Lilypie Fifth Birthday tickers

javahermarket

< head> زندگی همینه



























زندگی همینه

ویزای ایتالیا را گرفتم . ولی خوشحال نیستم . هر کاری را باید در زمانش انجام داد . مثلا اگر این ویزا را 18 سالگی میگرفتم برای رفتن لحظه شماری میکردم و سر از پا نمیشناختم . دوست دارم بروم ولی آنقدرها که فکر میکردم هیجان زده نیستم . 

دیشب محمود کیوان را دعوا کرد و با داد و فریاد کاری را از او خواست . پسرک هم صاف در چشمهایش نگاه کرد و گفت : وقتی داد میکشی به حرفهایت گوش نمیدهم . اصلا نمی شنوم چه میگویی . یاد بگیر آرام حرف بزنی . قیافه محمود در آن لحظه دیدنی بود . همچنین قیافه من که نمیتوانستم خنده ام را کنترل کنم . 

سرم را روی پایش میگذارم و دراز میکشم . بعد میگویم الان بابا میرسد یادمان رفت برایش چای بگذاریم . میگوید : سخت نگیر ؛نمیخواد بلند شی خودش میاد یه فکری میکنه . 

میگوید: صبحها بیا کنار من بخواب و صورتت را به صورتم بچسبان . میگوید دوست دارم اینگونه بیدار شوم . 

بزرگ شده است . جمعه ها میرود برایمان نان بربری گرم میخرد . 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/۳/٤ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

کیوان روز به روز بزرگتر میشود . پسر عاقلی است . اما جدیدا بسیار اذیت میکند . امکان ندارد کاری از او بخواهیم و جوابش مثبت باشد . 

حس استقلال را کاملا در وجودش می بینم . 

من خودم تنها  با آسانسور میرم خونه .

بهم پول بده تنها برم دوغ بخرم . 

رو کاغذ بنویس چی میخوای من خودم تنها میرم میخرم.

من خودم مواظبم ماشین بهم نزنه . 

شخصیت مورد علاقه اش بن 10 است که نمیدانم چطور اینقدر برایش محبوب شده است . ما سعی داریم رستم را جایگزینش کنیم . 

ملافه ای پهن میکند که خیابانش است . مبل اداره پلیس است . کلی دزد و مجرم دستگیر میکند و من روزی چند بار ، مجرمها را جمع می کنم و سر جایشان میگذارم .

هیچ وسیله الکترونیکی از دستش آرامش ندارد . جالب این است که از وسیله ها درست استفاده میکند . 

کلاس موسیقی اش را دوست دارد و همیشه میگوید که من از همه بهتر بلدم . واقعا هم در موسیقی موفق است . 

روزی چند ساعت را صرف کلنجار رفتن با سی دی آموزش زبان میکند . گه گاه لغاتی میشنوم که اصلا فکر نمیکردم بلد باشد . خودش تمرین میکند و یاد میگیرد .

کمی بیشتر از یک ماه به تولد 5 سالگیش نمانده . در فکر هدیه ای مناسب برایش هستیم . لطفا نظرات خود را از ما دریغ نکنید . 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۱/٢/۱٩ساعت ٤:٠۱ ‎ق.ظ توسط آزاده نظرات () |

آهنگ سیمن بری از تلویزیون پخش میشود  . مرا میبرد به روزهای دور . نه چندان دور . 

توی اتاق قدسیه جون و بابا بزرگ بودیم . او روی تخت دراز کشیده بود و این ترانه را زمزمه میکرد . دایی فرزاد کنار سماور چای میریخت و من روی تشک بابابزرگ به بالشتهایی که مثل پشتی میچیدشان تکیه داده بودم . آرام میخواند ولی بعضی جاها را فراموش کرده بود . من و دایی فرزاد که دیدیم به خاطر نمی آورد؛ همراهش میخواندیم که زیاد اذیت نشود . همیشه میخواندش باورم نمیشد که این بیماری روی حافظه اش هم اثر گذاشته باشد . سه هفته بعد مرد .

بعدها یکبار دیگر نمیدام به چه دلیل یا کجا بود که این ترانه خوانده شد . من بودم و دایی فرزاد و احتمال افراد دیگری که همصدا میخواندندش . به هم نگاه کردیم . اشک در چشمان دایی حلقه زد و من بی اختیار گریه کردم . 

دیگر هیچوقت نه خواندمش نه گوش دادم و امروز دوباره به آن حال و هوا برگشتم  . میبینمش که ناتوان و ضعیف روی تخت دراز کشیده و ترانه را زمزمه میکند و سعی میکند همه ابیاتش را بیاد بیاورد ولی تلاشش بی ثمر است و ما همراهیش میکنیم . 

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۱/٢/۱ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ توسط آزاده نظرات () |

پریشانم . علتش را نمیدانم . تقریبا هیچ چیز شادم نمی کند یا شادیهایم بسیار زودگذر است . به خودم که می آیم متوجه میشوم صورتم از اشک خیس شده . در طول روز مدام حواسم هست که اشکهایم جاری نشوند. خیلی بیشتر از قبل دلنازک شده ام . دیدن یک عکس قدیمی یا به آوردن خاطره ای از گذشته بی هیچ استثنا اشکم را جاری میسازد . 

به خودم فکر میکنم . نمیدانم کی به این روز افتاده ام .دختری با آن همه جسارت ، با آن سر نترس ، در کنج خانه نشسته و مدام از آینده میترسد . آن همه شجاعت چه شد ؟

آن زمانها بی فکر بودم یا الان زیادی فکر میکنم؟ ازدواج مرا به این روز انداخته یا بالا رفتن سن . مدام میخواهم همه چیز آرام باشد و آب از آب تکان نخورد . حالم از خودم ، از این همه محتاط بودن بهم میخورد . 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۱/۱/۳٠ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

چندی است یکی از دوستان قصد دارد کارخانه ای احداث کند . ابتدایی ترین تحقیقات را من انجام میدهم . هر چند کار خاصی نیست ولی چقدر لذت بخش است که احساس مفید بودن میکنم . حتما روزی جلوی در کارخانه می ایستم و میگویم اولین تحقیق را در خصوص این فاز کارخانه من انجام داده ام . 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۱/۱/٢۳ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

دو روز است دنبال دفترچه بیمه کیوان میگردم . از ساری که برگشتیم موقع جا به جا کردن وسیله ها پیدایش نکردم . به محمود میگویم دفترچه کیوان را پیدا نمیکنم . گمش کردی ؟

(وقتی ساری بودیم کیوان نیاز به دکتر پیدا کرد و چون من یکی دو روزی نبودم ، محمود او را دکتر برد ). 

میگوید دفترچه ها در پلاستیک داروها بود . میگویم نه نبود . کمی مکث میکند و میگوید حتما دور انداختیش . میگویم امکان ندارد . خودت گمش کردی . نمی خواهد زیربار برود . میخواهد هر طور شده تقصیر را به گردن من بیاندازد . کمی فکر میکند و میگوید : حتما وقتی ماشین خراب شد و داروها را برداشتی گمش کردی . کمی چپ چپ نگاهش میکنم . ساکت میشود . 

زنگ میزنم ساری . دایی میگوید دفترچه را روی میز دایی فرزاد گذاشته و فراموش کرده برش دارد . 

با خودم فکر میکنم اگر درصدی احتمال میداد که من دفترچه را گم کرده ام چه قشرقی به راه می انداخت . و اگر من فراموش میکردم دفترچه را بیاورم ، خانه را تبدیل به جهنم میکرد . 

دلم میخواهد امشب مثل خودش داد و فریاد و اخم و تخم راه بیاندازم ولی واقعا در توانم نیست . ساعتی است برای خودم برنامه ریزی میکنم که چطور اخم کنم ، چطور فریاد بکشم و سرکوفت بزنم ولی میدانم در نهایت به جمله ای بسنده میکنم . 

نگران نباش دفترچه کیوان را ساری جا گذاشته ای 

همین و بس . این طرز برخورد به زن بودن مربوط است یا به فرهنگ و تربیت خانواده؟ صد البته به فرهنگی مربوط است که همه مسئولیت را به عهده زن میگذارد و در همه این موارد زن را مسئول و محکوم میداند . در نهایت من مقصرم که همه سوراخ و سنبه ها را نگشته ام که چیزی جا نماند . 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۱/۱/٢۱ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

اتفاقات این یکی دو هفته اول سال بدجوری ذهنم را درگیر کرده . به مریم فکر میکنم که چطور به دلیل حماقت عموی مادرش و بعد پدرش به این زندگی محکوم شده است و حالا هم که ازدواج کرده به دلیل نفهمی برادر و کم تجربگی همسرش ، زندگی کاملا متزلزلی دارد . 

به زنهای اطرافم نگاه میکنم .نمی فهمم چرا تن به ذلت میدهند ؟ برای حفظ یک زندگی مشترک ، چقدر باید از خود گذشت . با لباس سفید به این خانه رفتی و با کفن باید خارج شوی  را که اولین بار گفت ؟ به چه قیمتی باید زندگی مشترکی را حفظ کرد ؟ کسی چه میداند شاید زندگی در آن خانه سخت از کفن پوشیدن باشد ؟ چند زن هر شب در آرزوی کفن پوش بودن روز بعد سر بر بالین میگذارند ؟

به او فکر میکنم . به این که چند سال دیگر زنده خواهد ماند ؟ او مشتی است از خروارها . واقعا نمیدانم چطور باید این مساله را بررسی کرد . 

به خودم و زندگی ام نگاه میکنم . به داشته هایم و نداشته هایم . به مردهای اطرافم . آیا من نوعی به این مدل زندگی محکوم هستم ؟ حتما خودم در تعیین محکومیتم نقش داشته ام . باید بدانم کجا اشتباه کرده ام . باید جلوی اشتباهاتم را بگیرم . 

به او فکر میکنم . آیا جدایی برای او بهترین و یا تنها راه حل است ؟ طرف مقابل که قابل تغییر نیست . آیا بعد از 33 سال زندگی مشترک جدایی بهترین کار است ؟وقتی پای صحبتش مینشینم از ته دل میخواهم که جدا شود . میشناسمش ، خطاهایی که در زندگی کرده را میدانم . طرف مقابلش را هم خوب میشناسم . دیشب به او میگفتم میدانید که زندگی کوتاه است . اگر اینقدر به این مساله فکر میکنید و اینقدر بودن در کنار همسرتان برایتان عذاب آور است ، پس چرا این عذاب را تمامش نمیکنید . به او گفتم بچه ها  بزرگ شده اند و زندگی مستقلی دارند به چه فکر میکنید که ارزشش بیشتر از آرامش شماست ؟

دوست داشتم پا را فراتر بگذارم و بگویم فکر نمیکنید آرامش بچه ها  در آرامش شماست ؟ این بچه ها را شما تربیت کرده اید ، مسائل را خوب درک و تحلیل میکنند . مسلم بدانید کاملا شرایط شما را می فهمند و تصمیمتان را تایید میکنند . بیایید در ابتدای سال جدید تصمیم قطعی بگیرید و عملی اش کنید و بعد به مسافرت بروید و فکرتان را آزاد کنید . کاش می توانستم بگویم همین فردا خودتان را خلاص کنید .

نمیدانم چرا ما زنها فکر میکنیم حفظ آرامش دیگران تنها و تنها برعهده ماست و این بین خودمان هیچ ارزشی نداریم ؟ ما خودمان به این فکر دامن میزنیم یا مردان اطرافمان؟

من نمونه بارز این مدل آرامش به وجود آوردن هستم. با خودم فکر میکنم آیا مردان اطرافم هم به آرامش من فکر میکنند . من له میشوم تا پدر ، برادر و همسرم آرامش داشته باشند . من خورد میشوم تا آب از آب تکان نخورد . 

آیا من میتوانم نسلی را تربیت کنم که در فرهنگش هیچ زنی محکوم به موجودیت برای آسایش دیگران نباشد؟

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۱/۱/۱۱ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

دلم گرفته است .

نه دلم شکسته است . صدای شکستنش را به وضوح میتوان در هر کلمه که مینویسم و در هر صدایی که از حنجره ام خارج میشود و در هر قطره اشکی که بر صورتم جریان دارد شنید .

من هیچگاه انسانی کینه ای  نبوده ام . زیرا از کسی کینه به دل گرفتن در قاموس من انسانیت را نقض میکند . اینبار هم به دل نگرفته ام ولی دلم شکسته . هر چه هم زیبا و تمیز بندش بزنید باز هم اثرش از بین نمیرود . از این پس وقتی تلنگر می زنید صدایش صاف نیست ، زیبا نیست، بم شده است .

فقط تو دردم را میفهمی ، تو که جنس این درد را میشناسی ، تو که من را میشناسی . بیهوده تلاش نکنید . باید درد کشیده باشید تا بدانید چه میگویم . باید جای من ، در شرایط روجی من باشید تا بدانید چرا شکستم .

برایتان آرزو میکنم هیچگاه دردم را درک نکنید .

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۱/۱/٤ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

یک سال دیگر هم گذشت .

هر چه سعی میکنم احساسم را در مورد سال گذشته و سال پیش رو بنویسم به جایی نمیرسم .

امیدوارم سال خوبی پیش رو داشته باشید .

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٠/۱٢/٢٦ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

از زمانهای گذشته

مشت

فحش

حرف نامربوط

بر جسم و روح

تا کی سکوت و سقوط ؟

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٠/۱۱/٢۸ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ توسط آزاده نظرات () |

Design By : nightSelect.com