Lilypie Fifth Birthday tickers

javahermarket

< head> زندگی همینه



























زندگی همینه

امروز فكر كردم بيام و بنويسم . ولي نمي دونم چي بنويسم . چيزهاي زيادي هست كه فكرم رو مشغول كرده ولي نمي تونم اولويت بنديشون كنم .

پاي كيوان خيلي درگيرم كرده . با اينكه هميشه سعي كردم كار درست رو انجام بدم و حرفهاي ديگران رو نشنوم ؛ ولي ظاهرا اين مورد با موارد ديگه فرق داره . تحمل دلسوزيها و آخ و واخ گفتن بي موردشون رو ندارم .

قراره بريم نيشابور . با محمود صحبت كردم و به اين نتيجه رسيديم كه قبل از رفتن با خواهرش در اين مورد صحبت كنيم تا در جريان باشه و به خانواده يه ذهنيتي بده . كه وقتي ما ميريم برخورد درستي با موضوع بكنن . ايكاش اين كارو نمي كردم . بهم گفت تو داري بچه رو اذيت مي كني . گفتم نمي خوام مشكل راه رفتن داشته باشه مثل بابا و عموش . آخه محمود هم وقتي راه ميره پاهاش رو باز ميذاره . هميشه فكر مي كردم اين مساله عادي هست فكر نمي كردم مشكل باشه . به هر حال بهم گفت اينو فقط تو ميگي . چرا ديگران نمي گن . در هر صورت اعصابم رو ريخت بهم .

عجب روزگاري هست . آدم بايد واسه درمان بچه اش هم با ديگران چونه بزنه . درسته كه مساله خيلي جزئي هست و نصف مردم اينجوري راه ميرن ولي منم دلم ميخواد بچه من از همه نظر سالم باشه . هم جسمش و هم روحش . براي رسيدن به اين هدف هر كاري هم كه لازم بدونم ميكنم . كفش كه خوبه اگه دكتر لازم بدونه تمام تنش رو آتل هم مي بندم .

نوشته شده در شنبه ۱۳۸٦/۱٠/٢٩ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

آره خوب هوا واقعا سرده. ۷- درجه .خوب خيلي سرده .

همه جا هم تعطيل شده .اينم خيلي مهمه . به خصوص واسه كارمندها كه خيلي خوشحال كننده هست . واسه بچه مدرسه اي ها هم همينطور . معلمها هم داره قند تو دلشون آب ميشه .

خيلي ها تو جاده ها موندن . اينم خيلي مهم و ناراحت كننده هست . به خصوص براي خانواده هاشون .

اين چيزها رو از ذهنتون دور كنيد .

مهمترين خبر دنيا پيش خودم هست . چي ؟

ديشب وقتي كيوان خنديد يه چيز سفيد تو دهنش ديدم . خيلي ترسيدم . دستم رو بردم تو دهنش . دستم رو نشسته كردم تو دهنش .

يه چيزي نوك انگشتهام رو قلقلك داد . از خوشحالي جيغ كشيدم .

كيوان دندون در آورده بود .

از ديشب تا به حال هزار بار دندونش رو امتجان كردم . نمي دونم چرا ذوقم تمام نميشه . به نظر شما هيچ خبري مهم تر اين وجود داره؟

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٦/۱٠/۱٧ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

دیشب گمبه اُف (کیوان ) با ذغال اُف(بابای کیوان ) مسابقه کشتی داشتن و گمبه اُف مسابقه رو برد و ذغال اُف رو خونین و مالین روی پتو باقی گذاشت . جریان کشتی از این قرار بود که ذغال اُف گمبه اف رو تو بغلش گرفت و هی باهاش غلت زد . گمبه اُف هم که دید اینجوری زورش نمی رسه و حریف ذغالف نمیشه اول ۲ تا از انگشتهاش رو کرد توی یه سوراخ دماغ ذغال اُف . در همین حین دست دیگه اش رو توی چشمهاش فرو برد . به محض اینگه ذغال اُف دهنش رو باز کرد که بگه آییییییییییی. دست دماغیش رو کرد تو دهنش و شروع گرد به چنگ زدن  لب و لوچه ذغال اُف. منم که به عنوان ناظر اونجا بودم از خنده روی زمین دراز کشیده بودم و قدرت هیچ کاری نداشتم . خلاصه بعد از پایان وقت قانونی گمبه اُف پیروز شد و اومد بغل من شیرش رو خورد و خوابید و بیچاره ذغال اُف نمی دونست با سر روی خراشیده امروز چطوری بره دانشگاه .

چند روز دیگه جریان ازدواجم رو براتون می نویسم  . البته جریان شادی نیست ولی چون خواستین می نویسم .

نوشته شده در شنبه ۱۳۸٦/۱٠/۱٥ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ توسط آزاده نظرات () |

مواد لازم

اسفناج                         600گرم

جعفري                         500گرم

تره                               ۳۰۰گرم

گشنيز                         ۲۰۰گرم

شنبليله                      ۱۰۰گرم

سير                            ۲بوته

پياز                              ۲تا متوسط

هويچ                           نيم كيلو حلقه شده(در صورت تمايل)

اول سبزي ها را بدهيد به جناب همسر خوب پاك كند و بشورد و خرد كند . بعد بگيد پياز ها رو هم خورد كند و تفت بدهد سير رو هم همراه پياز تفت بدهد . اونوقت سبزي ها رو به سير و پياز اضافه كرده و حسابي تفت بدهد. بعد شيلنگ آب را داخل قابلمه باز كنيد . به مقدار زياد هم آب نارنج اضافه نماييد . نمك و فلفل هم هر چقدر دوست داشتين بزنيد . اگه دوست داريد هويچ ها رو هم توش بريزن و اگه مثل اينجانب دوست ندارين خوب نريزين . اين غذا رو ما همراه با پلو و نيمرو مي خوريم . يعني ميداريم سرد بشه  با پلو داغ . مثل خورشت ميريزيم رو پلو . يا برعكس پلو سرد باشه و اين غذا داغ . دوتاش داغ باشه نميشه  تقريبا آبكي هست . از ماست شل تره . اين چيزاش با خودتون ديگه . ماشاالله هموتون همسرهاي كدبانويي دارين . بذارين خودشون نظر بدن . اعتماد به نفس رو ازشون نگيرين . اگر هم بد درست كردن و از مزه اش خوشتون نيومد اشمال از دستور من نيست . به همسرهاي محترمتون مربوطه .

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٦/۱٠/۱۱ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

درست 3سال و 1 روز از اون تاريخ گذشته ولي براي من اتفاقات اون روزها هنوز تازه هست و انگار همين الان در جريان هست . تا 7 روز بعد از اون تاريخ هر روز يه نفر از فاميل ختم گرفتن و ما رو هي از اين مسجد به اون تكيه كشيدن .

بعد ها فهيمدم دايي ، مامان رو گذاشته تو قبر و واسه همين لباسهاش كلي شده بوده . محمود ازش پرسيد: اون موقع به چي فكر مي كردي ؟ اونم گفت : بازيهاي بچگي تو نظرم اومده بود .

 شنيدم كه پسر عموم به يكي از فاميلهاي مامان مي گفت اون موقع كه عموي من 2 ميليون ميداد براي زنش دارو ميخريد شما كجا بودين كه حالا ميخواين اسمتون زير اعلاميه باشه ؟ در حالي كه من پول دارو رو از دايي مي گرفتم . منم واسه 7 مامان خودم يه اعلاميه نوشتم ايم همه فاميل رو هم زيرش گذاشتم . اسم خودش رو هم درست نوشتم .

اتفاقات و مسائلي كه برام تو مدت بيماري مامان 2 سال و 9 ماه و بعد هم تو اين 3 سال گذشته برام پيش اومد اونقدر زياد هستن كه نه مجال نوشتن هست و نه بازگو كردنشون خوش آيند . شايد بهتر باشه بازگو نشه . من رفتارها و حرفهايي رو كه ديدم و شنيدم واگذار كردم به وجدان نداشته همشون .

 البته خيلي ها رو اين بين نبخشيدم و باهاشون قطع رابطه كردم . به هر حال مامان مرد و ما رو بين اين قوم الضالمون تنها گذاشت . كه با رفتنش ماهيت واقعي خيلي ها مشخص شد .

 از حق نبايد گذشت . بعضي ها هم محبتشون رو به ما چند برابر كردن تا نبود مامان رو كمتر حس كنيم. از همشون متشكرم .

 از بشري خانم و دايي مسعود كه از دست دادنشون برام خيلي سخت بود . از پروين جون ، ژاله جون و خانواده اش ، دايي احسان ، دايي بهزاد و كلا دختر دايي و پسر دايي هاي مامان .

 از دايي هاي خوب و ماهم كه هميشه كنارم بودن و هيچوقت تنهام نذاشتن . هميشه ازم حمايت كردن . هميشه راهنمايم كردن و اگه جايي لازم بوده بدون هيچ جانب داري از كسي دعوام كردن .

 از پانيذ و معصومه خواهر هاي خوبم كه زمان تولد كيوان كنارم بودن .

 مي خوام همين جا از كادر پرستاري بخش داخلي بيمارستان نيمه شعبان ساري كه تو اون روزهاي سخت به ما لطف داشتن تشكر كنم . از خانمها : گوهري ، عادلي، پيوندي و آقايان : نوريان ، مولايي، لويي، غفاري و همه اوناي ديگه اي كه از قلم افتادن .

 از خانم پاشايي و هاديان ، منشي هاي آقاي دكتر اخوتيان.

 از آقاي دكتر سبطيني و خانواده محترمش ، -كه يك شب ساعت 2 اومد بيمارستان و گفت : نمي تونستم بخوابم اومدم ببينم حال خانم رحماني چطوره ؟ - واقعا متشكرم . برامون خيلي زحمت كشيد .

 از همسرم كه با اينكه تازه وارد خانواده شده بود، همه مشكلات رو درك كرد و همه جوره با مسائل من كنار اومد . هميشه همراهم بود و تنهام نذاشت . شايد يه روز جريان عروسي گرفتنمون رو براتون گفتم تا بدونيد چقدر گذشت كرد .

و از شما دوستای خوبم که حوصله کردید و نوشته هاس منو خوندید .

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٦/۱٠/٩ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

جلوی تکیه زن دایی مامان بشری خانم (سال پیش تصادف کرد و فوت شد. دو ماه بعد هم دایی جون فوت کردن . چقدر دوسشون داشتم ) و فائزه خانم همسر آقا جواد ایستادن . در تکیه بسته هست . ای بابا حالا چی کار کنم . دنبال آقاس شهناسی می گردم . پیداش می کنم و جریان رو می گم . تا اسم فامیل منو میشنوه در رو باز میکنه . نمی دونم کی یا کیا جسد رو میذارن تو تکیه . به همه میگم تشیع جنازه ساعت 2 . فائزه خانم میگه 2 زود نیست ؟ بگو 3 . می گم نه . هم هوا سده و هم اینکه زود تاریک میشه . ته دلم میگم اگه بذارم 3 محمود و ارژنگ میرسن و اونوقت اونا باید مامان رو بذارن تو قبر که میدونم از حد توانشون خارجه. عمو زنگ میزنه و میگه ما داداشا میخوایم از طرف خودمون اعلامیه چاپ کنیم . تو ذهنم میگذره وای شروع شد . الان اینا اعلامیه چاپ میکنن اسم اونا رو نمی نویسن و خلاصه جنگ و دعوا شروع میشه. از بابت دایی هام مطمئن بودم . اهل این حرفا نیودن ولی در مورد بقیه !!!!!! به عمو گفتم شما مختارید ولی لزومی نداره . و خداحافظی کردم . میریم خونه قدسیه جون . خاله ناهار درست کرده . بهم میگه باید بریم و خونه شما رو تمیز کنیم . می گم نمی خواد . می گه تو نمی دونی . سرپا یه چیزی میخورم و دایی ما رو می بره .یکی دم در پارچه مشکی چسبونده . خاله حق داره . خونه خیلی خاک داره . یه دستی به سر و روی خونه می کشه . ساعت 1:30 هست . بر می گردیم سر تکیه . دوست و آشنا دارن میان .  اعلامیه ها چاپ شده . بله زیرش فقط اسم فامیل ما نوشته شده . و اسم مامان رو به جای نرجس نوشتن نرگس . این همه سال زن داداششون بوده اسمش رو نمی دونستن . مردم واسه نماز میت جمع میشن . بابابزرگم خیلی رو این که اسم رو درست بگن تاکید کرده بود . نماز شروع میشه . اسم رو اشتباه گفت . صدام در نمیاد . نمی خوام مراسم رو بهم بزنم . تازه بابابزرگ هم که نیست . چی کار دارم به پیرمرد بگم چی گفتن. تشیع جنازه شروع شده . وای چقدر تند حرکت می کنن . بابابزرگ یه قرآن و یه چیزهای دیگه رو تو یه تیکه ترمه پیچیده داده که همراه میت دفن کنن . تو بغلم گرفتمشون و به خودم فشار میدم . نگار و معصومه همراهم هستن . نگار میگه :آزاده می بینی چقدر تند دارن میرن ، مامانت واسه رفتن عجله داشته خودش دیگه خسته شده بود . من که گریه نمی کنم. چرا قصد آروم کردن منو دارن ؟ از کوچه های پیچ پیچ میگذریم . من درست پشت سر مردها هستم . صدای بحث و جدل از ته صف میاد .هیچ فکر نمی کردم مردها اینقدر خاله زنک باشن .

 - درست نبود باید فامیل رحمانی رو هم مینوشتن .

- اسمش رو هم اشتباه نوشتن .

- ....... .

تو دلم میگم اونقدر بگین تا کف کنین . اون جانی که رفت عزیز بود .پیش خودم می خونم:

 در حیرتم از مرام این مردم پست

این طایفه زنده کش مرده پرست

 تا هست زنده کشندش به جفا

چون مرد به عزت ببرندش سر دست

میرسیم آرامگاه و جایی که قرار مامان برای همیشه اونجا بخوابه . آروم و راحت بدون هیچ فکر و خیالی . راجت راحت . چیزهایی که بابابزرگ داده رو میدم به پسر عموم . و خودم 20 متری دورتر تو آفتاب روی پلهای ساختمانی که تازه دارن میسازن میشینم . یه نفر میگه: به دامادش بگین بیاد . میگم نیست . همون صدا میگه : پسرش کو ؟ میگن نیست . خوب خودشون یه فکری می کنن . موبایل زنگ میخوره . ساعت 3 هست . محمود رسیده . میگه جلو در آرامگاه هستم . نگار رو صدا میکنم و زیر گوشش میگم : برو دنبال محمود ولی معطل کن تا کار دفن تمام بشه . آروم آروم از چشام اشک میاد . صدای گریه دستجمعی بلند شده . من جلو نمی رم . دیگه کاری ازم بر نمیاد . آخرین کار رو هم براش انجام دادم . محمود اومد . نگاهش پر از درد و اندوه هست . مامان خیلی دوستش داشت . تو این 6-7 ماهی که باهم آشنا شده بودن خیلی بهش علاقه پیدا کرده بود . می گفت من 3 تا بچه دارم 2 تا پسر و یه دختر . از دور سری براش تکون میدم . اونم سرش رو تکون میده و میره کنار داییهام می ایسته . ظاهرا کار تمام شده . جمعیت میرن جلو فاتحه می خونن و یواش یواش پراکنده میشن . فقط آشناهای درجه 1 موندن . پسر عموی مامان که برادر شیری اون هم هست . داره با بیل تل خاک رو مرتب میکه . حرکت شونه هاش رو می بینم . اون هم بی صدا گریه می کنه . لباسها و کفش دایی بزرگم گلی هست . تعجب می کنم ولی برام اهمیت نداره . چه فرقی داره لباس گلی باشه یا اتو کشیده . آدم باید خودش آدمیزاد باشه . نمی دونم از کجا سر و کله بابابزرگ و قدسیه جون پیدا شده . اومدن سر قبر دخترشون فاتحه بخونن . شکسته شدن پیرمرد و پیرزن رو با چشمهام دیدم . بابا سر قبر نشسته و گریه می کنه . بلندش می کنم . می گم بیا بریم . راه افتادیم به سمت خونه . همسایه ها چای دم کردن و منتظر ما هستن . صدای تسلیت همه رو میشنوم ولی نمی دونم چی باید جواب بدم . چند نفر از همسایه ها همراه پسر عموی مامان از مهمانها پذیرایی می کنن . نمی دونم حلوا از کجا آمده . کی خرما گرفته . هیچی نمی دونم . ساعت حدود 6 هست نگار رو معصومه خداحافظی میکنن . نگار میگه ترافیک سنگین هست . مسافر زیاده و پل کشش نداره . یکی دو نفر همراه نگار میرن . 20 دقیقه بعد ارژنگ میرسه . دلم براش کباب می شه . اومد تو . من خودم رو قایم می کنم . میشنوم که به یه نفر میگه . ترافیک سنگین بود . از اتوبوس پیاده شده بوده و نزدیک 3 کیلومتر پیاده اومده بود . می خواسته بره خونه قدسیه جون که نگار رو میبینه و اونا هم بهش می گن برو خونه . نمی دونم چطور باهاش روبرو بشم . میره تو اتاقش و در رو میبنده . یکی از دوستامون که بهش می گیم خاله رو صدا میکنه . 1 ساعتی باهم صحبت می کنن . بعد میاد بیرون . با سر بهش سلام می کنم . اونم با سر جواب میده . نه من اشک میریزم نه اون . کلا همه ساکتیم . خالم و باباگریه می کنن . ولی بقیه ساکتن . با خودم میگم :

مامان برای همیشه ۵۵ ساله موند.

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٦/۱٠/٩ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

كوچه خلوت بود . آفتاب كم رنگي مي تابيد . سوار ماشين شدم . خوب بايد ارژنگ (برادرم ) و محمود (همسرم )رو هم خبر مي كرديم . ارژنگ دانشجو ي شاهرود هست . و محل كار محمود هم تهران . با برفي كه باريده بعيد ميدونم بتونن خودشون رو برسونن . به خصوص كه محمود جمعه بعد از يك ماه مرخصي براي كارهاي عروسي برگشته بود سركار .

دايي زنگ زد به دوست ارژنگ و گفت بهش بگن حال مادرش خوب نيست و زود خودش رو برسونه.

منم زنگ زدم به همكار محمود و جريان رو گفتم .

تازه حركت كرده بوديم كه بابا زنگ زد . صداي گريه اش ميومد . خوب زود رفته بود بيمارستان آخه ساعت هنوز 8 نشده بود . به خاطر برف و بارون چند روز اخير و بسته شدن جاده ها . مسافرها تو شهر گير كردن . ترافيك بيداد ميكنه . حدود 9 رسيديم بيمارستان . نگهبان دم در بهم تسليت مي گه  . پس همه ميدونن . عموها و پسر عموهام اونجا هستن  . نمي دونم چرا دارم ميرم بخش داخلي . خانم عادلي لبخند تلخي مي زنه و بهم تسليت ميگه . بهش گفتم الان بايد چي كار كنم؟ مي گه : عموت همه چي رو ميدونه .بايد بري پايين سردخونه . دنيا دور سرم چرخيد پس اهدا عضو چي ميشه ؟ اومدم پايين . بابا گريه مي كنه . بهش مي گم : گريه نكن راحت شد و من اصلا گريه نمي كنم .

ميريم پايين . عموجون ميگه بايد آمبولانس بياريم  و جنازه رو ببريم آرامگاه . خوب اين ديگه كار خودم هست . ميدوم به سمت در خروجي . آمبولانس كوثر همون كنار هست . پله ها  رو 2 تا يكي بالا رفتم . جريان رو به مسوولش مي گم . يه راننده رو صدا ميكنه و همراه من ميفرسته . راننده يه جوري نگام ميكنه . خودم رو جمع مي كنم . بهم ميگه شما هموني نيستي كه ماه قبل عروسيت بود . شناختمش . همون راننده اي هست كه ماه قبل مامان رو آورده بود خونه واسه عروسي . با سر تاييد مي كنم .

جلوي در سرد خونه همه هستن به جز دايي . عمو ميگه برو بگو دايي هم بياد . اي بابا با اون بنده خدا چي كار دارن . راضي كردن دايي خيلي سخته . ميرم پيش ماشين گردنم رو كج مي كنم و ميگم دايي نمياي ؟ ميگه منو ميخواي چي كار ؟ ميگم بيا نذار حرف مفت بزنن . پاده ميشه و همراهم مياد . صداي عمو رو ميشنوم كه ميگه لااله الا الله و تكرار صدا كه دستجمعي ميگن لااله الله . پشت ديوار سرد هونه مياستم و به ديوار تكيه ميدم . دستم رو ميگيرم جلوي صورتم كه كسي اشكهام رو نبينه . صداي آقاي لويي رو ميشنوم . خانم *** . سرم رو بلند مي كنم . اونم به جمع اضافه ميشه . و صداي لا اله الا الله تو گوشم ميپيچه .

 آمبولانس حركت ميكنه پسر عموم همراهش ميره . نميدونم بقيه چي كار مي كنن . من با دايي ميريم سمت خونه كه شناسنامه مامان رو برداريم . تلفن زنگ ميزنه خاله خونه قدسيه جون هست . خوب پس اونم خبر دار شده . ميگه بابابزرگ گفته بيا كفني رو كه از مكه آورده و با آب زمزم شسته با يه سري چيزهاي ديگه ببر آرامگاه . مي گم چشم . رسيديم خونه . هواي خونه بوي موندگي ميداد . انگار سالهاست كسي اينجا نبوده . هر چي مي گردم شناسنامه نيست . انگار آب شده رفته تو زمين . خودم ديروز ديده بودمش . يادم نمياد كجا بود. بر مي گرديم كفن رو مي گيرم و راه ميافتيم به سمت آرامگاه . بابا اونجاست . ميگه : تشيع جنازه از تكيه آب انبار نو بايد انجام بشه . ميگم : چشم . هيچ دلم نمي خواد سر اين چيزهاي الكي اونم تو همچين وضعيتي بحث و جدل راه بيافته . كفن رو ميدم . از دفتر آرامگاه يه آمبولانس مي گيرم كه جسد رو ببرم تكيه .

راننده آمبولانس بهم ميگه : تو دختر خانم رحماني دبير زبان نيستي ؟

-          هستم چطور ؟

-          بچه بودي همراه مادرت زياد مدرسه ميومدي . من و جولايي شناختيمت .

-           جولايي كيه ؟

-          هموني كه ازش قبض آمبولانش گرفتي . خانم رحماني چطوره ؟

با سر به عقب ماشين اشاره مي كنم .

نوشته شده در شنبه ۱۳۸٦/۱٠/۸ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

 نگاهي به ساعت ديوار انداختم درست 7:10 دقيقه بود . نگاهي هم به صفحه موبايل . بله شماره بيمارستان بود . خوب چيزي كه ازش مي ترسيدم . نه نمي ترسيدم .منتظر بودم . فقط دلم مي خواست ازش فرار كنم . نه فرار هم نمي خواستم بكنم . من و داداشم خيلي قبل اين مساله رو پذيرفته بوديم و مي دونستيم . بقيه هم ميدونستن . تماس برقرار شد .

-          سلام خانم *** ؟

-          بفرماييد خودم هستم .

-          متاسفانه بيمار شما...(حرفش رو قطع كردم )

-          بله . كي اين اتفاق افتاد .

-          ساعت 7 صبح.

-          متشكر كه لطف كرديد و خبر داديد . من الان بايد چي كار كنم ؟

-          شما كارهاي بيمه رو رديف كنيد . تا آقاي دكتر سبطيني تشريف بيارن و گواهي فوت رو صادر كنن.

-          از همه زحمتهايي كه كشيدين متشكرم . امر ديگه اي نيست ؟

-          خداحافظ

-          به سلامت .

خوب حالا بايد چي كار كنم ؟ آزاده 2 ساله ميدوني و بهش فكر مي كني . بايد چي كار كنم ؟

زمان چه كند مي گذره . ميرم بالاي تخت دايي . سرش رو مثل لاك پشت از ريز پتو بيرون آورده . ميگه:كي بود ؟

-          از بيمارستان بودن . پاشو

-          چي كار دارن ؟

-          پاشو بريم

-          آوردنش بخش؟

-          پاشو بريم .

-          بايد وسيله هاش رو ببريم ؟

-          نه

-          پس بريم چي كار ؟

-          براي كارهاي ترخيص و گواهي فوت .

نگاهي بهم ميكنه . اشك توي چشمش حلقه زده . ميگه خوب چه عجله اي داري ؟ پتو رو ميكشه روي سرش .

بالاي سرش ايستادم . انگار يه قرن گذشته به ساعت نگاه مي كنم 7:12

بر مي گردم كنار شومينه . زمان نمي گذره . بهش مي گم پاشو ديگه .

می گه  : ‌برو اونور خبر بده .

تو دلم مي گم باحال من چطور برم ؟ اونا فكر مي كنن من الان بيمارستان هستم . فكري به ذهنم ميرسه . ميرم اتاق دايي فرخ ناسلامتي جز نفرات برتر كنكور بوده . رشته روانشناسي دانشگاه تبريز . يه در اتاقش به حياط باز ميشه . سالهاست توي اتاقش نرفتم . هيچ كس جرات نداره تو اتاقش بره . فقط مامان ميرفت براي نظافت و كارهايي از اين قبيل . در و باز مي كنم . واي اينجا چه سرده . گوشه اتاق كارهاي چوبي مي بينم . پس از اين كارها ميكنه . ميرم كنار تختش .

-          دايي . دايي

چشمش رو باز مي كنه . رنگ چشمهاش درست رنگ چشمهاي مامان هست . تا به حال دقت نكرده بودم . نگاهي بهم مي كنه . انگار رو پيشونيم همه چي نوشته شده .

- دايي برو يه جوري به قدسيه جون و بابابزرگ بگو .

بيچاره دايي . چه كار سختي . از اتاقش ميام بيرون . نگاهي به اتاق قدسيه جون و بابابزرگ ميندازم . سماور قل قل مي كنه . قدسيه جون هنوز بيدار نشده . بابابزرگ هم هنوز بند و بساطش رو از تو حال جمع نكرده و برنگشته تو اتاق . 3 روز قبل رو اون تخت مامان خوابيده بود . به سرعت رد مي شم .

هنوز ساعت 7:30 نشده . روم نميشه دوباره به دايي بگم بلند شو . كمي اين پا و اون پا مي كنم . به آقاي دكتر سبطيني زنگ ميزنم . اون حتما بيدار شده . آخه ساعت 8 بايد توي درمانگاه تامين اجتماعي باشه . فكر مي كردم الان ميره بيمارستان .

-          سلام آقاي دكتر . آزاده هستم .

-          بله بله . متاسفانه بيمار شما فوت كردن . ساعت 6 به من خبر دادن .  

-           شما كي تشريف مي بريد بيمارستان براي گواهي فوت مي گم .

-          شما برگه رو از بيمارستان بگيريد بيارين درمانگاه تا من امضا كنم .

تازه دوزاري افتاد . زمان متوقف نشده . زندگي پوياست و در گذر . درسته آقاي دكتر بيماران ديگه اي داره كه مثل ما بهش نياز دارن . اون فقط به خاطر ما طبابت نمي كرد . خوب اولين رفتار منطقي امروز . حساب كار دستم اومد . بايد حواسم رو جمع كنم . زندگي پوياست . خداحافظي مي كنم .

خوب بابا الان اداره هست بايد به اونم خبر بدم . زنگ ميزنم اتاقش .

-          سلام

-          سلام . كجايي؟

-          خونه قدسيه جون .

-          اونجا چرا؟ مگه نبايد بيمارستان باشي .

-          ديشب گفتن بهتره مامان ‌ بمونهCCU . به منم اجازه نمي دادن برم اونجا . فرستادنم خونه.الان زنگ زدن گفتن كارهاي بيمه اش رو رديف كن . از اداره نامه بگير و ببر . ساعت 9 بايد اونجا باشي . منم ميام . يادت باشه ساعت 9 . فعلا تا ۹.

جرات نكردم بگم ICU. با خودم حساب كردم تا ساعت 9 حتما خودم رو مي رسونم . خوب حالا بايد به يكي تو اداره بگم كه كارها رو رديف كنه . آقاي ابراهيم نژاد مياد تو ذهنم . زنگ مي زنم به اتاقشون . خانم مستوري گوشي رو بر ميداره . سلام احوالپرسي مي كنم .  مي گم مي خوام با آقاي ابراهيم نژاد صحبت كنم . تو اداره همه به من مي گفتن آزاده . هم اينكه از همه كوچيكتر بودم و تازه بابا هم همكارشون بود و از قبل منو ميشناختن و آزاده صدام مي كردن . جريان رو به آقاي ابراهيم نژاد مي گم . ازش خواهش مي كنم همراه بابا بره بيمارستان . نفر بعدي خاله هست كه بايد بهش بگم . به خودش كه نميشه بگم بايد به شوهر خاله ام بگم . با خودم ميگم كاش خاله رفته باشه سر كار . شماره رو مي گيرم . خاله گوشي بر ميداره . سلام و عليكي مي كنم و مي گم با آقا رضا كار دارم . ميگه رفته سر كار . شماره محل كارش رو به هزار كلك از خاله مي گيرم . اونم فهميده .فقط نمي خواد قبول كنه . زنگ ميزنم به آقا رضا . اولين تسليت  زندگيم رو اون بهم ميگه . هنوز صداش تو گوشمه .

دايي بلند شده . ميگه تو برو اونور منم لباس مي پوشم و ميام . رفتم توي اتاق ديدم دايي فرخ داره چايي ميخوره . با ابرو بهم اشاره ميزنه كه چيزي نگفته . ميدونستم كار اون نيست . قدسيه جون بيدار شده .

ميگه: تو اينجا چي كار ميكني ؟

جواب دادم تازه از بيمارستان اومدم . بابا بيمارستان هست من اومدم خونه . بيچاره پير زن .

رفتم تو حال . بابا بزرگ كنار شومينه خوابيده بود . با صداي ما بيدار شد . دايي فرزاد هم از اتاقش اومد بيرون .

بابابزرگ پرسيد: حال مادرت چطوره ؟

 گفتم: هيچ خوب نيست . بابابزرگ خاك تربت داري؟

 (جايي شنيده بودم خاك تربت خاكي هست كه تو دهن مريض يا فرد محتضر ميذارن كه اگه ميخواد خوب بشه كه خوب ميشه و غير اون ...) اشك تو چشم پيرمرد حلقه زد .

 گفت: به اون منظور كه تو ميخواي نه ندارم . صداي روشن شدن ماشين دايي اومد . بايد مي رفتم . چراغها رو روشن كردم . قرآن رو از روي تاقچه برداشتم و گذاشتم پيش بابابزرگ و بهش گفتم قرآن بخون . بعد هم مثل فشنگ در رفتم .

شرمنده الان نمیتونم بقیه اش رو بنویسم

نوشته شده در شنبه ۱۳۸٦/۱٠/۸ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ توسط آزاده نظرات () |

چشمهام رو باز مي كنم خواب كاملا از سرم پريده ؛ ولي هيچ عجله اي براي بيدار شدن ندارم . با خودم ميگم ساعت 8 ميرم بيمارستان . گرچه ميدونم اونجا هم كاري ندارم . دوباره چشمهام رو بي بندم . خاطرات روز گذشته مياد تو ذهنم .

صبح دوشنبه هست . منتظرم ساعت 9 بشه زنگ بزنم به عموجون و ازش خواهش كنم با دكتر شهيدي رييس بيمارستان نيمه شعبان صحبت كنه و راضيش كنه كه برگرديم اونجا . عموجون دوست و فرد قابل اعتماد دكتر شهيدي هست . از طرف اون به عنوان بازرس بيمارستان انتخاب شده يا يه چيزي تو همين مايه ها . شب قبل پرستارها اصلا باهام همكاري نكرده بودن و به شدت از دستشون كلافه بودم . من و با يه مريض بي تاب و نيمه هوش تنها گذاشته بودن . حدود 8ونيم بود كه به عمو جون زنگ زدم و جريان رو گفتم . بهش گفتم به اون دكتر شهيدي بگو هر چي پول ميخواد ميدم ولي قبولمون كنه . عمو جون گفت من از اختيارات خودم استفاده مي كنم بيارش . راستش زياد به حرفش اعتماد نداشتم . مي ترسيدم همين تخت رو هم از دست بدم . گفتم حتما باهاش صحبت كن و منتظر شدم . حدود 10 عمو جون زنگ زد و گفت كه دكتر شهيدي استقبال كرده . گفته امروز دستگاهي آورده كه باهاش ميتونن غده هاي سرطاني رو فريز كنن . ته دلم بهشون خنديدم چون قبلا در موردش تحقيق كرده بودم و مي دونستم در اين مورد نميشه ازش استفاده كرد . به روي خودم نياوردم و خودم رو خيلي مشتاق نشون دادم . دوباره روز از نو روزي از نو . زنگ زدم آقاي دكتر سبطيني و جريان رو براش گفتم . گفت دفترچه رو بيار درمانگاه تامين اجتماعي تا برات نامه بنويسم .بارون بند اومده بود . زنگ زدم دايي و دفترچه رو دادم بهش و جريان رو گفتم . نگاهي بهم كرد به اين معني كه تو كرم روزگاري . منم لبخندي بهش زدم . بعد زنگ زدم به آقاي علوي كه اسمش رو گذاشته بودم آقاي آمبولانس و با هم قرار گذاشتيم . انگار همه دنيا رو بهم داده بودن . دوباره همه جمع شدن و حركت به سوي بيمارستان نيمه شعبان . راستش دلم نيومد با كادر پرستاري بد رفتاري كنم . رفتم و كلي ازشون تشكر كردم .

ساعت 4 تو اتاق روبروي پست پرستاري بيمارستان نيمه شعبان همون اتاق 2 تخته معروف كه 1 سال گذشته رو اونجا گذرونده بودم مستقر شديم . از نگهبان دم سلام و عليك كردم تا رسيدم به اتاق آخه ناسلامتي من ماه قبل تو اون بيمارستان عروسي گرفته بودم و همه منو خوب ميشناختن . وقتي رسيديم . آقاي نوريان آقاي مولايي و خانم پيوندي رو ديدم . نفس راحتي كشيدم رفتم دنبال كارهاي مامان كه دكتر شهيدي رو تو راهرو ديدم ازش تشكر كردم . يه قيافه اي گرفت يعني ما داريم به وظيفه عمل مي كنيم . اگه كارم پيشش گير نبود مي دونستم بهش چي بگم .دوباره برگشتم تو بخش و به مامان گفتم خيالت راحت برگشتيم . تازه خانم پيوندي هم هست . (خانم پيوندي شاگرد مامان بود كه حالا پرستارش هم بود و خيلي به ما لطف داشت . از حق نبايد گذشت همه خيلي خوب بودن و خيلي به ما لطف داشتن .) تو همون حالت نيمه هوشيار نگاهي بهم كرد كه مو به تنم راست شد . انگار داشت بهم مي گفت داري به منم كلك ميزني . انگار مي گفت حنات پيش من رنگ نداره . خيلي معاني تو نگاهش بود . از اتاق اومدم بيرون و اين آخرين نگاه بود .

 ناهار نخورده بودم . خاله گفت بيمارستان ميمونه . دايي برگشت خونه .من و بابا هم با هم بوديم . بارون ريزي مي باريد بابا پيشنهاد كرد بريم كبابي رفاه نون داغ كباب داغ بخوريم قبول كردم از خستگي و گرسنگي مي لرزيدم شايد لرزشم از سرما بود .شايد هم اثر اون نگاه بود . يه چيزي خورديم و رفتيم خونه . من يه دوش گرفتم و قرار بر اين شد كه بابا بره خونه عمو جون منم زودتر برم خونه مامانبزرگم تا دايي ساعت 10 منو ببره بيمارستان و خاله رو ببره خونه . ساعت حدود 8 بود . باز بارون لعنتي شروع شده بود . عجب هواي مزخرفي داره اين شمال .

تو اتاق دايي كنار شومينه دراز كشيدم . دايي هم رو تخت بود . بهش گفتم ميدوني دايي ديگه كم آوردم . خسته شدم . دايي فرهاد هيچي نگفت .به نظرم مامان شنيده بود .

حدود 10 گفتم بريم . رفتيم اون ور يه چيزي خوردم نمي دونم دايي چرا دايي همش معطل مي كرد . به جاي 10:15 كه قرار نانوشته هر شب بود ،‌ اون شب 10:45 رسيديم بيمارستان . اتاق خالي بود خاله روي صندلي نشسته بود و گريه مي كرد . گفتم چي شده ؟ گفت بردنش . فكر كردم بردنش واسه آزمايش يا از همين چيزا . دوباره گفت: نمي تونست نفس بكشه . بد نفش مي كشيد .بردنش ICU . گفتم :‌CCU يا ICU . گفت : ICU . براي من ICU حكم آخر كار رو داشت . ميدونستم آخرش هست . مي خواستم برم از پرستارها بپرسم چي شده كه ديدم آقاي نوريان با چشمهاي قرمز شده و يه حلقه اشك توي چشمش داره مياد .

پرسيدم چي شده ؟ گفت : از ICU ميام بهتره . از قيافه اش و لحن حرف زدنش همه چي رو فهميدم . گفت ميتوني بري ببينيش . رفتم بالا . به دايي و خاله گفتم خودم ميرم تو شما همين جا باشيد . ميخواستم به دكترها بگم سفارش كرده اعضاي بدنش رو مي خواد هديه بده .  لباس مخصوص رو پوشيدم . توي اتاق نرفتم از دم در نگاهي كردم، ديدم تنفس شكمي داره و كلا بي هوش هست .همه چي دستگيرم شد. كلا فراموش كردم براي چي آمده بودم. از ذهنم پاك شد . فقط به مسوول بخش گفتم هر مساله اي پيش آمد به شماره موبايل من زنگ بزنيد و نه هيچ جاي ديگه . شماره رو دادم و اومدم بيرون .

خاله گفت :چي شده ؟

 گفتم: خوبه .

 خاله رو رسونديم خونه . دايي بزرگم(فرخ) اونجا بود . تا دايي فرهاد بره و سلامي بكنه . ازم پرسيد چي شده ؟گفتم اوضاعش بد بود . طبق معمول ساكت نگاهم كرد . كلا آدم كم حرفي هست . درست مثل مامان آروم و ساكت .

 برگشتيم خونه . دايي فرهاد و فرخ از در اصلي رفتن داخل و من از در پاركينگ كه قدسيه حون و بابابزرگ منو نبينن . دايي فرزاد تو اتاق بود . گفت چرا برگشتي؟ قضايا رو براش گفتو اونم سكوت كرد و يه سيگار روشن كرد . دلم براشون مي سوخت . خواهر بزرگشون بود .

ساعت حدود 1 بود . دايي برام رختخواب پهن كرد و من دراز كشيدم با كلي فكرهاي عجيب غريت . بايد فردا چي كار مي كردم ؟چطوري بايد اين فاميل رو جمع و جور مي كردم ؟ به كي بايد چطور خبر ميدادم كه كمترين ضربه رو بخوره و از اين فكرها . حالا هم كه صبح شده بود . به موبايلم نگاهي كردم ساعت 7:08 دقيقه بود . تو همين فكرها بودم صداي زنگ موبايلم بلند شد .

نوشته شده در جمعه ۱۳۸٦/۱٠/٧ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

باز هم چشمهام رو باز مي كنم و نگاهي به موبايلم ميندازم زمان چه كند مي گذره . منتظرم . خوب ميدونم چي در انتظارم هست . دوباره چشمهام رو ميبندم و همون افكار به ذهنم مياد...

صبح دوشنبه هست بايد عجله كنم . ساعت 8 صبح . هوا گرفته و باروني . از بس آفتاب نديديم داريم كپك مي زنيم . كي گفته هواي شمال خوبه . اينجا هيچوقت لباس خشك نپوشيدم . هميشه همه چي نم داره . يه استكان چايي و كمي هم نون و پنير مي خورم . دايي برام تخم مرغ آب پز كرده . بهش مي گم آلان وقت ندارم . روسري سرم مي كنم ، كاپشن مي پوشم و از در ميرم بيرون . طبق معمول كلاه هم ميذارم . الان كه باروني هست . بارون هم نباشه كلاه رو حتما ميذارم . سينوزيت بيچاره ام كرده . 4 ساله باهاش درگيرم . سال اول خودم كوتاهي كردم .راستش رفتم مطب دكتر غفاري ولي اونجا پر از آدمهايي بود با بيني هاي چسب كاري و گچ كاري شده . منشي دكتر گفت ايشون الان وقت ندارن . تو دلم گفتم حق داره من مي خوام فقط يه حق ويزيت بدم . اينا كلي پول تو جيب جناب دكتر ميريزن . رسيدم به بانك . قيامت بود . از پشت شيشه نگاه كردم .رييس بانك شوهر نوه عموي بابام(ما بهش ميگيم عمو) پشت ميزش نشسته . تو دلم گفتم يه كاري ميكنم منو ببينه .يه جوري كه بگم اتفاقي بوده . رفتم تو بانك قسمتي كه حقوق بازنشسته ها رو ميدن . عجب شانسي عمو اون قسمت كار داشت . به روي خودم نياوردم مثلا نديدمت . يه صدايي گفت آزاده . عمو بود . سرم رو بلند كردم و  با تعجب گفتم سلام يعني مثلا يكه خوردم و انتظار نداشتم .

گفت : اينجا چي كار داري

گفتم : واسه حقوق مامان آمدم .

دفترچه رو گرفت و گفت همراهم بيا . حال سپيده دخترش كه دوست جون جوني و همكلاسي دوران جوونيم بود پرسيدم . اونم جال و احوال پرسيد و جريان رو براش گفتم . خانم اونم همين مشكل رو داشت . خلاصه حقوق رو داد و زدم بيرون . مثل باد خودم رسوندم خونه . همه بودن . زنگ زدم آمبولانس اومد و رفتيم بيمارستان . نامه دكتر رو نشون مسوول پذيرش دادم . گفت پذيرش نميشه . دنيا رو سرم خراب شد . اينجا كه بيمارستان خصوصي بود . بله بيمارستانها ترجيح ميدن فقط بيماراني رو قبول كنن كه جراحي دارن . يه پول كلوني ميدن واسه عمل بعد هم خيلي بمونن 2 شب و بعد دوباره تخت خالي ميشه واسه عمل بعدي .خلاصه گفتن بخش داخلي جا نداره . زنگ زدم به پسر دايي مامان . آقا جواد دوست صميمي يكي از سهامداران اصلي بيمارستان هست . پشت تلفن گفت كه الان دوستم و پيدا مي كنم و خبرش رو بهت ميدم . تو امور مالي بيمارستان دور خودم مي چرخيدم . آمبولانس دم در بقيه تو بارون عجب وضع افتضاحي بود . نمي تونستم برش گردونم خونه . دكتر رهجو بود . داشت از امور مالي مي رفت سمت بخش . مثل جن جلوش ظاهر شدم .

-          سلام . من آزاده؟؟؟ هستم دختر حجت . مامانم دختر عمه  آقاي جواد ؟؟؟ هست .

 شناخت . اول احوال بابا رو پرسيد . بعد هم جوياي حال مامان شد . منم حال خانمش رو پرسيدم بهم گفت ديشب با آقا جواد بوديم و از اين حرفها . بپرس ديگه . اه . پرسيد :

- اينجا چي كار مي كني ؟ خدا بد نده .

كل جريان رو گفتم . نامه دكتر رو گرفت . برگه پذيرش رو داد دستم . و كارها رو به راه شد .ساعت 11 بود . رفتيم تو بخش جراحي . اونجا بستري شد . دكتر رهجو از اختيارات خودش استفاده كرده بود . من برگشتم خونه ناهار بخورم . خاله بيمارستان موند . ساعت 5 دوباره رفتم بيمارستان . هنوز رگ نگرفته بودن و كارهاش انجام نشده بود . خاله رفت و من موندم . به پرستارها گفتم رگ نمي گيرين . گفتن قانون اينه ساعت 6 . عجب اين ديگه جديد بود . معمولا مريض وارد بيمارستان ميشه اول رگ مي گيرن . اونا هم ميدونستن ديگه رگ سالمي نداره . بهم گفتن واسه گاواژ بايد لوله بذاريم . مريضتون نميذاره و خاله ات گفت نمي خواد .

گفتم هر كاري كه لازمه بكنيد . كه اي كاش نگفته بودم . از اتاق بيرونم كردن . صداي جيغ بود و من كه دستم رو گوشهام بود و تو راهرو ها اينور و اونور ميرفتم . همش شعر بهار رو مي خوندم .

اي ديو سپيد پاي در بند

اي گنبد گيتي اي دماوند

تو مشت فشرده زميني

از گردش قرنها پس افكند

آزاده مثل دماوند محكم باش

كار انجام شد . من مردم و زنده شدم . بهم گفتن مواظب باش لوله رو در نياره . ميدونستم كه نمي خواد ديگه زجر بكشه . ولي من نمي تونستم مسووليتش رو قبول كنم . يه فاميل چشمشون به دهن من بود ببينن چه تصمصيمي مي گيرم . نمي تونستم . بهشون گفتم كمر درد داره براش تشك مخصوص بيارين . جانم رو گرفتن تا آوردن . هيچ بيمارستاني مثل اين بيمارستان ** تو** نيست . و چه كادر پرستاري بدي . اون شب تاصبح بيدار نشستم و نذاشتم لوله رو بكشه بيرون . چه شب بدي .

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸٦/۱٠/٦ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

آروم لاي چشمهام رو باز كردم . هوا هنوز تاريك بود . يك لحظه نفهميدم كجا هستم . بعد يادم اومد همه چيز دوباره برگشت . به ساعت روي ديوار نگاه كردم .6:57 دوباره چشمهام رو بستم . عجب هواي مرطوبي بود . اتاق دايي هم كه اگه 100تا تشك هم رو هم بندازي باز رطوبت تا مغز استخوانت نفوذ ميكنه . حق داشت گفت برم رو تخت بخوابم . ديشب چه بارون بدي مي باريد . تا صبح صداي خوردن قطرات بارون به شيشه شنيده ميشد . صداي شر شر ناودون هم كه نمي ذاشت بخوابم . چه خوابهاي بدي ديدم . همش كابوس . دوباره لاي چشمهام رو باز كردم ساعت 7 بود . خودم رو آروم روي زمين كشيدم . تا كنار شومينه . گرم بود . موبيالم رو ور داشتم و نگاهي به صفحه اش كردم . هيچ . خوبه تماسي نداشتم . با خودم گفتم امروز سه شنبه هست . هشتم دي . چشمهام رو بستم و اتفاقات چند روز اخير مثل فيلم سينمايي جلوي چشمهام ظاهر شد .

شنبه غروب بود . آقاي دكتر سبطيني بهم توصيه كرد ببرمش بيمارستان بستريش كنم . عقيده داشت نگه داري از همچين بيماري تو خونه امكان پذير نيست . حرفهاش برام از هر كلام ديگه اي با ارزشتر هست . ميدونم دقيق و در قبال بيمارانش مسوول هست . برام دستور بستري نوشت . تو بيمارستان شفا . با تعجب نگاهش كردم . سرش رو تكوني داد و گفت بيمارستان نيمه شعبان ديگه نمي پذيرنش . ميگن اين بيمار براي بيمارستان سود آور نيست .

گفت: مشكل مالي كه نداري ؟

 دستم رو تا ته تو جيبم فرو بردم . 3تا هزاري تهش بيشتر نبود .

 گفتم : نه آقاي دكتر .

با خودم گفتم زير سنگم باشه پيدا مي كنم . تازه بيمه ما بيشتر هزينه ها رو مي پردازه . خجالت مي كشيدم دوباره برم و پول رو از زير فرش اتاق دايي بردارم . هر وقت پول مي خواستم دايي مي گفت گوشه فرش رو بده بالا . وقتي هم كه مي خواستم پس بدم ، دايي گوشه فرش رو ميداد بالا و من ميذاشتم سر جاش . براي همه اونايي كه تو اتاق دايي رفت و آمد داشتن و تعدادشون هم از انگشتهاي دست بيشتر نمي شد همين قانون وجود داشت . دايي پول دار نبود . داشتن خونه مي ساختن و پول تو دستشون بود . البته هميشه 3 ميليونش دست من بود .

از مطب دكتر زدم بيرون . چقدر هوا سرد بود . پياده تا ميدون ساعت اومدم . رفتم كه تاكسي سوار شم . موقع تعطيل شدن مدارس بود و صف تاكسي شلوغ . تازه ترافيك اونقدر شلوغ بود كه ترجيح دادم پياده برم . كلاه كاپشن رو گذاشتم سرم . طبق معمول دستام رو هم تو جيبم فرو بردم و اخم كردم و راه افتادم . اين اخم كردن عادتم شده . تو خيابون هميشه اخمهام تو همه انگار با همه دعوا دارم . كارهاي امشب و فردا 1- بايد برم و يه زنگ به آمبولانس بزنم و واسه فردا رزروش كنم 2- صبح زود بايد برم بانك حقوق مامان رو بگيرم. 3- قبل از 11 بايد بيمارستان ..... نميشه فكرم همش پراكنده هست . دستم رو كوبه ي در بود . تق تق تق در زدم و رفتم تو . خنده به لبهام برگشت . با لبخند وارد شدم و با صداي بلند سلام كردم . رفتم كمي بابابزرگ و قدسيه جون (مامانبزرگم ) رو اذيت كردم . پير زن پيرمرد دل و دماغ خنديدن نداشتن . لعنت به كسي كه وادارمون كرد بيايم خونه اينا . آخه ظلم هست در حقشون . رفتم تو اتاق .معلوم بود وضعیتش تغییر نکرده .به بابا گفتم چه خبر گفت :‌هیچ

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٦/۱٠/٥ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

مامان جان مي خوام از ستايش و سنا و مامانشون بگم . ستايش يه دختر ناز 2 ساله هست و سنا هم 1ماه داره . متاسفانه مامانشون سرطان سينه گرفته . اونم وقتي كه هنوز سنا كوچولو دنيا نيومده بوده . به هر حال روزي كه سنا داره دنيا مياد يه جراح هم توي اتاق عمل حاضر ميشه و ميگه چيزي نيست ولي به اصرار باباي ستايش و سنا غده ي بي ادب از سينه مامانشون ور داشته ميشه و ميره واسه پاتولوژي . 2 روزه كه مشخص شده اين غده ي بد سرطاني هست و از نوع بد خيم . مامان ستايش و سنا دوباره جمعه بايد عمل بشه . چون دكتر بد همه غده رو در نياورده و لنف رو هم از زير بغل مامان ستايش پاك نكرده . اميدوارم اون غده بي ادب تو اين يه ماه خيلي بزرگ نشده باشه .

بد از همه اينكه ني ني سنا آسم داره و ستايش كوچولو هم برگشت ادرار پيدا كرده .

حيف كه كاري از دستم بر نمياد

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٦/۱٠/٥ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

از تولدم گفتم . مي خوام اين وسط يه ۲۸-۲۹ سالي رو فاكتور بگيرم تا بعد براتون در موردش صحبت كنم . فقط همين كه هميشه بهم ياد دادند رو پاي خودم بياستم و با مشكلات مبارزه كنم . بهم ياد دادن براي زنده موندن بايد مبارزه كني . ازشون ممنون هستم چون واقعا سختي ها رو تونستم تحمل كنم . فقط يه اخلاقي برام مونده اونم اينه كه به خودت متكي باش و براي انجام كارهات منتظر كمك از جانب هيچ كس نباش .

صداي گريه كيوان مياد تا بعد

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٦/۱٠/٥ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ توسط آزاده نظرات () |

امروز طبق قولی که دادم دستور یه غذای مازندرانی رو براتون میذارم . ما بهش می گیم مرغ ترش .(یادتون باشه نذاشتین من زندگی نامه ام رو کامل کنم ) این غذا مثل قورمه سبزی هست ولی نسبت سبزیهاش فرق داره . تو مملکت ما سبزی رو دسته ای و تو مملکت از ما بهترون کیلویی می فروشن . منم که دیدم بیشتر شما مال اینور کوه هستید نسبت ها رو با گرم مشخص می کنم . اگه ذره ای این وزن تغییر کنه غذا بد طعم میشه . پس بد مزه شدن غذا هیچ ربطی به من و غذاهای اونور کوه نداره .

تره                   gr400

جعفری             gr300

 نعناع               gr200

شنبلیله           gr200

 شوید              gr400

 اسفناج           gr200

اونور کوهی ها از سبزی های محلی مثل ازتا ، ترشواش ، داراسفناج و تنبون زن قاضی هم میتونن استفاده کنن . به جان خودم اگه بخندین غذای مازندرانی رو تعطیل می کنم میرم سراغ غم و غصه هام . بعد از اینکه سبزی ها رو تمیز پاک کردین (لازمه روش پاک کردن رو توضیح بدم ؟) خوب می شورید.(شستن که بلد هستین ؟) آبش که رفت خورد و سرخ می کنید . مثل قورمه سبزی .(این کارها رو میتونید به همسرتون واگذار کنید تا احساس کنه که شریک زندگ ی شماست ) مرغها تون رو هم یه تفتی میدین . پیاز داغ فراوون فراموش نشه . بعد یا مرغ رو به سبزی اضافه می کنید یا سبزی رو به مرغ نمک و فلفل سیاه و زردچوبه هم که بلدین چی هستن . خلاصه شلنگ آب رو می گیرید توش و کلی هم آب نارنج بهش اضافه می کنید . میذارین با شعله ملایم (کم) بپزه *.

غذاهای ما کلا آب دار و ترش هستن . خیلی خشک نیستن . این دیگه به سلیقه خودتون مربوطه .

* من اعتقاد دارم غذایی که به آرومی و با حرارت کم می پزه خوش مزه تره و بهتر هم جا میافته . تا اینکه حسابی قل قل کنه و در قابلمه رو هی پرت کنه اینور و اونور .

امیدوارم خوشتون بیاد . مزه و این چیزهاش رو خودتون درست کنید. سر آشپز آزاده در خدمت شماست .

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٦/۱٠/٤ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

اول از همه دوستاي خوبم كه بهم لطف دارن تشكر مي كنم . بعد هم براتون از خودم مي گم .

من ساعت ۱ بامداد ششم تير ماه ۱۳۵۸در بيمارستان بوعلي شهر ساري زير نظر دكتر حسين كوشانفر به دنيا اومدم . قدم رو يادم نمياد كه چند بود ولي يادم مياد كه ۸۰۰/۳ كيلو گرم وزن داشتم .من بايد با عمل سزارين به دنيا مي آمدم ولي متاسفانه دكتر خيلي خسته بود و خوابش مي آمد ترجيح داد منو با فورسپس بيرون بياره (بيچاره مامانم اولين ظلم زندگيم رو از لحظه ورودم در حقش كردم ) وقتي دنيا اومدم فكر مي كردم تو اين دنيا خبري هست و چشمهام باز بوده و اين ور و اونور رو نگاه مي كردم . اونوقتا مي گفتن بچه فضول هست ولي الان به يه همچين بچه اي مي گن كنجكاو و باهوش .

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٦/۱٠/۳ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

۳سال میشه که میخوام بنویسم . اول تصمیم گرفتم قلم دست بگیرم و روی کاغذ بنویسم تا آروم بشم ولی فایده نداشت . یه مدتی ایمیل نوشتم تا برای آشناها بفرستم ولی قدرت فرستادنش رو پیدا نکردم .الان میل باکسم پر از ایمیل های فرستاده نشده هست .

 تو چند روز گذشته به این نتیجه رسیدم تو وبلاگ بنویسم تا هر کسی دوست داشت بخونه و هر کی هم دوست نداشت اصلا لینک منو باز نکنه .

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٦/۱٠/٢ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

Design By : nightSelect.com