بتونه . دایی خیلی با ارزشه . دایی راه زندگی کردن رو بهت یاد میده . دایی کتاب بهت میده بخونی تا شاید ادم بشی. بهت یاد میده چطور از موسیقی لذت ببری . بهت یاد میده چطور زندگی کنی . بهت یاد میده چطور ساده زندگی کنی . من دایی رو اینجوری شناختم . هیچ جور دیگه برام معنی نداره . میشه غیر این هم باشه؟

 

دلم براشون تنگ شده 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۳/٤/٢٢ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ توسط آزاده نظرات () |

پدر و پسر رفته اند خرید میوه و سبزیجات .

کمی خانه را مرتب میکنم و با خودم میگویم دیگر تمیز نمیکنم . اگر یک هفته دست به ریخت این خانه نکشم مانند طویله میشود و خلاصه کسی صدایش در می آید و آنگاه من صدایم را بلندتر خواهم کرد و از خستگی هایم خواهم گفت و از همراهی نکردنشان  . آرام آرام به سمت انباری میروم دستمال و شیشه شور را بر میدارم مشغول میشوم و همینطور با خودم فکر میکنم که تمیز نخواهم کرد یک هفته به هیچ چیز دست نخواهم زد . جارو نخواهم کشید نخواهم شست . در همین افکارم که گردگیری تمام میشود و مشغول جارو کشیدن میشوم بعد هم سراغ دستشویی و حمام میروم و هی با خودم تکرار میکنم نخواهم کرد . ساعت 11 را نشان میدهد و دو ساعت است بی وقفه مشغولم. کم کم باید از راه برسند و میوه ها و سبزیجات است که باید شسته و جا به جا شوند . 

و من همچنان با خودم تکرار میکنم نخواهم کرد . 

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۳/٤/٢٠ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ توسط آزاده نظرات () |

من نمیتوانستم در باران مانند همه ی مردم دنیا پوتین به پا کنم و شلوارم را توی آن بگذارم . من حتی نمیتوانستم کفش ورزشی بپوشم . همیشه در باران کفشهایم پر از آب میشد و شلپ شلپ صدا میداد . گه گاه می ایستادم و آبشان را خالی میکردم. انگشتان پاهایم بی حس میشد و درد میگرفت و لنگه های شلوارم هم تا زانو خیس میشدند . 

من نمیتوانستم مانند همه ی مردم دنیا موقع باران از کلاه کاپشنم استفاده کنم ، چون همیشه باید مقنعه ام روی کاپشنم میبود . باران مقنعه را خیس میکرد ، موهایم خیس میشد و وزوزی بدتر از همه سرما و چسبندگی مقنعه خیس دور گردی صورتم بود با گوشهای یخ کرده . 

و بدتر از آن زمانی بود که بعد از باران آفتاب میشد و خط سفیدی که از خشک شدن آب روی مقنعه سیاه دیده میشد . بدتر از آن زمانی بود که مقنغه را بر میداشتم و موهایم به کف کله ام میچسبید . 

من باران را دوست ندارم ، چون یاد آور بوی بخاری نفتی و رطوبت بالا زده از لباسهای خیس در کلاس است . 

من هیچگاه باران را دوست نخواهم داشت . 

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/۱/۳٠ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ توسط آزاده نظرات () |

مرگ مسلم یکی از دردناکترین اتفاقات زندگیم بود . چند روز پیش خبر از دست دادن دوستی دیگر را شنیدم . اقای مهدی معتقدی دوستی خوش رو . بیمار بود و به عبارتی راحت شد . 

مدتها بود دوست داشتم به دیدنش بروم ولی طاقت دیدن جسم بیمارش را نداشتم. 

امسال عزیزان زیادی از دست دادم . کمتر از یک ماه دیگر سالگرد قدسیه جون است و من هنوز نبودش را باور ندارم . 

عید امسال یکی از بدترین عیدهایی است که تجربه خواهم کرد . کاش عید نیاید . 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/۱۱/٢۸ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

مژه های خیس مهدی ، گریه های مرتضی و حلقه ی اشک در چشمان دایی، لحظه ای از ذهنم بیرون نمیرود . یک هفته گذشته است یک هفته ی دردناک . گویی یک سال است در آغوش خاک آرام گرفته . زمان کند میگذرد . بغض گلویم را میفشارد . دلتنگش هستم .

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/٦/٢۳ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ توسط آزاده نظرات () |

اولین بار که دیدمش 19-20 سال داشتم . خیلی گنده به نظر میرسید انهم در کنار دایی فرهاد که ریزنقش است . در مورد مساله ای اجتماعی صحبت میکردند . ملایم بود و ارام حرف میزد . با خودم گفتم احتمالا استاد دانشگاه باشد . بعدها که فهمیدم راننده گلیدر است باورم نمیشد . چند سال بعد یکی از صمیمیترین دوستانمان بود . اتاق دایی (خفاه )بود و مسلم و مرتضی و مهدی و علی و وصله ی ناجور اردشیر . البته در کنار هم بسیار خوش بودیم . شومینه و تخمه افتابگردان و چای و شجریان و بحث های بی پایان و شوخی . ادبیات خودمان را داشتیم و جملات و اصطلاحاتی و اشاراتی که فقط خودمان معنیش را می فهمیدیم . روزگار خوشی بود . بعدها که اتاق دایی بهم خورد ، پاتوقمان خانه مسلم بود . هر وقت میرفتیم ساری زنگ میزدم که امادم او هم مرتضی و علی را خبر میکرد و چند ساعتی خوش بودیم دور هم . تهران می امد و یکی دو روزی پیش ما میماند. تنها که میشدیم ساعتها با هم حرف میزدیم . بیشتر من حرف میزدم و او شنونده بود . قرار بود با دوستان جدیدی اشنایمان کند تا اینقدر تنها نباشیم . دوست خوبی بود . دوستش داشتم . 

جمعه بعد از ظهر بعد از مراسم تشیع جنازه عمو جون تصمیم گرفتم به دیدار مسلم بروم . وقتی رسیدم به سرعت دکمه های مانتو مشکی را باز کردم که رنگی شاد بپوشم و بروم پیشش . دلم برایش تنگ شده بود . هنوز به دکمه اخر نرسیده بودم که دایی بی هوا گفت مسلم مرد . دنیا روی سرم خراب شد . دیگر هیچ نمیفهمیدم . روسری را سرم کردم و دویدم . درست بود . در باز بود و پارچه مشکی و صدای زجه های پروین . با صدای بلند گریه میکردم کاری که هیچگاه انجام نمیدهم . کنترلی روی خودم نداشتم. مسلم صبح مرده بود . یکدفعه . ان همه انرژی ان همه محبت و مهربانی به یکباره تمام شد . قلب مهربانش ایستاد و ما را عمری داغدار کرد . 

مسلم مرد ، مسلم نفس نکشید و فریاد های ما برای بازگشتش بی فایده بود . 

زجه های مرتضی و اشکهای بی پایان مهدی و گریه دایی فرهاد که من فقط بعد از شنیدن خبر مرگ مادرم اشکش را دیدم؛ همه و همه میگفت که انکه به خاک میسپاریمش مسلم است . رفیق بی بدیلمان . 

میدانم مرده اما باور ندارم . لحظه ای یادش تنهایم نمیگذارد . با گریه میخوابم و با گریه برمیخیزم . مرگش اخر دیوانه ام میکند .

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/٦/۱۸ساعت ٧:۳٤ ‎ق.ظ توسط آزاده نظرات () |

روایتی از قدسیه جون 

تن آدمی شریف است ، نه به جان آدمیت 

که همین لباس زیباست نشان ادمیت 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/۳/٢٧ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

روایتی از قدسیه جون 

تن آدمی شریف است ، نه به جان آدمیت 

که همین لباس زیباست نشان ادمیت 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/۳/٢٧ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

جمعیتی گرد آمده اند . همهمه است . نمیدانم شادی میکنند یا معترضند . نمیدانم به چه نگاه میکنیم. صدای رگبار به گوش میرسد. محمود میگوید تیراندازی است و من خوشبینانه میگویم نه . آتش بزرگی در وسط جمعیت را نشان میدهم و فردی که با بیل اسفند بر آتش میریزد. میگویم صدای ترکیدن اسفند است . 

به انتهای خیابان نگاه میکنم . نه واقعا صدای تیراندازی است . کسی بر سکویی در بلندی ایستاده مسلسلی به دست دارد و بی محبا تیراندازی میکند . به زمین و آسمان . سر اسلحه را بی هدف میگرداند . همان که با بیل اسفند بر آتش میریخت به سمتش میرود و اعتراض میکند به این تیراندازی . میبینم تیری به ساق پایش شلیک میکند و او به روی زانوهایش خم میشود. با محمود و کیوان به داخل ساختمانی پناه میبریم . از پنجره نگاه میکنم جمعیت به سمت فرد تیرانداز هجوم آورده اند و به زمینش میزنند . فردی با قمه ای بزرگ از راه میرسد . مردم دست و پایش را و فرد قمه به دست مشغول بریدن گوش تیرانداز میشود. جوانکی با لبخند دستهای تیرانداز را نگه داشته است .تیرانداز میگرید و فریاد میکشد . دستم را بر چشمانم میگذرام تا این وحشی گری را نبینم . 

در همین حین در اتاق باز میشود و از خواب بیدار میشوم . دست و پاهایم سنگین است . خوشحالم که خواب است . امیدوارم دیگر از این صحنه ها حتی به خوابم هم نیاد . 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/٢/٤ساعت ٧:٤٠ ‎ق.ظ توسط آزاده نظرات () |

صبح زود با اصرار با دایی همراه میشوم. از سردخانه بیمارستان تحویل میگیریمش . سرنشین همان آمبولانس آشنای 8 سال پیش میشویم و به سمت آرامگاه حرکت میکنیم .

صدای باز شدن زیپ کاور را میشنوم. با احتیاط به اتاق وارد میشوم . مشغول باز کردن نوارهایی که به دستان و پاهایش بسته شده میشود قسمتی از نوار با چسب به موهای همچون حریرش چسبیده ، قیچی را برمیدارد و موهایش را میچیند . دلم می خواهد دسته ای از موهایش را برای خودم نگه دارم اما حرفی نمیزنم . جلوتر میروم ارام خوابیده است . بسیار ارام . صورتش موجی از آرامش با خود به همراه دارد . انگار بر لبانش لبخند دارد .

شلنگ آب را بر میدارد و صورتش را خیس میکند . موهایش برروی سنگ آبی با موج آب حرکت میکند .نمیدانم آب سرد است یا گرم . دلم میلرزد.  آب بینی و گوشش را پر میکند . طاقت نمی آورم . در اتاق کناری منتظر میمانم و شعرهایی که برایم میخواند را زمزمه میکنم .

تن آدمی شریف است به جان آدمیت ....

خانمی که مشغول شستنش است چیزهایی زیر لب زمزمه میکند .

گهگاه سرکی میکشم . میگوید باید چند مرد محرم بیایند و از روی سنگ به روی تختی که کفن روی آن پهن شده منتقلش کنیم . می گویم کسی نیست من هستم و دایی . میروم دایی را صدا میکنم وقتی برمیگردم با حوله ی بزرگی او را پوشانده است . با دایی جا به جایش میکنیم . دایی بیرون میرود . بوی کافور اتاق را پر کرده است . کمک میکنم و کفن میپوشانمش . چند نفر از کارکنان می آیند و کمک میکنند و درون تابوت میگذاریمش و به مسجد منتقلش میکنیم . منتظر میمانیم تا بقیه برسند و باقی کار که مشخص است .

و اینچنین قدسی جون برای همیشه ما را ترک میگوید و من آخرین کارهایی که میشود برای یک جسم انجام داد را برایش انجام میدهم.

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/۱/٤ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

Design By : nightSelect.com