Lilypie Third Birthday tickers زندگی همینه



زندگی همینه


منوی وبلاگ

درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

نویسنده



دسته بندی موضوعی
خاطره(٤٥)
خانوادگی(۳٥)
دلتنگی(٢٤)
اجتماعی(۱٩)
عکس(٩)
خواب(٥)

آرشیو
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦


لینک دوستان
تمام آنچه دوست میدارم
روزهای من و عزیزانم
يادداشتهای من
همه هستی ما
روزانه های من
نی نی آرتين
رویای سبز
زندگی من
خانم تپلی
خاله سارا
نارنجی
خاله فری
نینی آرین
زندگی من
خاله الهام
لیلا و آرتین
تبسم زندگی
سفیر سلامت
ایستاده در خواب
طعم شبهای بارانی
... کنار می رود مه ...
هلیا و مامان لوسش
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

164-کیش جزیره آرامش

رفتیم و سالم برگشتیم . البته در برگشت هواپیما یکی دو باری دور تهران چرخید که من نصف العمر گشتم چون فکر می کردم چرخهایش باز نمی شود که در هوا مانده .

رفتن کادر پرواز ایرانی بودند . من جرات نکردم بهشان سلام کنم بس که اخمو و بداخلاق بودند . برگشت وقتی قیافه خندان و بور خلبان را دیدم گفتم کارمان تمام است خلبان روس است و سقوط می کنیم . چقدر این مرد خوش اخلاق بود . با لبخند و آن لهجه خنده دارش به همه سلام می کرد . با کیوان دست هم داد و گفت دوستم میشوی ؟ که این پسرک بدعنق گفت نه و رویش را برگرداند . موقع پیاده شدن هم با روی خوش با همه بای بای کرد . چقدر خوب بر زمین نشست اصلا نهمیدیم چرخها کی به زمین برخورد کرد . چرا ما همه چیزمان یک چیزیش می شود ؟

و اما مسافرت که واقعا عالی بود . این کیش عجب جای آرامی است . ساکت و بدون ترافیک . یک بار هم صدای بوق نشنیدم . انگار که خاک ایران نبود . شاید واقعا جز ایران نباشد .تمیز و بدون آشغال . یک ته سیگار در خیابان ندیدم . چقدر خندیدیم و شاد بودیم . اصلا انگار این من نبودم که داشتم از افسردگی تلف می شدم . فکر می کنم تا یک سال شارژ باشم . دلم نمی خواست برگردم . به محض ورود به این خراب شده تهران را می گویم ، صف بستن ها شروع شد . صف تاکسی بعد هم ترافیک . کیوان میگوید مامان برگردیم کیش

...



163- من عنوان نمی نویسم شما چند عدد فحش آب نکشیده لطف بفرمایید به گل و بلبل

نمی دانم چه سری است در زندگی من که شانسم همیشه ریده بوده است .

تا امروز صبح که بلیطمان را نداد بودند ، من کلا نا امید از رفتن بودم . آخر این چه مسافرتی است که زمان حرکتش مشخص نیست ؟ محمود صبح رفت و بلیط را گرفت . ساعت 5 روز 17 بهمن که امروز باشد پرواز از فرودگاه مهرآباد . ساعت حرکت دوستمان که همسفرمان هم هست 5  است ولی پروازهایمان فرق دارد . گور پدرشان مهم نیست .

 به معرفی نامه هتل نگاه میکنم . دنیا روی سرم هوار میشود . تاریخ ورود به هتل را 18 بهمن زده اند پدرسوخته ها . کوپن غذا را هم برای دو روز داده اند . البته ما پول سه روز را مرحمت فرموده ایم .

محمود رفته ببیند چه گلی می تواند به سرش بگیرد .

بله بهتر از این نمی شود مملکت گل و بلبل است دیگر . ممکلتی که واکسنش شیرخواران معصوم را به بیمارستان و در بعضی موارد به سینه ی قبرستان میفرستد دیگر باید فاتحه ی تور و مسافرت و هواپیمایش را خواند . البته قبل از سوار شدن به هواپیما باید برای خودمان هم فاتحه بخوانیم . شما هم دو کلام فاتحه مرحمت بفرمایید.

جه جراتی دارم من ؟  چه انتظاراتی دارم من !!!!!!!!!!

...



162- ذوق مرگ

دیروز یادم آمد که دو هفته پیش چه حال خوشی داشتم .

من و سمیه ، کیوان و ریحانه رو برده بودیم پارک . هر دو خسته و افسرده از زندگی یکنواخت .

 به سمیه گفتم :شنیدی از طرف اداره تور کیش گذاشته اند . ما شاید برویم محمود دو دل است .

گفت : شنیده ام . ولی مجید میگوید هتلش خوب نیست و غذایش بد است و بدرد نی خودرد .

گفتم : مگر برای غذا می خواهید بروید . جایی هم باشد برای خواب کافیست . حالا چه اهمیتی دارد که در و دیوار هتل چه قیافه ای داشته باشد .

گفت : راست میگویی ولی مجید همش به فکر شکم است و کاریش هم نمی شود کرد .اگر جایی میرود باید بهترین و گرانترین رستوران را انتخاب کند .

راستش خیلی تعجب کردم . خوب کافیست که آدم سیر شود . برای من که این مساله قابل درک نیست .

در هر حال چند ساعت بعد زنگ زد و گفت که مجید موافقت کرده . من هم به محمود زنگ زدم و گفتم با هم برویم لذتش بیشتر است .

وقتی اسم نوشتند . سمیه زنگ زد . نمی دانید دو نفری چقدر ذوق کردیم و پای تلفن جیغ کشیدم و بالا و پایین پریدیم .

راستش برایم فرق نمی کرد کیش بروم یا هر جای دیگر البته به جز نیشابور و ساری . فقط دلم مسافرت میخواست .

چقدر راحت میشود ما را خوشحال کرد . و چقدر بی توجه در کنار ما زندگی می کنند . 

5سال است ازدواج کرده ام . فقط یک بار مسافرت رفته ایم . رفتیم یزد خیلی خوش گذشته بود .

این اولین باری است که کیوان مسافرت میرود . نمی دانم هیچ درکی از مسافرت دارد یا نه ؟ امیدوارم به هر 6نفرمان حسابی خوش بگذرد. امیدوارم غذاهای هتل هم خوب باشد و رضایت آقا مجید جلب شود . امیدوارم سال آینده فرصتی دست دهد و دوباره مسافرت برویم .

وقتی برگشتم شرحال مسافرت را خواهم نوشت .  

...



161-ان در باب مسافرت به ساری

چهارشنبه همراه آقا محسن عازم ساری شدیم . الحق که قدم ما مشکل دارد . در رادیاتور ماشین خراب شد و مدام جوش می آورد . آنهم در سرمای -15 درجه ی فیروزکوه . آنقدر آب کم کرد که همه ضد یخش خالی شد . حساب کنید که آب در زیر رادیاتور یخ میبست و بالایش جوش بود . به هر بد بختی بود خودمان را به فیروزکوه رسانیدم . شانس آوردیم که تعمیرگاه باز بود . جناب تعمیرکار داشت شلوار کارش را در می آورد و شلوار پلوخوری میپوشید که ما آویزانش شدیم . البته این قضیه را خودم به چشم ندیدم و اینجانب هم به لنگشان آویزان نگشتم .

خلاصه 1ساعتی طول کشید تا ضد یخ و در رادیاتور تهیه کنیم . یعنی اینکه جناب تعمیرکار زنگ زد به قطعه فروش و ایشان را از منزل بیرون کشید و برایمان قطعه را فرستاد .

ساعت 1 بود که به خانه رسیدم . شام تولد محمود را که ارژنگ زحمتش را کشیده بود نوش جان فرمودیم .

امروز صبح هم که یکشنبه باشد همراه دایی فرهاد به منزل برگشتیم . خوشبختانه هیچ بلایی سرمان نیامد .

درد دل هم دارم ولی گفتنش سودی ندارد . در ضمن باید از اول همه جریان را تعریف کنم که حالش را ندارم . میدانم که الان فضولیتان گل فرموده ولی واقعا حسش نیست . تازه تعریف کردنش همان مثال تف سر بالست .

امروز اعلامیه ای دیدم نوشته بودند :

بفرموده در رابط شهرک به مجتمع ورزشی از فلان تاریخ تا فلان تاریخ بسته خواهد بود .

و زیرش با خودکار نوشته شده بود :

کدام خری فرموده ؟

...



160-

امروز به دایی احسان فکر می کردم . به اراده و همتش

دایی احسان پسر دایی مامان ، اگر اشتباه نکنم اوایل انقلاب یا شاید هم اواخر دوره ی پهلوی دیپلم گرفت . در سالهایی که نفت و کلا مایحتاج زندگی به سختی تهیه میشد ، عضو کمیته های کمکهای مردمی بود . میدانم که حتی برای بعضی از خانواده ها نفت به در خانه شان می برد . بعد هم که اهداف کمیته از کمک رسانی به موارد دیگر تغییر کرد او هم کنار کشید .  شغلهای مختلفی را هم تجربه کرد . یادم می آید که غروبها به خانه مادربزرگم می آمد و با دایی هایم شطرنج بازی می کرد . اتاق کوچک در هم و برهمی بود پر از دود سیگار و کتاب . روی تخت یک صفحه کاغذی شطرنج بود و مهره هایی که از گچ پر شده بودند تا سنگین باشند و ولو نشوند و چهار کله که خم میشد روی صفحه کاغذی . چه دورانی بود شطرنج هم ممنوع شده بود .

نمی دانم چطور شد بعد از آن همه سال دوری از درس و کتاب تصمیم گرفت درس بخواند . پزشکی قبول شد . ازدواج کرد . دو فرزند دارد. تخصص قبول شد . چقدر سخت بود برایش . خانواده اش بروجرد بودند و خودش اصفهان . نمی دانم چه فشار اقتصادی ی را تحمل کردند . هنوز همان آدم سی سال قبل است . میبینم در حد توانش در خدمت مردم است . برای من که همیشه مهربان بوده هر وقت کاری داشته ام بی منت به دادم رسیده .

امروز به یادش افتادم . یکدفعه قلبم فشرده شد واشک به چشمانم آمد . دلم برایش تنگ شده بود . به موبایلش زنگ زدم . چقدر صدایش را دوست دارم . دلم میخواهد بغلش کنم . وای دلم میخواد محکم بغلش کنم .

...