Lilypie Kids Birthday tickers

javahermarket

< head> خانوادگی - زندگی همینه



























زندگی همینه

دایی یعنی وقتی 15-16 ساله شدی هفته ای یه بار ببردت خیابون و بگه بریم پسرها رو دید بزنیم .تابستونا ببردت بوستانی بستنی بخوری و ماه رمضون دور میدون دروازه گرگان جگر مهمونت کنه . دایی یعنی محرم اسرار . باید بتونی ساعتها سرتو بذاری رو شونه اش و گریه کنی و ازت نپرسه چته تا وقتی خودت دهن وا کنی . باید بتونی همه مسائلت رو بهش بگی و همیشه ارومترین راه حل رو بهت پیشنهاد بده . دایی اونه که همیشه حمایتت میکنه . هر جور که بتونه . دایی خیلی با ارزشه . دایی راه زندگی کردن رو بهت یاد میده . دایی کتاب بهت میده بخونی تا شاید ادم بشی. بهت یاد میده چطور از موسیقی لذت ببری . بهت یاد میده چطور زندگی کنی . بهت یاد میده چطور ساده زندگی کنی . من دایی رو اینجوری شناختم . هیچ جور دیگه برام معنی نداره . میشه غیر این هم باشه؟

 

دلم براشون تنگ شده 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۳/٤/٢٢ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ توسط آزاده نظرات () |

لحظه های خوبی است در کنار دوستان بودن و شاید تکرار نشدنی . چه خوب است آنقدر توانایی داشته باشیم که در این لحظه ها ،اگر حضور فیزیکی نداریم ، حضور معنوی در راستای بهتر کردن اوقات خوش عزیزانمان داشته باشیم .

آیا لدت بخش است زهر کردن خوشی به کام دیگران ؟

شاید اشکال از جای دیگر است . شاید او عزیز نیست و عمری به تظاهر عزیز خواندی اش .

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۱/٦/٢٥ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ توسط آزاده نظرات () |

باز 5 شنبه ی دلگیر رسید . 

پنج شنبه ها کیوان میتواند تا هر ساعتی که دلش میخواهد بیدار باشد. تلویزیون ببیند یا بازی کند . بعد هم پدر و پسر رختخوابی در هال می اندازند و کنار هم میخوابند و این جمع دو نفره از 10 شب به بعد کاملا مردانه و پدر و پسری است . یعنی من باید به اتاق بیایم و در را ببندم . 

کاش قانون را مادر و پسری میکردم . دلم میخواهد مثل آنوقتها که کوچک بود و به قول خودش نی نی بود بغلش کنم و کنار هم بخوابیم . ولی حالا بزرگ شده عموما دوست ندارد مثل نی نی ها با او رفتار شود . البته هنوز گاهی خودش را لوس میکند و میگوید ببلم کن . ولی خوب نه هر وقت که من دلم بخواهد . گاهی هم که دلش هوای بچگی میکند می آید و میگوید: مامان من الان مثل آنیتا نی نی هستم . بغل بغل . 

به هر صورت دوست دارم امشب بغلش کنم . کنارش بخوابم و آهنگ نفسهایش را بشنوم و گرمای دستانش را بر گونه ام احساس کنم .

باید قانون 5شنبه ها را بهم بزنم یا لااقل تبصره ای اضافه کنم که هنگام خواب من را هم در جمعشان پذیرا باشند . 

لجم گرفته ، فوتبال میبینند و گاهی صدای خنده شان را میشنوم . کیوان همه ی هفته را به عشق 5 شنبه سپری میکند .بعضی وقتها میگوید : دوشنبه با مثلا یکشنبه  هم قانون بیدار موندن داریم . ولی خوب تیرش به سنگ میخورد و سر ساعت 10 روانه رختخوابش میکنیم.

 سزاوار نیست عیشش را بهم بزنم . قانون پدر و پسر همیشه پا برجا خواهد ماند .

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/٤/۱ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

کیوان روز به روز بزرگتر میشود . پسر عاقلی است . اما جدیدا بسیار اذیت میکند . امکان ندارد کاری از او بخواهیم و جوابش مثبت باشد . 

حس استقلال را کاملا در وجودش می بینم . 

من خودم تنها  با آسانسور میرم خونه .

بهم پول بده تنها برم دوغ بخرم . 

رو کاغذ بنویس چی میخوای من خودم تنها میرم میخرم.

من خودم مواظبم ماشین بهم نزنه . 

شخصیت مورد علاقه اش بن 10 است که نمیدانم چطور اینقدر برایش محبوب شده است . ما سعی داریم رستم را جایگزینش کنیم . 

ملافه ای پهن میکند که خیابانش است . مبل اداره پلیس است . کلی دزد و مجرم دستگیر میکند و من روزی چند بار ، مجرمها را جمع می کنم و سر جایشان میگذارم .

هیچ وسیله الکترونیکی از دستش آرامش ندارد . جالب این است که از وسیله ها درست استفاده میکند . 

کلاس موسیقی اش را دوست دارد و همیشه میگوید که من از همه بهتر بلدم . واقعا هم در موسیقی موفق است . 

روزی چند ساعت را صرف کلنجار رفتن با سی دی آموزش زبان میکند . گه گاه لغاتی میشنوم که اصلا فکر نمیکردم بلد باشد . خودش تمرین میکند و یاد میگیرد .

کمی بیشتر از یک ماه به تولد 5 سالگیش نمانده . در فکر هدیه ای مناسب برایش هستیم . لطفا نظرات خود را از ما دریغ نکنید . 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۱/٢/۱٩ساعت ٤:٠۱ ‎ق.ظ توسط آزاده نظرات () |

دو روز است دنبال دفترچه بیمه کیوان میگردم . از ساری که برگشتیم موقع جا به جا کردن وسیله ها پیدایش نکردم . به محمود میگویم دفترچه کیوان را پیدا نمیکنم . گمش کردی ؟

(وقتی ساری بودیم کیوان نیاز به دکتر پیدا کرد و چون من یکی دو روزی نبودم ، محمود او را دکتر برد ). 

میگوید دفترچه ها در پلاستیک داروها بود . میگویم نه نبود . کمی مکث میکند و میگوید حتما دور انداختیش . میگویم امکان ندارد . خودت گمش کردی . نمی خواهد زیربار برود . میخواهد هر طور شده تقصیر را به گردن من بیاندازد . کمی فکر میکند و میگوید : حتما وقتی ماشین خراب شد و داروها را برداشتی گمش کردی . کمی چپ چپ نگاهش میکنم . ساکت میشود . 

زنگ میزنم ساری . دایی میگوید دفترچه را روی میز دایی فرزاد گذاشته و فراموش کرده برش دارد . 

با خودم فکر میکنم اگر درصدی احتمال میداد که من دفترچه را گم کرده ام چه قشرقی به راه می انداخت . و اگر من فراموش میکردم دفترچه را بیاورم ، خانه را تبدیل به جهنم میکرد . 

دلم میخواهد امشب مثل خودش داد و فریاد و اخم و تخم راه بیاندازم ولی واقعا در توانم نیست . ساعتی است برای خودم برنامه ریزی میکنم که چطور اخم کنم ، چطور فریاد بکشم و سرکوفت بزنم ولی میدانم در نهایت به جمله ای بسنده میکنم . 

نگران نباش دفترچه کیوان را ساری جا گذاشته ای 

همین و بس . این طرز برخورد به زن بودن مربوط است یا به فرهنگ و تربیت خانواده؟ صد البته به فرهنگی مربوط است که همه مسئولیت را به عهده زن میگذارد و در همه این موارد زن را مسئول و محکوم میداند . در نهایت من مقصرم که همه سوراخ و سنبه ها را نگشته ام که چیزی جا نماند . 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۱/۱/٢۱ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

کیوان میگوید : مامان میدونی مامانی بهم گفته دلش برای من و بابا تنگ شده . منم گفتم بابا میخواد بیاد نیشابور . بعدش مامانی گفت که منم برم ولی من بهش گفتم که نمیرم . میدونی مامان من تو رو دوست دارم . مامانی دلش برای تو تنگ نشده بود .

از اداره برمیگردد . چای میخورد . کمی که میگذرد. حرفهای کیوان را برایش میگویم و تاکید میکنم که دلم نمیخواهد اگر اختلافی  بین من و خانواده ات وجود دارد به کیوان منتقل شود چه آگاهانه چه ناخودآگاه .کیوان بچه باهوشی است و مسائل را خوب تحلیل میکند .  اخمهایش در هم میرود . تلفن را برمیدارد و به اتاق میرود . دلم شور میزند . خوشبختانه کسی خانه نبود .

کیوان پیله میکند که میخواهد به حمام برود . ما هم فرصت را غنیمت میشمریم و مشغول صحبت میشویم . هر دو خوب میدانیم که پسر زرنگی است و کلا جلو او از مسائل خانواده ها صحبت نمیکنیم .

میگوید بیا برای تعطیلات تاسوعا و عاشورا برویم نیشابور .

- من دوست ندارم بیایم ولی اگر خواست قلبی توست حرفی ندارم . ولی خودم دوست ندارم . برایم عذاب آور است .

می گوید: تا کی ؟

- تا وقتی که مادرت زنگ بزند و حال مرا بپرسد . کمی عصبی هستم . میگویم . خواهرت کار زشتی کرد .در ضمن تو خودت گفتی نیا تا آنها بدانند رفتار زشتشان بی جواب نمی ماند .تا قبل از عید مادرت باید برود مکه . قاعدتا باید به من زنگ بزند . اگر زنگ زد ، منهم موقع برگشتش می روم فرودگاه استقبال.

می گوید: به مادرم چه ربطی دارد ؟

- او بزرگتر بود . میتوانست زنگ بزند و بگوید مریم نفهمی کرد و همه چیز تمام میشد . نه اینکه با بی اعنتایی به من جانب دخترش را بگیرد و به او حق بدهد . خودشان جرم تعریف کردند ، قضاوت کردند ، حکم صادر کردند و اجرا کردند و من اینجا روحم هم خبر نداشت . بار اولشان هم نبود . قبلا هم مریم زنگ زده بود و حرفهایی از این دست به من زده بود . من همیشه گذشت کرده ام . همیشه فکر کردم خانواده من هستند . من میتوانستم از همان اول قیافه بگیرم و آدم حسابشان نکنم . تو که میدانی آنقدر برتری داشتم که به هیچ حسابشان نکنم .

می گوید : دلم برای آنها تنگ نشده . دلم برای شهرم تنگ شده .

- برو ولی تنها . مادرت باید بداند اگر تو و کیوان را دوست دارد باید مرا هم بخواهد . کیوان بدون مادرش معنی ندارد . اصلا میخواهم تنها بروی تا این مساله را درک کنند. می دانی چه عذابی است یک هفته تمام در خانه نشستن و مادرت را دیدن . میدانی چقدر سخت است وقتی از بیرون می آیم ومادرت جواب سلامم را نمیدهد؟ میدانی وقتی ظرف ها را نمیشورم یا غذا درست نمیکنم بد رفتاری میکنند؟ میگویم اگر ساری میرفتیم و تو مجبور بودی 2 روز تمام را در خانه بنشینی و همدم بابا باشی سخت نبود ؟

میگوید : واقعا قابل تحمل نبود . اگر دایی هایت نبودند و یا احسان و پروین اصلا بیشتر از نصف روز ساری نمی ماندم .

- مادرت می گوید شما عروسها میخواهید بین خواهر وبرادرها جدایی بیاندازید . تا به حال چند بار گفتی که خانه مریم نمی روم و من اصرار کردم و رفتیم ؟ همین مهناز هر بار که پول میخواست به تو زنگ میزد یا من ؟ واقعا مستحق این رفتار هستم . میدانستی وقتی پشت دست کیوان زدم ، به من گفت می خواستم بزنم تو دهانت ولی خودم را کنترل کردم ؟(چشمهایش گرد میشود این فرمایش مادرش را تا به حال رو نکرده بودم )میدانی هر بار که تنها ساری میروم ؛ بابا بیچاره ام میکند که چرا با محمود نیامدی . 100 بار میپرسد محمود از ما دلخوری دارد؟ همیشه میگوید : محمود شوهر توست ، پدر کیوان است ، مثل پسر من است ، من شما را بدون محمود نمیخواهم . ولی وقتی تو یک هفته نیشابور بودی با وجود اینکه همه میدانستند کیوان تب کرده و مریض است مادرت زنگ نزد حال نوه اش را بپرسد . تو باور میکنی که دوستش دارد؟

می گوید : میدانم که بین کیوان و بچه های مریم فرق میگذارد.

- دو سال پشت سر هم است که عید میگوید ساری نرو نیشابور بمان . از انصاف به دور است . بابا تنهاست . 70 سال سن دارد . به جز من و ارژنگ هیچ کس را ندارد . من از مادر تو انتظار این رفتار را ندارم . از یک زن 57 ساله بیشتر از این انتظار میرود . آیا وقتی مریض بود و ما 1 ماه نیشابور ماندیم من کوچکترین گلایه ای کردم ؟درست یک ماه بعد ،تعطیلات عید گفتی مادرم مریض است کل تعطیلات را نیشابور بمانیم با کمال میل قبول کردم .  وقتی پدرت فوت کرد و 25 روز پیششان ماندیم من حرفی زدم ؟

می گوید : همه حرفهایت را قبول دارم، انصافا همیشه به دلم راه آمدی. ولی خوب منهم برای ساری نیامدن دلایلی دارم ولی باز به خاطر تو می آیم .

 (در دلم می خندم چون به خاطر من نمی آید . دلش برای دایی هایم تنگ میشود )

- اگر مثلا من حرف زشتی به مادرت بزنم تو چه انتظاری از من داری ؟ که بروم پیششان و حتما هم معذرت بخواهم و تازه میدانی که رفتار خوبی هم با من نخواهند داشت. تو هم اشتباه کرده بودی . رفتار بدی داشتی . من از تو خواستم که بروی تا این قضیه کش پیدا نکند و دیدی که بابا هیچ به روی خودش نیاورد مثل قبل پذیرای تو بود . حتی برای رفتار نامناسبت معذرت هم نخواستی . کسی انتظار هم نداشت . می دانست شرمنده ای .تو میتوانی دیگر ساری نیایی ولی باید می آمدی تا دلخوری ها از بین برود .

می گویم : من هیچوقت از تو نمیخواهم با خواهرت قطع رابطه کنی .ولی خودم تا زنده هستم خانه خواهرت نمی روم و به کیوان هم اجازه نمیدهم تنها آنجا برود میتوانی همراهش بروی . اصلا دوست ندارم دوباره ببینمش . فکر اینکه با او زیر یک سقف باشم عذاب آور است . آدم بسیار بسیار بی ادبی است . من که جای خود دارم به بابا هم بی احترامی کرد . خوب من هم امامزاده نیستم حتما رفتارهای زشتی داشته ام ، حتما کارهایی کرده ام که خوشایند خانواده تو نبوده ولی رفتار خواهرت با من بسیار زننده بود و بدتر از آن حمایت مادرت از رفتار زشت دخترش بود . در ضمن این را هم بگویم دیگر بیشتر از سه روز نیشابور نمی مانم . ظرف نمیشورم ، غذا نمی پزم ، کلا دست به سیاه و سفید نمی زنم . چه رسد به تمیز کردن راه پله و قالی شستن و اتاق رنگ زدن .

کیوان مدام صدایش میکند . دوست ندارد طولانی مدت در حمام تنها بماند .

می گوید : پس من هم نمیروم .

- نه تو برو . میخواهم که بروی . به دو دلیل .اول اینکه وظیفه داری به مادرت سر بزنی . دوم همه بدانند از این به بعد عکس العمل رفتارهای بدشان را خواهند دید .میدانم که گله من را پیش تو میکنند . همه حرفهایشان ممکن است درست باشد فقط بدان من هیچوقت به هیچ کس به خصوص مادرت بی احترامی نکردم . همیشه هم هر کاری ازدستم بر آمده برای همه انجام داده ام .

می گوید : دیگر نگو من خودم میدانم . بهتر از تو میشناسمشان .تازه جرات نمیکنند در مورد تو پیش من حرف بزنند. اصلا بهشان رو نمی دهم .ولش کن مسافرت به نیشابور کنسل شد ،بلیط بگیر برویم ساری حالش را ببریم .

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/۸/۱٩ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

با عجله به سمتم میدود . نگاهش مشتاق است . صدایش را پایین می آورد و میگوید :

- مامان بیا یه راز بهت بگم .

منهم خودم را مشتاق نشان میدهم و میگویم :

-زود باش بگو  

- راز رو باید در گوشت بگم که بابا نشنوه

- مامان جان در گوشی حرف زدن خوب نیست . بریم یه اتاق دیگه برام رازت رو بگو .

کمی فکر میکند و میگوید :

- خوب یواش میگم بابا نشنوه . میدونی مامان میخوام برات هدیه بخرم .

- مرسی چی میخوای بخری ؟

- بلندگو

- آخه خل پپه ی من بلندگو به چه درد من میخوره یه هدیه دیگه بخر.

- رج (رژ)لب بخرم؟ لاک بخرم ؟

- نه برام یه کش سر بخر .

- نههههههههه. میخوای برات از اون کش سر ها بخرم که مثل دایناسور دندون تیز داره(منظور کلیپس)

- تو دوست داری من از اونا بزنم ؟

- آره خوشگل میشی. میدونی امروز تولدته . بریم کیک بخریم با شمع کوچیک . منم بهت هدیه بلندگو میدم .

- ببین وقتی تولد من هست تو باید با بابا بری برای من هدیه بخری . من و تو هم میریم برای بابا هدیه میخریم .

- نه برای بابا نمیخواد . من دوست دارم با تو برم برات بلندگو بخرم .

خلاصه با پدرش بیرون میرود و بستنی به دست بر میگردد .

- کیوان هدیه من کو ؟

- یادم رفت . فردا میرم برات میخرم .

محمود میگوید . بهش گفتم برای مامان هم بستنی بخریم . گفت نمیخواد زیاد میشه . یه روز دیگه میریم یه یخمک کوچیک براش میخریم .

شب قبل از خواب در حالت خواب و بیدار میگوید . مامان فردا با هم بریم برات بلندگو بخرم  ببندی به دستت خوشگل بشی.

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٠/٥/٢٥ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ توسط آزاده نظرات () |

کیوان تازه بیدار شده . به او عکسی از یک سایت آشپزی نشان میدهم و میگویم این را امشب برایت میپزم . کمی نگاه میکند و میگوید موادش رو داری؟ امیدوارم مثل شامهای دیگه ات پرخرج نباشه از گلو هم پایین بره .

و من با دهانی از حیرت بازمانده نگاهش میکنم .

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٠/٥/٢٤ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ توسط آزاده نظرات () |

اتاق پذیرایی : محمود با اخمهای در هم رفته و صورت بر افروخته : این بچه رو نمیبری بیرون همش تو خونه است . ببرش پارک بازی کنه ... . و نیم ساعت غرغر

من هم در جواب میگویم هوا گرم است و بقیه ماجرا

...

یک ساعت بعد در همان اتاق پذیرایی

من : شاید برای یکشنبه با بچه ها قرار بذارم بریم پارک قیطریه دور هم افطار بخوریم .

محمود : من اجازه نمیدم .

من : من ازت اجازه نگرفتم بهت اطلاع دادم .

محمود : کمی جا میخورد . من که راضی نیستم .

من : من خودم صلاحم رو تشخیص میدم .

کیوان : مامان با چکش بزن تو سرش که متوجه بشه .!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/٥/٢٢ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

فردا پسرک وارد پنجمین سال زندگیش میشود . این 4 سال گذشته پدری از ما در آورده که آن سرش ناپیدا است . به خصوص یک سال اخیر . 3 تا 4 سالگی بسیار سن بدی بود .

میخواهد مستقل باشد ولی همچنان وابستگی را دوست دارد . در یک سردرگمی به سر میبرد و ما را هم گیج و سردرگم کرده .

شیطنت چندانی ندارد ولی آنقدر حرف میزند که روزگارمان همه اش حرف شده . سوالهای بی پایان و اکثر اوقات هدفمند . خوب میتواند از طریق سوالهایی به نظر ما بی معنی به خواسته هایش برسد .

کمی لج باز شده که فکر میکنم لج بازیش مربوط به حس استقلال طلبی باشد .

حرفهای گنده تر از دهانش هم زیاد میزند و ما در حیرت فرو میرویم . باورمان نمیشود که اینقدر در اتفاقات و مسائل اطرافش دقیق است و همه آنها را درک میکند .

مثلا دیشب که کامپیوتر را تحویل گرفتیم به محض دیدن دسکتاپ گفت : مامان کامپیوتر ما مثل مال دایی ارژنگ شده . یعنی ما هم مثل ارژنگ ویندوز 7 نصب کرده ایم . به نظر من تشخیص ویندوز XP از 7 برای بچه ای 4 ساله کمی عجیب است . یعنی او قبلا فهمیده که ویندوز کامپیوتر دایی اش که 5-6 بار هم بیشتر آن را ندیده با مال خودمان فرق دارد .

مورد دیگری که امروز برخورد کردم هم برایم عجیب بود .

ما تابستان ها به علت طراحی منزل و قرار گرفتن کولر در پذیرایی مجبوریم شبها به پذیرایی نقل مکان کرده و انجا بخوابیم . و هر صبح من و کیوان رختخوابها را جمع میکنیم و سرجایشان میگذاریم .

امروز از من میپرسد : مامان چرا بابا رختخوابش رو جمع نمیکنه ؟

و من مانده بودم که چه جواب بدهم .

بگویم تنبلی میکند ؟

بگویم صبح با عجله میرود و جمع نمیکند . آن وقت بزرگتر که بشود همین جواب را تحویل خودم میدهد .

در نهایت گفتم : مامان جان آخه شما قل میخوری میری رو رختخواب بابا و اون نمیتونه جمعشون کنه .

در جواب میگوید : پتو و بالشتش رو که میتونه ببره .

و خوشبختانه همان موقع تلفن زنگ میزند و مرا از آن وضعیت سخت نجات میدهد .

جالب است بچه ها به همه مسائلی که از نظر ما جزئی است و شاید توجه خودمان را جلب نکند توجه میکنند و برایشان سوال است و اینگونه است که تربیت شکل میگیرد و اینگونه است که فرهنگی در ذهن بچه جا می افتد ، که ما بعد ها میخواهیم به هر ترتیبی شده عوضش کنیم و توجه نداریم که میتوانیم با کمی تغییر در کارها و رفتارهای روزمره به راحتی آن را به کودکمان آموزش دهیم .

باید ببینیم در 5 سالگی با چه رفتارهایی برخورد خواهیم کرد .

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/٤/٢ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ توسط آزاده نظرات () |

میگوید : مامان خانمها و آقایون نمیتونن با هم دوست باشن ؟

میگویم : میتونن مامان جان .

میگوید : پس چرا تو بابا دوست نیستین ؟

میگویم : هستیم مامان جان .

میگوید : پس چرا بابا همش تو رو دعوا میکنه و سرت داد میکشه ؟

می گویم : بابا دعوا نمیکنه . گاهی صداش بلند میشه .

شادی درچشمش موج میزند و می آید محکم مرا میبوسد و میگوید : چه خوب که با هم دوستین .

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/۳/۱۸ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

از دیروز دوباره شروع کرده است . صاف روی اعصابم راه میرود . خوب دوست ندارم بیایم . اصلا قرارمان این بود که شهریور ماه برویم . با خودشان میگویند چه خوب است توهین میکنیم ، تحقیر و بی احترامی میکنیم ، باز سر سه ماه می آید و عرض ادب میکند . لبخند میزند و کارهای خانه را انجام میدهد و ما باز به او بی احترامی میکنیم و دوباره میرود تا سه ماه دیگر . شاید با خودشان فکر میکنند که نمیفهمد و خنگ است ، شاید هم فکر میکنند که کمبودی دارم که با وجود این همه بی ادبی باز به دیدارشان میروم . دلم نمی خواهد ببینمشان . دوست ندارم ببینمشان .

دیشب میگوید : خودت خوب میدانی که برای تو ارزشی قائل نیستند و برایشان مهم نیستی . مساله کیوان است که دوستش دارند و برای دیدارش لحظه شماری میکنند . تو اصلا مهم نیستی .

آیا باید بروم ؟ چه کنم ؟ دلم میخواهد بمیرم و فردا نیاید .

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/۳/۱۸ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

با کیوان رفته اند دوچرخه سواری . دو روز است که میروند . میگوید کارت استخر میگیرم و هفته ای یکبار با کیوان میرویم شنا . اینها همه کارهایی است برای خر کردن من و میدانم با گرفتن رضایت و رویت جواب آزمایش مثبت همه این کارها تمام میشود.

کیوان میگوید : مامان من یه نی نی دوست دارم . باهاش بازی میکنم . براش عروسک میخرم .

میگویم : باشه برات یکی میخرم .

اخم میکند و میگوید :من نی نی خریدنی نمیخوام . نی نی واقعی میخوام .

میگویم : خوب از کجا نی نی بیاوریم ؟

می گوید : برو نی نی خاله رزیتا رو بگیر . هر وقت گریه کنه میرم از تو یخچال براش شیر میارم . باهاش بازی میکنم. شبا پیشش میخوابم نترسه . ولی تو جیشش رو بشور .

محمود هم فرزند دیگری میخواهد . و تنها مخالف فرزند دوم من هستم. به محمود میگویم : اگر من مخالفت کنم بعدها غرغر نمیکنی که تو نخواستی و من بچه میخواستم؟

می گوید : حتما غرغر میکنم .

میگویم : اگر من قبول کنم و بعد غر بزنم که من نمیخواستم و تو تقصیر داری چه؟

میگوید : برایم مهم نیست و از خنده غش میکند .

مانده ام بر سر دوراهی . هزینه های فرزند دوم لرزه بر اندامم می افکند . شب بیداریها ، بکن و نکن ها . تازه دارم رنگ آرامش میبینم . میدانم که در نهایت تسلیم میشوم . ولی هنوز سرسختانه مخالفم .

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/۱/٢٠ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

تعطیلات عید ما از یکشنبه شروع خواهد شد .

دو روز از است تصمیم دارم 1و نیم گیگابایت حجم دانلود باقی مانده را صرف دانلود فیلم باله دریاچه قو کنم . ولی متاسفانه همه سایتهایی که دانلود رایگان از این بالت زیبا دارند فیلتر شده اند . کوچک که بودیم امکان گرفتن تلویزیون مسکو فراهم بود . یعنی به راحتی با همان تلویزیون های قدیمی میشد برنامه های تلویزیون مسکو ، ترکمنستان و آذربایجان را دید . به خصوص هر وقت گرگان خانه عمویم میرفتیم این شبکه ها از تلویزیون ایران هم صاف تر بودند . معمولا هم باله پخش میشد که آن موقع هیچ علافه ای به دیدینش نداشتم . ولی الان واقعا دوست دارم دلم میخواد باله ببینم ، که متاسفانه امکانش نیست .

تا قبل از اینکه اینترنت پرسرعت داشته باشم فکر میکردم که مردم غر بی جا میزنند که میگویند همه جا فیلتر است ولی حالا روان پاک شده ام از بس هر جا میخواهم برم همان صفحه معروف را میبینم . نمیدانم فیلم و موسیقی آنهم موسیقی کلاسیک چه مشکل اخلاقی یا سیاسی دارد ؟ یکی از دوستان میگفت : اینترنت کلا فیلتر است و این بین فقط چند تا سایت فیلتر نیستند .

لباسها را جمع کرده ام و ساکها را بسته ام . سال نو در پیش است و هر سال ذوق و شوقم برای عید نوروز کمتر از سال قبل است . چه ذوقی داشتیم آن سالهای دور . ذوق هفت سین ، عیدی و دید و بازدید . اشتیاق پوشیدن لباس و کفش نو . یادم می آید آنقدر با احتیاط راه میرفتیم که مبادا کفشمان چین بخورد . یادش به خیر آن روزها .

از بس یادش به خیر گفته ام فکر میکنم پیر شده ام .

امسال برای پسرک عیدی خریده ایم . کم کم عید را میفهمد . فعلا منتظر است عید بیاید و عیدی بگیرد. دیروز به داییش میگفت : خیلی مانده به عید ؟ عید چطوری است ؟ قرار است مامان و بابا عید برایم ارگ بخرند . تلویزیون میگوید عید نزدیک است . عید ماهی قرمز دمش را تکان میدهد .

به حرفهایش گوش میدادم و اشک در چشمانم حلقه میزد . چه دنیای کوچکی دارند این بچه ها . چه خواستهای کوچکی . دلم میخواهد زودتر عید بیاید و عیدیش را بدهم . و این تنها دلخوشیم برای عید امسال است .

سال خوبی برای همه شما دوستان آرزو میکنم . اگر به مسافرت میروید در رانندگی دقت بیشتری کنید . شاید شما راننده ماهری باشید ولی لطفا بیشتر از همیشه دقت کنید . شاید راننده ای که از روبرو می آید مثل من ناشی باشد .

 

نوشته شده در جمعه ۱۳۸٩/۱٢/٢٠ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

صبح زود وقتی میخواستم بیدارش کنم متوجه شدم در خواب میخندد. دلم نمیخواست از خواب شیرین بیدارش کنم ولی چاره ای نبود . کنارش درازکشیدم و گفتم دوست داری بیایی بغلم . با چشمان بسته دستش را دور گردنم حلقه کرد و در همان حال با خنده گفت : دایی ارژنگ میگه نون خونه ما بد بود هست . نمیدانم چه خوابی میدید .

کمی لوس بازی در آوردیم و کشتی گرفتیم .تا به حال نشده از خواب بیدار شود و لبخند به لب نداشته باشد . برخلاف خیلی از بچه ها که بعد از بیدارشدن بداخلاق هستند همیشه خنده به لب دارد. صبحانه خوردیم و به سمت دندانپزشکی حرکت کردیم .

جلسه قبل خیلی استرس داشتم که نکند با دندانپزشک همکاری نکند ولی این بار میدانستم که آرام مینشیند تا کارش تمام شود . وقتی اسمش را صدا کردند خودش به داخل اتاق رفت منهم بیرون در منتظر ماندم . میشنیدم که منشی و دکتر از خنده ریسه میروند . کمی عصبی شدم فکرمیکردم با خودشان مشغولند و حواسشان کامل جمع بچه نیست . نگران بودم . بعد از نیم ساعت کیوان با کلی جایزه از اتاق بیرون آمد . منشی پرسید میدانی پسرت چند سالش است؟ گفتم نه حتما 5 سال دارد . گفت نه 11 ساله است و 5تا جایزه میخواهد. 

خانم دکتر هم کلی از همکاری کردنش تعریف کرد و گفت درست مانند یک مرد 11 ساله همکاری کرد . و گفت خوشبحالتان که چنین پسری دارید . میگفت کلی از جوابهایش خندیدیم و روز خوبی را شروع کردیم .

من هم مانند مادرانی که انگار قله های افتخار را فتح کرده اند نیشم تا بناگوش باز شد . دیگر نمیگویم چقدر ذوق زده شدم. خودتان میدانید دیگر .

بعد هم کیوان پیله کرد که سیبیل میخواهد . احتمالا در دندانپزشکی در مورد سیبیل صحبت کرده بودند .

خلاصه من الان یک مادر ذوق زده بی جنبه هستم

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٩/۱٢/۱٦ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ توسط آزاده نظرات () |

اساسی تکاندیمش  . خودمان هم بدجوری تکانده شدیم .

من و ارژنگ عزممان را جزم کردیم و افتادیم به جان این ویرانه و آبادش کردیم . دیوارها را رنگ زدیم و موکت ها را عوض کردیم . تازه قیافه خانه پیدا کرده است . محمود هم حرفش را عملی کرد و دست به سیاه و سفید نزد . فقط در رنگ کاری اتاق کیوان کمک کرد . دو هفته کذایی درگیر بودیم . جانمان به لبمان رسید . بوی رنگ و جسب و تینر هم کلافه مان کرده بود . ولی الان که به دیوارها و موکت نگاه میکنم روحی تازه به جسمم دمیده میشود .

بعد از آن همه دعوا و اشک و آه برای گرفتن رضایت از مهربان مجسمه ی نه ، بعد هم دو هفته کار طاقت فرسا ، امروز از دیدن خانه مثل بچه های خردسال ذوق مرگ میشوم .

 

نوشته شده در شنبه ۱۳۸٩/۱٢/۱٤ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

یک ماهی بود که در تدارک بودم . میخواستم غافلگیرش کنم . هدیه اش را سفارش داده بودم و با دوستان قرار و مدارها را گذاشته بودم . قرار بود  یکی از اقوام کیک تولد را برایش بیاورد ولی من خجالت کشیدم دوباره یاد آوری کنم و میترسیدم فراموش کرده باشد . در نتیجه حدود ساعت 5 طبق قراری که با فروشنده گذاشته بودم دنبال کیک رفتم . در راه برگشت به خانه همه چیز را چک می کردم . از غذا گرفته تا میوه و مهمانها . نزدیک ورودی ساختمان که رسیدم خشکم زد . جلوی ورودی ایستاده بود و میخندید. همه نقشه هایم ، آن همه مخفی کاری ، آن همه تلاش برای غافلگیر کردنش نقش بر آب شد.

در هر صورت زود تر از رسیدن مهمانها میفهمید ولی دلم نمیخواست جلوی در آسانسور متوجه بشود که برای تولدش جشن گرفته ام .

به هر صورت مهمانی به خوبی برگزار شد . به من که خوش گذشت امیدوارم به مهمانان هم خوش گذشته باشد . کیکی هم که ژاله جون زحمتش رو کشیده بودند واقعا عالی و خوشمزه بود .

نوشته شده در جمعه ۱۳۸٩/۱۱/۸ساعت ٢:٥٦ ‎ق.ظ توسط آزاده نظرات () |

آنقدر سرفه میکند که نفسش به شماره میافتد . انگار چیزی راه گلویش رو بسته . بیدار میشود و مینشیند . چیزی در سینه اش میجوشد . صدای قل قلش رو میشنوم . بغلش میکنم و به حالت نشسته نگهش میدارم تا بخوابد .

صبح به محمود زنگ میزنم . میگویم ساعت 7:30 برایش از دکتر وقت گرفته ام . غرغر میکند . میگوید دیشب دکتر اورژانس برایش دارو نوشته چرا سخت میگیری ؟ کلی حرف میزند در واقع غر میزند . اصلا نمیشنوم چه میگوید . میگویم با هم میبریمش دوباره شروع میکند که من خسته ام درکم نمیکنی . با خنده میگویم مگر میشود آدم برای تنها فرزندش خسته باشد . کمی سربه سرش میگذارم . اعصابم رو خورد کرده است ولی چاره چیست ؟ او منتظر است من از کوره در بروم و بگوید نمی آیم . ولی من آرامم . ساعت 6:30 میآید . حدود ساعت 7 کیوان را آماده میکنم . دوباره شروع میکند . زود است ، من زودتر از 7:20 از خانه بیرون نمیروم . چرا گاز روشن است ؟ چرا اسباب بازی اینجا افتاده ؟ چرا کفشت را توی جا کفشی نگذاشته ای ؟ من فقط آرامم .

حالا غر زدن به کیوان شده . برو نزدیک نیا، چقدر حرف میزنی ، چرا این لباس را پوشیده ای و... 

ساعت از 7:20 هم میگذرد و من همچنان آرامم .

از بس در این چند ساعت عصبی شده ام معده ام به شدت درد میگیرد ولی باز هم آرامم.

در طول راه سرش را پایین میاندازد و تنها قدم برمیدارد . حتی برای عبور از عرض خیابان منتظر ما نمیماند چه برسد به اینکه کیوان را بغل کند .

کیوان میدود و دستش را میگیرد منم قدمم را تند میکنم و دست دیگر کیوان را میگیرم . دوباره شروع میکند :

چه لزومی دارد که هر دو ما دستش را بگیریم یا من یا تو . باز میرویم 80 ساعت در مطب دکتر منتظر میشویم . من حوصله ندارم . خسته ام . درکم نمیکنی .

من همچنان آرامم .

وارد مطب که میشویم میبینم شلوغ است . آنقدر استرس دارم که حتی با منشی دکتر هم درست سلام و احوالپرسی نمیکنم . معده درد بیچاره ام کرده . 40 دقیقه معطل میشویم .

دکتر کیوان را معاینه میکند . از داروها و میزان مصرفی که دکتراورژانس تجویز کرده تعجب میکند . تاکید میکند که داروی خارجی برایش تهیه کنیم و 3 روز دیگر وضعش را اطلاع دهیم . میگوید ریه اش عفونت کرده است.

میگویم : من در کودکی آسم کودکان داشته ام . و ترس تمام وجودم را میگیرد نه از بابت اینکه کیوان آسم کودکان داشته باشد از بابت غرغرهایی که بعد باید تحمل کنم .

دکتر میگوید آسم کودکان ارثی است . نشانه هایی هم در کیوان دیده میشود ولی بسیار خفیف است .

بیرون میاییم . آرامش پیدا کرده ام . خیلی نگران بودم . سگرمه های محمود هم باز شده است . باورش شده است که نیاز بوده به پزشک مراجعه کنیم و من قصد نداشته ام پولش را دور بریزم .

برخلاف شب قبل که حاضر نشد کنار ما بخوابد گفت که میخواهد کنار کیوان باشد .

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٩/٩/٧ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

یک سالی بود که قلبش صدای اضافه داشت . دکترش اعتقاد داشت مساله مهمی نیست و با مصرف آهن برطرف میشود . ولی خوب به اندازه یک خاور آهن خورد و صدا همچنان باقی بود . به توصیه دکتر باید اکوی قلب میشد.

مهمان داشتیم و من اصلا دلم نمیخواست کسی در این مورد چیزی بداند. حوصله حرف و حدیث نداشتم 10 روزی صبر کردیم .

دیروز رفتیم و پسرک اکو شد و در نهایت مشخص شد صدای حرکت خون در قلبش است. خیالمان راحت شد . شب آخر کابوس میدیدم . در خواب پول کم میآوردم. داروهایش پیدا نمیشد. نیاز به جراحی پیدا کرده بود و هر چه اتفاق ناگوار است درخواب تجربه کردم.

اکوی قلبش را دکتر کچاریان انجام داد. دکتر دقیقی بود . واقعا راضی بودم. ولی ایکاش هزینه های درمان اینقدر زیاد نبود .

بابت ویزیت و نوار قلب 30 هزار تومان و بابت اکو 100 هزار تومان ناقابل پرداخت کردیم .

آدرس دکتر را هم برایتان مینویسم امیدوارم هیچ کودکی نیاز به پزشک نداشته باشد.

آدرس دکتر آرمن کچاریان فوق تخصص قلب کودکان ونوجوانان(استاد دانشگاه علوم پزشکی تهران):

تهران- بالاتر از پل کریمخان زند،میدان سنائی،ساختمان 49،طبقه پنجم.تلفن:88833166 - 8883

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٩/۸/۱۱ساعت ٤:٥٩ ‎ق.ظ توسط آزاده نظرات () |

دیروز یک پیچ در دماغش فرو کرد . منهم مانند یک جراح ماهر با پنس پیچ را از دماغش در آوردم . همین یک مورد را کم داشتیم .

دیشب تب کرد . عطش داشت آب میخورد و میگفت مامان آبش خوشمزه است . صبح رختخوابش بارانی بود . کار من را زیاد کرد .

صبح میگوید هنوز کمی تب دارم ولی آنتی بوکت (آنتی بیوتیک)نمیخورم بی مزه است .

شیطان شده و بدتر از آن زیاد حرف میزند . خیلی حرف میزند بیچاره شدم .

دیروز برایم ابی مخواند . آخرین ضربه رو محکمتر بزن .

مدام زیر لب چیزی زمزمه میکند . آقای شجریان بسیار شرمنده ام آبروی آهنگهای شما را برده . عاشق همراه شو عزیز با صدای آقای شجریان است . و مدام هم میخواندش . کلا به موسیقی علاقه دارد . بزرگتر شود حتما پیگیر میشوم تا درست موسیقی بیاموزد .

لیمو آورده بروم تا کار دست خودش ندادم برایش پوست بگیرم . جدیدا دوست دارد کارهایش را خودش انجام دهد. و هیچ توجهی هم به خطراتش ندارد .

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٩/٧/٢۸ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

مهناز و ناهید عزیز قرار بود که ایمیلی برایتان بنویسم و جریانات عروسی را برایتان تعریف کنم . ایمیل را نوشتم ولی در وبلاگم منتشر کردم تا بقیه دوستان هم بخوانند . امیدوارم شما هم از خواندن خاطرات من لذت ببرید . شرمنده روی ماهتان شدم ببخشید که خیلی دیر شد .

 

 

وقتی که رسیدیم هر چه سعی کردند رفتارشان عادی باشد باز هم مشخص بود که مشکلی هست . هنوز نیم ساعت از ورودمان نگذشته بود که محمود به همراه مجید به طبقه پایین رفتند تا به اصطلاح خودشان مجید تخلیه اطلاعاتی بشود . نگرانی در چهره هایشان موج میزد . ساعتی بعد محمود برگشت . نگاهایشان به صورت محمود بود و مثل همیشه از چهره محمود چیزی دستگیرشان نمیشد . به بهانه ای مرا به اتاق کشاند و جریان را برایم تعریف کرد . باورم نمیشد خواهری به همسر برادرش چنین حرفهایی بزند و مادری با شنیدن چنین سخنان رکیکی باز هم از دخترش حمایت کند و به پسرش ایراد بگیرد .

باورم نمیشد که چند شب مانده به عروسی برادرشان چنین دعوایی راه انداخته باشند .

شاید برایتان گفته باشم خواهر شوهرم مریم 2فرزند دارد که بسیار سوال میپرسند . آنقدر که گاهگاهی دلم میخواهد سرشان را به دیوار بکوبم . یکی 10 و دیگری 12 سال دارد . شبی که مینا (جاریم ) وسایلش را میآورد ، مادر و خواهران محمود میروند پایین البته نه برای کمک و همکاری صرفا برای فضولی . این دو بچه هم داییشان را کلافه میکنند که این چیست و آن به چه کار میآید . مجید هم که خودش بابت مراسم عروسی به اندازه کافی استرس داشته و کلافه بوده صدایش را بالا میبرد و میگوید ول کنید بابا چقدر سوال میکنید و این مساله جرقه ای میشود برای انفجار دعوایی که از 2سال پیش یعنی زمان عقد مینا و مجید به وجود آمده بود . مریم همانجا بد خلقی و بعد هم قهر میکند و به خانه مادرش میرود . مینا هم به مجید میگوید که فقط 4 شب به عروسی مانده برو و نگذار کدورتی به وجود بیاید . مجید به بالا میرود و مریم آنچه نباید را به زبان می آورد و مجید در دهانش میزند و مهناز و مادرش بر سر مجید میریزند و مجید کتک مفصلی میخورد . دوستان و باجناقش که در کوچه مشغول کمک بودند صدای فریاد را میشنود و میروند مجید را پایین میآورند  و این چنین چند شب قبل از عروسی همه چیز به هم میریزد .

خوب ما هم هیچ به رویمان نمی آوریم که از این مسائل چیزی میدانیم . مادر محمود خیلی اصرار دارد که من پایین بروم و وسایل مینا را ببینم . علتش را خوب میدانم . میخواهد بگوید که جهاز تو کامل نبود که البته حرفش برایم اهمیتی ندارد . چون اعتقادی به این نوع جهاز آوردن ندارم و همیشه باورم این بوده که خودم در زندگی باید همه چیز را تهیه کنم و جهاز یعنی وسایل لازم و ضروری اول زندگی آنقدر که بتوان غذا پخت و خورد و نمرد . به هر صورت گوشه کنایه هایش را همچنان که در این 6 سال نشنیدم و نفهمیدم این بار هم خودم را به نفهمی و خریت زدم و راستش را بگویم برایم اهمیت نداشته و از کنارش گذشتم . صبح جمعه مینا آمد . کسی به سلامش جواب نگفت . وقتی رفت با ترس پایین رفتم . میدانستم اگر به مینا کمک کنم موضوع حرف برای شبهای طولانی زمستان را بهشان هدیه داده ام و البته من هیچ وقت در حقشان کوتاهی نکرده ام و این مورد هم بر روی همه محبتهای من تلنبار شد.

وقتی مینا شروع به صحبت کرد صدایش میلرزید . خواهرش هم بود نمیخواست جلوی خواهرش چیزی بگوید ولی دلش هم طاقت نمی آورد ساکت بماند . آرام آرام حرف میزد و تمام بدنش میلرزید . هر چه سعی کردم آرامش کنم ، آرام نمیشد . بین صحبتهایش از حرفهایی که در مورد من میزدند برایم گفت . راستش فکر نمیکردم تا این حد بی انصاف باشند . به هر صورت کمکش کردم وسایلش را مرتب کند . و همچنان دلم میلرزید که الان دارند چه در موردم میگویند . محمود و مجید هم پی کاری رفته بودند و من میدانستیم مجید هر چه را که دیشب فرصت نکرده بگوید امروز بازگو خواهد کرد و حدسم درست بود از ظهر تب و لرز محمود شروع شد و شب به اوج خود رسید . محمود هر وقت عصبی بشود تب میکند و من این حالت را خوب میشناسم . آنشب تا صبح بالای سرش نشستم و به هر ترتیب تبش را پایین آورد . صبح زود هم به اصرار بردمش درمانگاه تا برای شب که عروسی است رو به راه باشد .

در همان حالت تب و هذیان نگران برادرش بود . مدام میگفت به من کاری نداشته باش . ببین مجید چه کار دارد . ظهر ارژنگ هم از مشهد برگشت و شدیم 3 نفر کارهای باقیمانده انجام شد . هیچ کس کوچکترین کمکی به مجید نکرد . باورم نمیشد عروسی برادرشان بود . کوچکترین برادرشان .

ساعت 4 به آرایشگاه رفتم و حدود 6 آماده بودم . مریم میگفت اینجا باش تا کار من و مهناز هم تمام بشود بعد محمود به دنبالمان بیاید و با هم به تالار برویم که صد البته من هیچ توجهی به حرفش نکردم . زنگ زدم و محمود دنبالم آمد . مجید و ارژنگ را به گلفروشی رساندیم بعد برگشتیم خانه که من آخرین کارها را انجام بدهم که وقتی شب عروس و داماد از تالار برمیگردند همه چیز مرتب باشد . شکلاتها را در ظرف چیدم ، جارو و تی کشیدم و یکبار دیگر همه چیز را چک کردم .

به تالار که رسیدم کمی دیر شده بود . حدود 8 رسیدم . هنوز مریم و مهناز نرسیده بودند . آنها حدود 9 رسیدند یعنی زمانی که بیشتر مهمانها آمده بودند و ایکاش هیچ وقت نمی رسیدند . مثل دو غریبه دو مهمان گوشه ای نشستند بی هیچ لبخندی . به سر میزها رفتم به مهمانها خوش آمد گفتم و تمام مدت حواسم بود که چیزی کم نباشد . وظایف آنها را کلا به عهده گرفتم و میدانم در حال آتش گرفتن بودند و البته هیچ برایم مهم نبود . به هر صورت مهمانها را ما دعوت کرده بودیدم و باید با روی خوش پذیرایشان میشدیم که اگر ما نمی گفتیم نمی آمدند .

رفتار مریم و مهناز آنقدر تابلو بود که همه فهمیدند مشکلی پیش آمده . در آخر هم جلوی همه مهمانها مجید حرفی در گوش مهناز گفت که عملا بغضش ترکید و تبدیل به های های گریه شد . و صد البته دل من و مینا خنک شد . ولی کاش وقت دیگری اشکش را در میآورد نه در مراسم عروسی .

هنگام عکس گرفتن هم مادر محمود به هیچ عنوان صحنه را ترک نکرد و در همه عکسها حضور داشت . حتی در عکسهایی که خواهران مینا میخواستند با عروس و داماد بگیرند و وقتی ما گفتیم که میخواهیم عکس تکی با عروس داماد بگیریم مادرش گفت حالا من باشم چه میشود ؟ و خوب فتوشاپ را برای همین موضوع اختراع کرده اند .

روز بعد از عروسی مجید و مینا پدر مرا ناهار دعوت کردند که خوب صد البته مادر و برادر محمود هم دعوت بودند .من و بابا از ساعت 11:30 پایین رفتیم و آنها  ساعت 2 آمدند ناهار خوردند ساعت 2:35 هم رفتند . من وبابا ماندیم چای نوشیدم و کمی حرف زدیم و ساعت 4 برگشتیم .

شب بعدش هم مادر مینا ، بابا و ما را دعوت کرد و صد البته مادر و برادر محمود هم بودند .

خلاصه هر کار میخواستیم بکنیم مثل مخاط بینی که به هنگام زکام غلیظ و سبز و چسبنده میشود به ما چسبیدند  و از ما جدا نشدند .

یادآوردی کنم که مریم یکبار هم تعارف نزد که من هم خانه خرابه ای دارم و سری به ما بزنید . فقط روز آخر که خاله محمود دعوتمان کرده بود و میخواستیم به ده برویم  زنگ زد و گفت : من کیوان را ندیده ام غروب قبل از رفتن به خانه ما بیایید تا ببینمش . و صد البته من در دلم گفتم : ریدن به تو و تربیتت . و به او هم گفتم این بار اینقدر دعوتمان کردند که فرصت نکردیم به شما سری بزنیم . و باز دردلم گفتم : اگر دعوتم هم بکنی پا به آن خرابشده ات نمیگذارم . که بر سرت خراب شود انشاالله

شنیدم که بعد از آمدن ما پیش مادرش گله کرد که من کیوان را ندیدم ، نیاوردنش که ببینمش . و  محمود هم به مادرش گفت میخواست دعوتمان کند .  و الان که مینویسم حرص میخورم که محمود این حرف را زده چون میدانم مادرش به مریم میگوید و دوباره مینشینند و دری وری میگویند .

این برنامه عروسی بود . جزییاتی دارد که باید حضوری خدمتتان بگویم .خانواده محمود با هیچ کس رابطه ندارند . تنها کسی که با ایشان رفت آمد دارد دختر ترشیده 40 ساله ایست که چندین بار شکست عشقی خورده و همیشه از رفتارها و اذیتهایی که عروسهایشان را میکند برایشان میگوید و من کاملا متوجه میشوم که از کجا خط میگیرند . و شب عروسی قیافه گرفتن این دختر ترشیده را برای من باید میدیدید.

همیشه محمود میگفت که خانواده من 30 سال عقب تر از تو فکر میکنند . الان به این باور رسیده ام که خانواده اش اصلا فکر نمکنند.

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٩/٧/۱٩ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ توسط آزاده نظرات () |

صبح ساعت 7:30 دندانپزشکی بودم و در ساعت 11 تازه اول کار بودم بعد از کلی عکس گرفتن و ویزیت شدن برای چهارشبه نوبت ویزیت جراح گرفتم . اصفهان که بودیم در مدت 10 دقیقه قرار شد دندانم را جراحی کنند و من چون میترسیدم مسافرت خراب شود قبول نکردم . بماند که تصادف ماشین اول حالمان را گرفت ولی بعد که افسر دوبرابر مبلغی که ماشین خسارت دید تعیین خسارت کرد حسابی سرحال شدیم .

به هر صورت با اعصابی به هم ریخته حدود ساعت 12به خانه برگشتم و صحنه ای که دیدم عیش را کامل کرد . خانه ای در هم ریخته . رختخوابهایی که مرتب نشده بود ، اسباب بازی هایی که همه جا ریخته شده بود . بدتر از همه قابلمه ای که بر اجاق نمی جوشید .

می گویم : حتی رختخواب را مرتب نکرده ای ؟

می گوید : کمرم درد میکند.

می گویم : ناهار را چرا آماده نکرده ای ؟

می گوید : تو که دندانت در میکند نمی توانی چیزی بخوری .

می گویم : کیوان غذا نمیخواهد ؟ خودت هیچ نمی خوری؟

جوابی ندارد که بدهد.

ساعت 2 ناهار آماده است . می گوید اشتها ندارم . کیوان هم که از پدرش الگو میگیرد .میگوید اشتها ندارم . تنها و به هر زحمتی که هست چند لقمه ای غذا میخورم .میز را که جمع میکنم ، بلند میشود و برای خودش غذا میریزد . میگویم هدفت از این کار چیست ؟ غذا خوردن من فقط 10 دقیقه طول کشید . یعنی در این مدت گرسنه شدی ؟

میگوید : دنبال علتش بگرد . وقتی نمیفهمی چه بگویم . الان گرسنه شدم .

2ساعت پیش رفتم در همین شهرک خودمان دندانپزشک عکسها را دید و گفت: جراحی نمی خواد خودم میکشمش.البته طبق معمول همیشه بعد از تزریق آمپول بی حسی دچار تپش قلب شدم و بعد از کشیدن دندان بی حال ولی خلاصه این دندان بی عقلی را کشیدم . که اگر عقل میداشتم روزگارم این نبود .

درد بدی دارد . آنقدر که بی طاقتم کرده . روی صورتم یخ گذاشته ام مسکن هم خورده ام ، ولی باز هم درد دارد .

دیگر دندان عقلی نمانده است . یعنی از این به بعد چه خواهم کرد با این عقل نصفه و نیمه.  

نمی دانم چطور شده لطفش سرریز کرده و دارد برایم سوپ درست میکند.

چرا با من که اینهمه مراعاتش را میکنم اینگونه رفتار میکند؟ دلم شکسته

نوشته شده در شنبه ۱۳۸٩/٥/٩ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

چند سالی است که همه مناسبتها با هم اتفاق می افتد .

3 تیر تولد کیوان

6 تیر تولد خودم

11 تیر سالگرد ازدواجمان

 و امسال 5 تیر روز پدر

از صبح به این فکر میکردم که چه برایش بگیرم . گرچه خودم به مناسبت روز مادر چیزی هدیه نگرفته بودم . نه از کیوان و نه از محمود . کیوان که هنوز سه سالش نشده و عقلش به این چیزها نمی رسد . محمود هم قدش بلند شده ولی باز عقلش نمی رسد . البته من دلگیر نمی شوم چون کلا به این مسائل اعتقادی ندارد . لااقل برای همسرش اعتقاد ندارد . من هم ترجیح میدهم فقط اعتقاداتش را در مقابل خودم ببینم و هیچ مقایسه ای بین اعتقاداتش برای مادرش و خودم نداشته باشم . باز هم وارد حاشیه خاله زنکی قضیه شدیم .

به هر صورت کاملا کلافه بودم و نمی دانستم چه بگیرم . زنگ زد و گفت گوشی موبایلش خراب شده و زنگ نمیخورد . و چون گوشی اش مربوط به زمان دایناسورها میباشد و ارزش تعمیر کردن ندارد من و کیوان به سرعت وارد عمل شدیم و یک گوشی جدید برایش خریدیم . وقتی گوشی را دید از خوشحالی در پوستش نمی گنجید چندین بار از ما تشکر کرد و حتی من و کیوان را به بوسه ای مفتخر فرمود . بسی برایمان عجیب بود .

ولی به نظر می آید کاملا فراموش کرده که تولد من هم نزدیک است. اشکالی ندارد تنها اشکالش این است که روز تولدم نیشابور هستیم  . فردا میروم و هدیه تولد کیوان را میخرم. بعد هم یک فکری برای هدیه سالگرد ازدواج میکنم . سالگرد ازدواجمان روز جمعه است . همان روزی که از نیشابور بر میگردیم . شاید در راه کله پاچه ای مهمانش کردم به اضافه ی شاخه ای گلایل . همان که بر سر قبر مردگان میگذارند .

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٩/۳/۳٠ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ توسط آزاده نظرات () |

چه بی صدا بزرگ میشود بی وقفه و با سرعتی باور نکردنی . کمتر از یک ماه دیگر به تولدش مانده است . پسر کوچک من سه سالش تمام میشود و قدم به چهارمین سال زندگیش میگذارد .

حالا دیگر برای خودش قدرت انتخاب و تصمیم گیری دارد . به دستورات من عمل میکند ولی در بسیاری از مواقع میخواهد که طبق میل و سلیقه خودش رفتار کند . چقدر سخت است تربیت یک بچه 3 ساله . 

عاشق دایناسور است. صبح به عشق دیدن کارتون دایناسور بیدار میشود و شب هم میخوابد که صبح شود و دوباره دایناسور ببیند . چند روزی است که به کارتون لوک خوش شانس هم علاقه پیدا کرده بعد از دیدن کارتون من باید جالی شوم و دور خانه بدویم .

تمام بازیهایش دایناسوری است . گاهی دایناسور گیاه خوار است و گاهی گوشت خوار . حتی جیشش هم دایناسوری است . وقتی دستشویی میرود صدایم میکند تا ببینم که جیش دایناسوری کرده است .

اوایل که از پوشک گرفتمش خودش با علاقه دستشویی میرفت . بعد که کارش تمام میشد صدایم میکرد و گاهی هم صدایم نمی کرد . بعد میفهمیدم که رفته است .

عید که مسافرت رفتیم خیلی تحت فشار گذاشتمش از ترس اینکه نکند در خانه ی دیگران باران ببارد به اصرار ساعتی 1 بار باید میرفت دستشویی به همین دلیل از دستشویی که اینقدر دوستش داشت فراری شد .

دیگر جیشش را نمی گفت . مدام لباسش را خیس میکرد . اوایل دعوایش میکردم چون واقعا برایم عجیب بود که چرا بچه ای که بی مشکل بود اینچنین شده است . بعد کم کم با تشویق و نادیده گرفتن خیس بودن لباسش دوباره به حالت اول برگشت . یعنی دیگر برای دستشویی رفتن نیاز به تذکر من ندارد . البته اگر سرگرم بازی باشد باید یادآوری کنم .

بعد از دایناسور بازی ، تمام فکرش این است که به خاله نسیمش زنگ بزند و با او به پارک برود و همبازی آرتین شود .

خوب حرف میزند . البته بعضی از لغات را اشتباه تلفظ میکند . مثلا به سیب زمینی میگوید سرزمینی . و اگر من هم بگویم سرزمینی به لحن سرزنش آمیزی میگوید: تو باید بگی سیب زمینی . زشته مامان بگه سرزمینی . اگر طبق میلش رفتار نکنم میگوید: مامان مگه نگفتم این کار خوب نیست ؟

خلاصه بزرگ شده است .  

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٩/۳/۱٠ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

دلم میخواهد بنویسم ولی حوصله ندارم . اصلا نمی دانم چه میخواهم بنویسم . دایی رفت . محمود میگوید شاید دوباره آخر هفته برویم ساری . میگوید اینجا کاری نداریم که بمانیم . میگوید این بار مستقیم میرویم بابل  . امروز نوبت اکوی قلب و تست ورزش داشت . هر چه زنگ میزنم جواب نمی دهد . این بیماری قلبی خانوادگیشان هم معضلی شده . ظاهرا بین خواهرها و برادرهایش فقط محمود مشکل دارد . شاید بقیه هم داشته باشند ولی اصلا پیگیر نیستند و رعایت هم نمیکنند . دکترش اعتقاد دارد که خانوادگی ژن پرفشاری دارند . برادر کوچکش هم فشارش خیلی بالاست ولی اهمیت نمیدهد . همسرش هم که در این موارد کلا بیخیال است. خوشبحالش . من از نگرانی خواب به چشمم نمی آید .

پدر محمود در سن 52 سالگی سکته کرد . مشکل حاد قلبی داشت و یک بار هم جراحی قلب انجام داده بود . عمویش هم مشکلاتی دارد در سال گذشته 2بار رگ قلبش گرفته است . مادر بزرگش مشکل فشار خون داشت و تا آخر عمر دارو مصرف میکرده و البته از سرطان فوت کرده بود . دکتر به محمود توصیه کرده بود هر دو سال یک بار یک چکاپ کامل انجام دهد که من موفق شدم بعد از یکسال تاخیر روانه اش کنم . نمی رفت مجبور شدم بگویم اموالت را به نام من بزن که وقتی مردی با خانواده ات مشکل پیدا نکنم بعد دکتر هم نخواستی بروی هیچ مشکلی نیست . حالا بیچاره انگار چه اموالی دارد . اینقدر از این حرفها زدم که نوبت گرفت و رفت .

فردا ارژنگ می آید . برای کارش مصاحبه دارد .میخواهد اتومبیل هم بخرد . نگران او هم هستم . چقدر خوب است که کم جمعیتیم اگر یکی دو تا خواهر و برادر دیگر هم میداشتم حتما تا الان دق میکردم .

نگران دوستم هستم که امروز آزمایش آمینو سنتز انجام داد . در حال حاضر حالش خوب است . امیدوارم دخترش سالم باشد و به سلامت هم به دنیا بیاید .

چقدر دلمشغولی دارم

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٩/٢/٢٦ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ توسط آزاده نظرات () |

آرام خوابیده است . خوش به حالش میدانم آرزوی یک خواب آرام را به گور خواهم برد .

دیشب چقدر اذیت کرد . ساعت حدود 9 بود که به رختخواب رفت . مطمئن بودم تا صبح بیدار نخواهد شد . خوب بعد از ظهر نخوابیده بود و منهم چند ساعتی مهمانی برده بودمش . دیشب جزء معدود شبهایی بود که خوب خوابیدم یعنی خوابی عمیق و بدون دلهره . معمولا شبها خوابم نمی برد و مثل جغد بیدار میمانم . اگر خانه موش داشت کلی شکار میکردم. حس کردم کسی به کنارم خزیده . کیوان بود بیدار شده بود و آمده بود کنار من . آنقدر خوابم خوب بود که از جایم تکان نخوردم . گفتم بگذار همین جا بخوابد . واقعا نمی توانستم بلند شوم و دوباره ببرمش در تختش . مدتی بعد صدایم کرد مامان پاشو بریم تو تخت خودم بخوابیم . بلند شدم و بردمش . کمی پیشش نشستم . به نظر می آمد خوابید باشد . آرام از اتاق بیرون آمدم و به رختخواب برگشتم . آرام آرام پلکهایم سنگین میشد . فریاد مامان مامان آنقدر بلند بود که محمود را هم از خواب پراند البته بیداری او چند ثانیه بیشتر دوام نیاورد . دوباره به اتاقش رفتم. دیگر نمی توانستم بنشینم . پتو را روی تنش مرتب کردم و به خوابیدن تشویقش کردم . می گفت دراز بکش و من دستم رو دور گردنت بیاندازم . گفتم نمی توانم من میخواهم سر جای خودم بخوابم . از اتاق بیرون آمدم . او هم آمد و اصرار داشت که در اتاقش بخوابد . عصبی شدم و با عصبانیت گفتم من سر جای خودم خواهم خوابید تو هم بازی در نیاور . بیا همین جا بخواب . نگاهی به ساعت کردم . 3 نیمه شب بود . سرتان را درد نیاورم آمد و کنار ما خوابید . خوش به حالش من ماندم خواب خوش از دست رفته... .

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٩/٢/۱٢ساعت ٧:۱۱ ‎ق.ظ توسط آزاده نظرات () |

ساعت حدود 4 بود . موهام رو مرتب کردم و شلوارکی رو که همیشه میپوشم و محمود ازش متنفره در میارم و لباس مرتب میپوشم . داشتم ظرفها رو تو آشپزخونه جا به جا میکردم که صدای در اومد . چند ثانیه بعد محمود رو دیدم مثل موش آبکشیده . هوای بهار همینه دیگه یه دفعه رگبار شروع میشه . پرسید خوابه ؟ با اشاره سر جواب مثبت دادم . اومد تو آشپزخونه . بی مقدمه گفت یه خبر بد بدم؟ به سرعت برق هر چی خبر بد میشد داد رو تو ذهنم مرور کردم. به نظرم همه خبرهایی که می تونست بده خیلی بد نبودن . گفتم بده .

گفت : چهارشنبه غروب وزیر اومده و گفته که باید کارخونه رو جمع کنند .

به نظرم خیلی بد نبود . بهش گفتم خوب این کار که یه روزه انجام نمیشه . کم کم 2سال وقت میخواد .

گفت : تا آخر اردیبهشت باید لیست چیزهایی رو که میشه فروخت تهیه کنیم .

حالا به نظرم فاجعه اتفاق افتاده بود . محل کارش نزدیک پاکدشت میشه . معلوم هم نیست با چه پستی . شاید یک کارمند ساده . برای ما که روی حقوقش حساب کرده بودیم از فاجعه هم بدتر هست .

میشینیم و با هم اقساطی رو که در ماه باید بدیم حساب میکنیم . حدود 500 در ماه . فکر نمی کنم بیشتر از 250 تومن برامون بمونه . با خودم حساب کتاب میکنم. اول از همه اینترنت رو باید تعطیل کنم . هزینه تلفن خیلی زیاد میشه . برقمون همینجوری هم کم هست . هر دو ماه 2300 تومن . اگر بخوام اینو کم کنم باید شبها تو تاریکی بشینیم . البته اینم باید در نظر گرفت با حذف سوبسیدها کلی به هزینه برق اضافه میشه . نمیدونم مسئولین ممکلت چی فکر میکنن . اصلا فکر میکنن؟ بستن کارخونه یعنی کلی آدم بیکار . شانس آوردم که محمود رسمی هست و نمی تونن اخراجش کنن.

به محمود میگم دلم برای این بچه میسوزه . کاش نمی بود . حالا باید تو بدبختی بزرگ بشه . من خودم بچه زمان جنگ هستم . دورانی که چند روز مونده به عید به جای عیدی نارنجک و تانک بینمون تقسیم میکردن که عیدی هامون رو بریزیم توش . دورانی که هیچی نبود مرغ و گوشت و روغن کیمیا بود . شورا ها چندی یه بار یه چیزایی میدادن که برای گرفتنش باید ساعتها تو صف میایستادی . شادی نبود . اگر هم بود ممنوع بود . خندیدن ، تفریح کردن ، عروسی گرفتن ، حتی جوراب سفید پوشیدن همه ممنوع بود . چه آرزوهایی که برای این بچه نداشتم . دوست داشتم تمام نداشته های دوران کودکیم داشته های کیوان با شه . و حالا نمیدونم میتونم براش تغذیه درستی فراهم کنم یا نه ؟

بهم میگه چی مینویسی ؟

میگم : فکرهای تو رو .

لبخند تلخی میزنه و زیر پتو فرو میره .

نوشته شده در شنبه ۱۳۸٩/۱/٢۸ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

محمود به خواهرش زنگ زده که برای من اتو مو بگیره . اون گفته واسه خودش هم میخواد . طبق معمول محمود گفته باشه یکی واسه خودت بگیر.
دیروز زنگ زده میگه فلیپس 50 تومن
به محمود گفتم نمیخوام . اگر برم براون بگیرم 80 تومن واسمون ارزونتر تمام میشه .
فقط نگاهم میکرد.

 

الان میگه میریم ساری روز 4 میریم نیشابور تا آخر عید .

فرقی نداره . من باید روز اول پیش مامانبزرگم باشم .

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٢/۱٢ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

دیشب زنگ زد به مامانش نمی دونم چی پرسید که گفت : هنوز برنامه نداریم . آزاده میگه عید (منظور همون سال تحویل هست )باید خونه مادربزرگش باشه . بعد هم گفت به نظر شما قبل از عید بیایم نیشابور چطوره ؟ البته من خودم قبل از عید نیشابور رو دوست دارم . شما چی میگین؟

چشمای من داشت از حدقه در می اومد . بعد داداشش گوشی رو گرفت و همون مکالمه تکرار شد .
قطع که کرد بهش میگم تو خجالت نمی کشی ؟ دو هفته است دارم بهت میگم . تو از مامانت اجازه میگیری ؟یعنی حرف من هیچی . یعنی تصمیم ما دو نفر با اجازه مامان تو بستگی داره ؟

 میگه آخه خیلی ضایع است قبل از عید اونجا باشیم و سال تحویل نباشیم . میخواستم بگم ضایع نبود از جلوی در آرامگاه رد شدن نرفتن یه فاتحه سر قبر مادرم بخونن . ولی سکوت کردم . و  فقط گفتم : مامای جان اجازه فرمودند و بعد هم بلند شدم رفتم تو آشپزخونه گاز رو خاموش کردم .

البته بگم در طول این مکالمات لبخند به لب داشتم و در کمال آرامش صحبت کردم . با جار و جنجال به جایی نمیرسم . دارم راهش رو یاد میگیرم

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٢/۱٢ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ توسط آزاده نظرات () |

ارژنگ آمد و رفت و من دوباره تنها شدم. با هم شیرینی درست کردیم . قطاب . واقعا عالی شد . زیر دندان آب میشود.

نسیم هم در نهایت به علت مشکلاتی که پیش آمد نتوانست خانه ی دولت را اجاره کند و یک جایی دور بر خیابان باکری خانه اجاره کرد و من دلم حسابی گرفت .

فعلا برنامه عید این است . اول ساری و بعد نیشابور . خوب هفته دیگر خواهر محمود می آید احتمالا برنامه را به هم میزند . من که اول فروردین ساری هستم برایم تفاوتی ندارد محمود کجاست .

امروز مشغول تمیز کردن خانه بودم . درست تر بگویم پرده ها را شستم و پنجره ها در آوردم و در حمام شستم و دوباره سر جایشان گذاشتم بعد پرده ها را اتو کردم و آویزان نمودم .

کیوان میگوید : مامان کوچولو ، مامان دست کوچولو ، محمود بلده تو نکن .

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۸/۱٢/٩ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

کیوان خوابیده است . صدای تنفسش را میشنوم . آرام است و آرامش می بخشد .

محمود بیدار است . آرام در گوشش می گویم :چرا با من لج می کنی ؟ من که همیشه سعی کرده ام به تو آرامش ببخشم . سعی کرده ام محیط آرامی درست کنم . همیشه اول تو را در نظر گرفته ام . چرا بد رفتاری میکنی ؟ من که همیشه تو و خانواده ات را به خواسته های خودم ترجیح دادم .من که در همه موارد مراعاتت را میکنم .

می گوید: من که تو را خیلی دوست دارم .

می گویم :پس چرا همیشه بداخلاقی و با تشر با من صحبت می کنی ؟ چرا همه ی حرفهات لحن دعوا دارد ؟ آیا در مورد عید حرف غیر منتطقی زده ام ؟

فقط سکوت میکند .

می گویم : لج نکن و بچه نشو . بیا قبل از عید برویم نیشابور و لباسی را که برای پسرک خریده ایم به او بدهیم و پولی را هم که فرشته داده به آنها بدهیم . این پول باید قبل از عید به آنها برسد . بیا و لج نکن . به خاطر مریم و خانواده اش یک بار بزرگ باش .

می گوید : در این مورد هیچ نگو .

می گویم : بیا زودتر برویم . درست است که با امسال میشود 5 سال که هنگام تحویل سال نیشابوریم . باشد نیشابور باشیم ولی روز اول بر میگردیم ساری . من باید روز اول فروردین به دیدن مادربزرگم بروم .

می گوید : شاید از اول هفته رفتیم نیشابور .

دیگر هیچ نمی گویم و سکوت میکنم .

دلم نمی آید لباس عید را بعد سال تحویل به ابراهیم کوچک بدهم . دوست دارم شادی داشتن لباس نو هنگام تحویل سال را در چشمانش ببینم . دوست دارم قبل از سال نو تلویزیون را به آنها هدیه کنم . دوست دارم برنج و روغن و پول هنگام تحویل سال در خانه شان موجود باشد . شاید که شگونش باعث شود تا آخر سال کیسه برنجشان خالی نشود و همیشه مبلغی پول در جیبشان موجود باشد .

فقط به خاطر دیدن چهره های خندانشان حاضر شدم لحظه تحویل سال را نیشابور بمانم . شاید هم محمود رضایت دهد و امسال منهم بتوانم بر سر قبر مادرم سفره هفت سین بگذارم ...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸۸/۱٢/٤ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ توسط آزاده نظرات () |

فکر میکنم برای اینکه نه سیخ بسوزد نه کباب دو راه دارم

1- سال تحویل را تهران باشیم و بعد برویم ساری . 2 روزی ساری بمانیم و 2روزی هم نیشابور بعد هم برگردیم تهران .

ولی خوب محمود به خواسته اش نمی رسد . او قصد دارد قبل از عید نیشابور باشد .

 

2- قبل از عید برویم نیشابور . مثلا سه شنبه  نیشابور باشیم . تا یکشنبه 29 اسفند . روز یکشنبه به سمت ساری حرکت کنیم . پنج شنبه هم از ساری برگردیم تهران . بقیه تعطیلات را یا تهران بمانیم یا برویم مسافرت .

این دومی خیلی خوب است . واقعا هم محمود به مراد دلش میرسد . هم من آرام میگیرم . باید ببینم جناب همسر چه میگوید . در اولین فرصت نتیجه را برایتان خواهم نوشت .

نوشته شده در شنبه ۱۳۸۸/۱٢/۱ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

سال اول ازدواج به علت فوت مامان سال تحویل ساری بودیم پیش بابا روز دوم فروردین 84محمود پایش را در یک کفش کرد که برگردیم تهران . چند روزی تهران ماندیم و بعد رفتیم نیشابور.

چند روز مانده به عید 85 راهی نیشابور شدیدم . هفته اول فروردین نیشابور بودیم و بعد هم رفتیم ساری .

چند روز مانده به عید 86 با اون شکم قلبنه سوار قطار شدیم و به سمت نیشابور حرکت کردیم . به اصرار من قبل از سال تحویل دوباره به سمت تهران برگشتیم . سال تحویل در قطار بودیم . بعد از 1-2 روز هم رفتیم ساری و تا 12 فروردین ساری مانیدم .

سال تحویل 87 به علت بیماری مادر محمود از 25 اسفند نیشابور بودیم . تا 7 فروردین هم مانیدم. البته بهمن ماه هم دو هفته ای پیش نیشابوریها بودیم .

سال 88 هم به علت فوت پدر محمود از چند روز مانده به عید رفتیم نیشابور و روز 4 فروردین بعد از شنیدن کلی حرف برگشتیم ساری .

امسال هم پدربزرگ من فوت کرده و قاعدتا باید بروم ساری . ولی محمود می گوید قبل از عید برویم نیشابور و روز 4 فرودین به سمت ساری حرکت کنیم .

راستش دلم نمیخواهد این کار را بکنم . ولی محمود عرصه را تنگ کرده رفتاری میکند که وادار شوم قبول کنم . می گوید اگر اول ساری برویم روز چهارم به سمت نیشابور حرکت میکنیم و تا آخر عید آنجا می مانیم . وقتی مینویسم قلبم فشرده میشود و اشک در چشمانم حلقه میزند . می گوید تصمیم با خودت است ولی با من نیست .

می گوید به حرف آنها چه کار داری مرا دریاب .

می گوید دوست ندارد عید نیشابور باشد و فقط حال و هوای قبل از عید نیشابور را دوست دارد .

می گوید تو که اهل این خاله زنک بازی ها نبودی .

دوستش دارم .دوست دارم آرامش خاطرش را فراهم کنم . ولی حرفهای خانواده اش برایم سنگین است . مانده ام سر دوراهی . میدانم اگر بروم نیشابور دلم آرام نمی گیرد . میدانم بهم خوش نمی گذرد .میدانم پیش خودشان میگویند برای خانواده اش ارزش قائل نشد . از دستشان ناراحتم . دوستشان ندارم .

شاید هم همین باشد اگر من ارزش قائل نشوم 4 صباح دیگر که مادربزرگم سرش را زمین بگذارد همین تسلیت خشک و خالی را هم نخواهند گفت .

میدانم این حرفها خاله زنک بازیست . خانواده مادری من هیچ اهمیتی به این مسائل نمی دهند . خودم هم هیچ وقت خاله زنک نبوده ام . ولی امان از خانواده محمود . میدانم میشوم نقل بحث های شبانه شان . مانده ام چه کنم ؟

تنها چیزی که کمی برای رفتن آرامم میکند ، علائق محمود است و کمک به آن خانواده ی محتاج . هیچ چیز دیگر در نیشابور برایم جذاب نیست .

نمی دانم علائق خودم در کجا قرار دارد ؟

نوشته شده در شنبه ۱۳۸۸/۱٢/۱ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ توسط آزاده نظرات () |

دیروز یادم آمد که دو هفته پیش چه حال خوشی داشتم .

من و سمیه ، کیوان و ریحانه رو برده بودیم پارک . هر دو خسته و افسرده از زندگی یکنواخت .

 به سمیه گفتم :شنیدی از طرف اداره تور کیش گذاشته اند . ما شاید برویم محمود دو دل است .

گفت : شنیده ام . ولی مجید میگوید هتلش خوب نیست و غذایش بد است و بدرد نی خودرد .

گفتم : مگر برای غذا می خواهید بروید . جایی هم باشد برای خواب کافیست . حالا چه اهمیتی دارد که در و دیوار هتل چه قیافه ای داشته باشد .

گفت : راست میگویی ولی مجید همش به فکر شکم است و کاریش هم نمی شود کرد .اگر جایی میرود باید بهترین و گرانترین رستوران را انتخاب کند .

راستش خیلی تعجب کردم . خوب کافیست که آدم سیر شود . برای من که این مساله قابل درک نیست .

در هر حال چند ساعت بعد زنگ زد و گفت که مجید موافقت کرده . من هم به محمود زنگ زدم و گفتم با هم برویم لذتش بیشتر است .

وقتی اسم نوشتند . سمیه زنگ زد . نمی دانید دو نفری چقدر ذوق کردیم و پای تلفن جیغ کشیدم و بالا و پایین پریدیم .

راستش برایم فرق نمی کرد کیش بروم یا هر جای دیگر البته به جز نیشابور و ساری . فقط دلم مسافرت میخواست .

چقدر راحت میشود ما را خوشحال کرد . و چقدر بی توجه در کنار ما زندگی می کنند . 

5سال است ازدواج کرده ام . فقط یک بار مسافرت رفته ایم . رفتیم یزد خیلی خوش گذشته بود .

این اولین باری است که کیوان مسافرت میرود . نمی دانم هیچ درکی از مسافرت دارد یا نه ؟ امیدوارم به هر 6نفرمان حسابی خوش بگذرد. امیدوارم غذاهای هتل هم خوب باشد و رضایت آقا مجید جلب شود . امیدوارم سال آینده فرصتی دست دهد و دوباره مسافرت برویم .

وقتی برگشتم شرحال مسافرت را خواهم نوشت .  

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۸/۱۱/۱٥ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ توسط آزاده نظرات () |

چهارشنبه همراه آقا محسن عازم ساری شدیم . الحق که قدم ما مشکل دارد . در رادیاتور ماشین خراب شد و مدام جوش می آورد . آنهم در سرمای -15 درجه ی فیروزکوه . آنقدر آب کم کرد که همه ضد یخش خالی شد . حساب کنید که آب در زیر رادیاتور یخ میبست و بالایش جوش بود . به هر بد بختی بود خودمان را به فیروزکوه رسانیدم . شانس آوردیم که تعمیرگاه باز بود . جناب تعمیرکار داشت شلوار کارش را در می آورد و شلوار پلوخوری میپوشید که ما آویزانش شدیم . البته این قضیه را خودم به چشم ندیدم و اینجانب هم به لنگشان آویزان نگشتم .

خلاصه 1ساعتی طول کشید تا ضد یخ و در رادیاتور تهیه کنیم . یعنی اینکه جناب تعمیرکار زنگ زد به قطعه فروش و ایشان را از منزل بیرون کشید و برایمان قطعه را فرستاد .

ساعت 1 بود که به خانه رسیدم . شام تولد محمود را که ارژنگ زحمتش را کشیده بود نوش جان فرمودیم .

امروز صبح هم که یکشنبه باشد همراه دایی فرهاد به منزل برگشتیم . خوشبختانه هیچ بلایی سرمان نیامد .

درد دل هم دارم ولی گفتنش سودی ندارد . در ضمن باید از اول همه جریان را تعریف کنم که حالش را ندارم . میدانم که الان فضولیتان گل فرموده ولی واقعا حسش نیست . تازه تعریف کردنش همان مثال تف سر بالست .

امروز اعلامیه ای دیدم نوشته بودند :

بفرموده در رابط شهرک به مجتمع ورزشی از فلان تاریخ تا فلان تاریخ بسته خواهد بود .

و زیرش با خودکار نوشته شده بود :

کدام خری فرموده ؟

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۸/۱۱/۱۱ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

امروز به دایی احسان فکر می کردم . به اراده و همتش

دایی احسان پسر دایی مامان ، اگر اشتباه نکنم اوایل انقلاب یا شاید هم اواخر دوره ی پهلوی دیپلم گرفت . در سالهایی که نفت و کلا مایحتاج زندگی به سختی تهیه میشد ، عضو کمیته های کمکهای مردمی بود . میدانم که حتی برای بعضی از خانواده ها نفت به در خانه شان می برد . بعد هم که اهداف کمیته از کمک رسانی به موارد دیگر تغییر کرد او هم کنار کشید .  شغلهای مختلفی را هم تجربه کرد . یادم می آید که غروبها به خانه مادربزرگم می آمد و با دایی هایم شطرنج بازی می کرد . اتاق کوچک در هم و برهمی بود پر از دود سیگار و کتاب . روی تخت یک صفحه کاغذی شطرنج بود و مهره هایی که از گچ پر شده بودند تا سنگین باشند و ولو نشوند و چهار کله که خم میشد روی صفحه کاغذی . چه دورانی بود شطرنج هم ممنوع شده بود .

نمی دانم چطور شد بعد از آن همه سال دوری از درس و کتاب تصمیم گرفت درس بخواند . پزشکی قبول شد . ازدواج کرد . دو فرزند دارد. تخصص قبول شد . چقدر سخت بود برایش . خانواده اش بروجرد بودند و خودش اصفهان . نمی دانم چه فشار اقتصادی ی را تحمل کردند . هنوز همان آدم سی سال قبل است . میبینم در حد توانش در خدمت مردم است . برای من که همیشه مهربان بوده هر وقت کاری داشته ام بی منت به دادم رسیده .

امروز به یادش افتادم . یکدفعه قلبم فشرده شد واشک به چشمانم آمد . دلم برایش تنگ شده بود . به موبایلش زنگ زدم . چقدر صدایش را دوست دارم . دلم میخواهد بغلش کنم . وای دلم میخواد محکم بغلش کنم .

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸۸/۱۱/٦ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

چند روزی است مشغله مان زیاد شده است . البته مشغله محمود . روز شنبه به اداره بیمه مراجعه کرد و پرونده تشکیل داد . وقتی برگشت مثل جنازه روی تخت افتاد و خوابید .

آنقدر فشار کاریش زیاد است که حتی نتوانست به نوبت دکتر قلب که از سه هفته پیش وقت گرفته بود برسد . از خیر امتحان روز سه شنبه هم گذشت . امروز هم رفته اداره بیمه که چک خسارت ماشین جان را بگیرد و پول محترم را دودستی تقدیم تعمیرکار کند تا ماشینمان دوباره عروس بشود .

و اما مشغله من و کیوان

در چند روز گذشته پدر ٧ جدمان در آمد . و به تمام آبا و اجداد پدری کیوان لعنت فرستادیم . البته نتیجه این لعنت فرستادن ها بسیار چشمگیر بود .

یاد گرفته خودش جیش کند . چه موفقیت بزرگی .

خوش خیالی بهتان دست ندهد جیشش را نمی گوید . فقط یاد گرفته جیش کند . مراحل به شرح زیر است :

١- با کلی من بمیرم تو بمیری و جیغ و داد و فحش و لعنت میرویم دستشویی .

٢- با کلی فریاد و فغان مینشید که جیش کند .

٣- کلی قربان صدقه رفته تا شاید جیش نزول اجلال فرماید .

۴- ایشان با شیلنگ توالت کل هیکل بنده را خیس میفرمایند شاید جیش بیاید .

۵- خلاصه جیش تشریف می آورد . شاید ٣-۴ بار می آید و میرود تا مثانه حضرت والا خالی شود .

۶- حالا آقا باید خودشان رو بشورند که کل هیکل خودش هم خیس میشود .

٧- مرحله آخر بستن شیر توالت و خارج شدن است که باید با هم و هماهنگ انجام دهیم .

دارم فکر می کنم از پوشک گرفتنش چقدر باید سخت باشد . تازه یاد گرفته خودش جیش کند . البته دیروز در شورتشان کثیف کاری فرمودند که چشم ما هشت تا ،شستیمش .

حالا هی بگویید بچه خوب است و فلان است و فلان . هزار مدل قرص و آمپول و داروی گیاهی مصرف کنید و پدر خودتان را در آورید که چه ؟

شورت گهی بشورید؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٠/٢۳ساعت ٧:٤٢ ‎ق.ظ توسط آزاده نظرات () |

ساعت دو و نیم به نسیم زنگ زدم و گفتم بیشتر نمی تونم پسرک رو تو خونه نگه دارم و قرار شد زودتر راه بیافتیم .

وقتی رسیدیم شهروند مستقیم رفتیم قسمت اسباب بازیها . بزرگترین پلنگ صورتی موجود رو دادم به کیوان که گفت ازش میترسه . خلاصه یکی از پلنگها رو پسندید و بغلش کرد . یکدفعه چشمش افتاد به دایناسورها و پلنگ رو پس داد و گفت دایناسور میخواد . هر چی اصرار کردم گفت پلنگ نمیخوام منم همون دایناسورها رو براش گرفتم .آرتین هم ماشین میخواست ولی در نهایت به دایناسور رضایت داد .

 بعد رفتیم حوله بخریم . بیچاره نسیم فکر نمی کنم هیچوقت واسه خرید حوله اینقدر دور خودش چرخیده باشه . حوله مورد نظرم رو پیدا نمی کردم . همشون نازک بودن با پرزهای کوتاه . در حالیکه من حوله با پرزهای بلند و نرم دوست دارم . به هر حال یه حوله انتخاب کردم که فقط از رنگش خوشم اومد .

بعد رفتیم یکمی جوراب دیدم . بعد هم رفتیم قسمت سوپر و کلی واسه خودمون گشتیم . از کیوان حرصم میگیره . پاستیل خواست از اونایی که شکل لب هستن . دو تا بسته ور داشتم . بهم گفت یکی کافیه . و من دومی رو گذاشتم سر جاش . خلاصه یکی دو ساعتی واسه خودمون خوش بودیم .

تو راه برگشت کیوان یادش اومد که پلنگ صورتی میخواست . بهم گفت مامان برام پلنگ صورتی میخریییییییییییییییی؟

قرار شد امروز باباش براش یه پلنگ صورتی بخره .

دیشب خیلی خسته بودم حدود 11 خوابیدم و ساعت 1 خوابم تمام شد . تا صبح حدود 5 بیدار بودم . کلافه شده بودم ولی خوابم نمی برد . زمانی هم که خوابم برد کیوان اومد کنار تخت و گفت مامان بیام پیش تو بخوابم . معمولا اینجور مواقع میبرمش رو تخت خودش و پیشش دراز می کشم تا بخوابه ولی امروز اصلا حال و حوصله تربیت و این حرفها رو نداشتم . ساعت 8:30 کیوان بیدار شد و اونقدر با موهام بازی کرد تا چشمام رو باز کردم . و برای اولین بار بهم گفت: مامان صبح به خیر . یعنی دقیقا همون حرفی که وقتی من زودتر بیدار میشم بهش میگم . بعد هم گفت بیدار شو بهم شیر بده .

الان هم گیج خوابم و منتظرم ناهار بخورم و مثل یه خرس قطبی بخوابم .

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۸/٩/٢٥ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ توسط آزاده نظرات () |

صبح لیلا زنگ زد که هوا خوبه بریم بیرون میخواست پارک کردن تمرین کنه . باهم رفتیم یه دوری زدیم و بعد هم رفتیم 06 . یه پلنگ صورتی دیدم به کیوان گفتم میخوای ؟ طبق معمول گفت : نه خونه یکی کوچولو دارم  . منم مثل همیشه دماغ سوخته شدم .

وقتی برگشتیم خونه گفت برام گوریل انگوری بذار . یه مدتی گذشت رفتیم سراغش دیدم تو چشماش اشک جمع شده یه گوشه نشسته . ازش پرسیدم چی شده ؟ حالت خوب نیست .

گفت : من پلنگ صورتی گنده ندارم، مال من کوچیکه پاهاش گنده نیست .

وقتی بهش گفتم میرم برات پلنگ صورتی گنده میخرم چشماش برق زد . انگار دنیا رو داده بودن بهش . رفت کفشهاش رو آورد که با هم بریم بیرون . بهش گفتم باید لباس بپوشه . با سرعت رفت لباسهاش رو آورد . به هر حال بهش گفتم تا ناهار نخوره نمی تونیم بیریم بیرون . بعد هم با نسیم قرار گذاشتم که ساعت 3 به بعد یه جایی همدیگه رو ببینیم و بریم پلنگ صورتی بخریم . البته کیوان خیلی موافق نیست میترسه آرتین پلنگش رو ور داره . ولی خوب چون نسیم رو خیلی دوست داره رضایت داد . الان هم لباسهاش رو آورده که بپوش تنم بریم بیرون . تا یک ساعت دیگه نمی دونم چطور تو خونه نگهش دارم .

چند روزیه باز ذهنم درگیر بچه هایی شده که تو شلوغیها مردن . حس وطن دوستی و آزادیخواهیم دوباره قلنبه شده و نمی دونم چطور خودم رو خالی کنم . مدام به آهنگهایی که شجریان و ناظری خوندن گوش میدم و بی اختیار اشک می ریزم و با شعر شاملو(صدای خودش) زار میزنم و به هق هق می افتم .

به این فکر می کنم که خوب ما اینا رو نمی خوایم ، چی می خوایم ؟ بی هدف داد میزنیم و کشته میدیم؟ یه نفر بهم گفت : کم کم مردم رهبرشون رو پیدا می کنند و هدفشون رو و تا اون روز خونهای زیادی ریخته خواهد شد .

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸۸/٩/٢٤ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

امروز صبح قدسیه جون رفت . دوباره تنها شدیم . دیروز رفتیم خونه ی عمو و عمه اش . عمو علی رو به نسبت عمه مهری بیشتر می بینیم . یه پیرمرد با موها و سبیل سفید . عکس جوونیهاش روی شومینه بود . عجب تیپی داشت .بیخود نبود زری خانم اینهمه صبر کرد تا باهاش ازدواج کنه . البته مهمتر از تیپش اخلاقش هست . واقعا این زن و شوهر دوست داشتنی هستن .

از خونه عمو علی یه سری هم به عمه مهری زدیم . 15-16 سال پیش عمه مهری رو ساری دیده بودم . یه خاطره خیلی کمرنگ ازش داشتم . دخترش فریده خانم هم بود . فریده خانم رو چند باری دیده بودم . اولین خاطره ای که ازش دارم مربوط به 24-25 سال پیش هست . سر باغ دایی اینا بودیم و یادم میاد که همراه مامان کنار جوی آب ظرف میشستن. اونوقتا از چاه آب با موتور آب میکشیدن و از طریق جوی باریکی آب به زمین شالیزاری منتقل میشد . فقط صورتش یادم میاد و جوی آب . دو تا دختر هم داره . که اون روز همراه ما بودن فکر کنم اسم یکیشون فرنوش یا شایدم مهرنوش بود . خلاصه وقتی عمه مهری رو دیدم حس کردم خیلی دوستش دارم . کم و بیش مازندرانی صحبت می کرد . البته فریده خانم تقریبا مسلط بود ولی عمه مهری از وقتی همسرش فوت کرد دیگه کسی نبود که باهاش مازندرانی صحبت کنه .

به عمه مهری قول دادم که بازم برم پیشش . چقدر خوش صحبت و خونگرم بودن . چقدر خوشحالم که کلی فامیل با حال پیدا کردم .

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸۸/٩/۱٠ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

کیوان : مامان بغلم کن .

مامان : تو بزرگ شدی . دیگه نینی نیستی .

کیوان : مامان تو رو دوست دارم .

مامان : منم شما رو دوست دارم .

کیوان : به جاش ترشی می خوام .

مامان :ابلهتعجبمتفکر

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۸/٧/٢٩ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ توسط آزاده نظرات () |

دیشب خیلی بد خوابید . مدام دور خودش می چرخید . دقت که کردم متوه شدم همون پشه نامرد دست از سرش ور نمی داره . مدام خودش رو می خاروند . . نمی تونست بخوابه . به من می گفت مامان بیا گوشت رو دوست داشته باشم . یعنی گوش منو تو دستش بگیره تا خوابش ببره .

بهش گفتم برات قصه بگم . فوری چشمش رو بست و آروم گفت بگو . منم قصه کیوان رو براش گفتم . همون کیوانی که شبها قبل از خواب مسواک میزنه و صبح ها تا بیدار میشه شیر میخواد . همون کیوانی که از آقای دکتر نمی ترسه و میگه آقای دکتر آمپول نیزنه . آقای دکتر خوب خوبه . آقای دکتر با چراغ تو گوشم موش پیدا میکنه . براش قصه کیوان رو می گم که جیشش رو میگه و مامان براش دست میزنه و هورا میکشه .

هر شب براش قصه کیوان رو می گم .اونم گوشم رو میگیره تو دستش و میگه گوش مامان دوست دارم . بعد می خوابه .

بچه داری هم سخته هم شیرین . تقریبا همه کلمات رو درست تلفظ می کنه . جمله هاش مفهومه و به طور کامل منظورش رو میرسونه . 4ماه اول زندگیش چقدر سختی کشیدم . و تا یک سالگی بستن بریس خیلی اذیتم کرد . البته الان اذیتها از نوع دیگست ولی خوب دیگه صحبت از بیماری نیست .

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۸/٧/۱٥ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ توسط آزاده نظرات () |

دوست عزیزم سلام

وقتی زایمان کردم خیلی خسته بودم . کم خونی بعد از زایمان و شب بیداری ها داغونم کرده بود . این بچه هم که مشکل گوارشی داشت و همش گریه می کرد . منم بی تجربه و دست تنها . شبی 2 ساعت می خوابید منم از فرصت استفاده می کردم تا استراحت کنم . که التبه با اون زخمها به سختی خوابم میبرد و تا می خوابم میبرد محمود هم از فرصت استفاده می کرد و سوهان عسلی می خورد .خرت خرت

همیشه سعی کردم برای خانواده محمود مثل دختر باشم . همه جور کاری انجام دادم کارهایی که دخترهای خونه انجام نمیدادن. هر وقت هر جور کمکی لازم بود دریغ نکردم .  ولی عروس همیشه عروسه و دختر نمیشه . از رفتارشون خلی واضح و راحت میشه فهمید .

تا حلا یک بار تبریک تولد یا سالگرد ازدواج از محمود نشنیدم . تا به حال هدیه ایبه این مناسبت دریافت نکردم . روز مادر برای مامان محمود سرویس قابلمه چدن گرفتیم ولی دریغ از یه تبریک خشک خالی از طرف محمود به من . تازه وقتی هدیه رو بردیم خواهرش گفت هدیه خوبی گرفتین ولی این مامان رو خوشحال نکرد چون ماه قبل محمود گفت الان نیاین تهران من درس دارم .

و قضیه از این قرار بود که ما سه هفته مهمان داشتیم و من بی خبر از همه جا زنگ زدم به خواهر شوهرم و گفتم که از دست مهمان خسته شدم و دارم کلافه میشه و کلی مسخره بازی در آوردیم . 2 شب بعد محمد به مه مامانش میگه که فعلا نیاین تهارن ما ن درس دارم و اونا میگن عروس ما نخواسته ما بریم خونش و به ما بی احترامی شده . در حالی که من اصلا نمی دونستم اونا میخوان بیان . آخه هر وقت مححمود با خانواده اش صحبت میکنه اگر ازش بپرسم چه خبر ؟ میگه به تو چه میخوای فضولی کنی .

 دوست عزیزم اینا رو بهت گفتم که بدونی این مسائل فقط برای تو وجود نداره . همونطور که عروس ،دختر نمیشه مادر شوهر، مادر نمیشه و خواهر شوهر، خواهر.

حسن ختام :

مردها جون به جونشون کنی آدم نمیشن .

مادربزرگم همیشه میگه :

بهترین مردها بدترینشون هست .

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۸/٤/٢٥ساعت ٥:٢٥ ‎ق.ظ توسط آزاده نظرات () |

کبودی سر کیوان هنوز خوب نشده هر بار که می بینم به خودم لعنت می فرستم که چرا خجالت کشیدم و احازه دادم  کیوان همراه عموش بره بیرون . (نا گفته نماند اجازه هم نگرفت)

جریان از این قراره که عموی بزرگ کیوان یک شب کیوان ، پیام و ستایش  رو سوار موتور میکنه و میره بیرون البته من بهش گفتم نبرش ولی گفت میبرمشون تو پارکینگ . به هر حال میرن پارک و بعد از یک ساعت بر می گردن . وقتی برگشتن  از قیافه کیوان میشد فهمید حسابی گریه کرده . ازش پرسیدم: گریه کردی ؟ گفت: آره . لباسهای خاکیش رو در آوردم و دیدم وسط پشتش درست روی ستون فقراتش زخمی شده . پوستش کنده شده بود .

به عموش گفتم چی شده گفت زمین خورد . چیزی نگفتم . صبح روز بعد دیدم بالای ابروی کیوان کبوده . ازش پرسیدم چی شده ؟ گفت:پارک

خلاصه عموش گفت : از روی سرسره اومد پایین و دوید طرف تاب . تاب میخوره به سرش و از پشت میافته زمین .

مردک ... شب بهم نگفت . شانس آوردم که بچه طوریش نشد . هنوز هم میترسم . نمی دونم برمش دکتر یا نه؟

بدترین قسمتش وقتی بود که محمود بهم فت تو بچه رو بردی و زمین خورد  . خلاصه برادرش رو مجبور کردم جلوی همه جریان رو تعریف کنه .

دفعه قبل نزدیک بود برادر کوچیکش کیوان رو به کشتن بده و این بار هم این یکی داداش .

مامانش میگه  بچه دختر طوری بشه خیلی بده چوب بچه مردمه ولی بچه پسر مال خودمونه و حالا  اشکالی نداره . یعنی من باید دهنم رو ببندم و خفه بشم .

با محمود هم که نمیشه در این مورد حرف زد . ولی اینبار هر چی میخواد بشه بهش میگم یا به خانواده ات تذکر بده یا اینکه خودم خر فهمشون میکنم .

برای ارژنگ که تعریف کردم نزدیک بود بزنه تو گوشم .  حق هم داشت . میگه : مسوولیت بچه با تو هست . چه اهمیتی داره که دیگران ناراحت میشن یا نه ؟ اگر برای این بچه اتفاقی بیافته میتونی خودت رو ببخشی؟

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۸/٤/٢٤ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ توسط آزاده نظرات () |

فرصت هیچ کاری ندارم . دلم میخواد از کارهای کیوان بنویسم ولی وقت ندارم . اذیت میکنه . تازه من می خوام سال آینده یکی دیگه هم بیارم . خیلی پر رو هستم .

دوست دارم عکسهاش رو بذارم . دلم میخواد ببرمش آتلیه ازش عکس بگیرم . دوست دارم ... .

دُنده = گنده

بیم = بریم 

ایا =بیا

خط خطی میکنه و میگه مامانه . ارژنگ آدمهای کج و کوله میکشه . بازهم میگه مامانه .

وقت و بی وقت باید براش ماهی بکشم .

مکالمه دیشب مامان و کیوان

مامان عصبانی در حالی که داره با دستمال دیوار رو تمیز میکنه : کیوان کارت خیلی زشت بود . چرا دیوار رو خط خطی کردی ؟ حالا من باید همه رو بشورم .

کیوان با اشاره دست بقیه خط ها رو نشون میده و میگه : این ، این (یعنی این حا ها رو هم خط کشیدم و تمیز کن)

بعد از تمیز کردن دیوار پذیرایی به زور دستم رو گرفت و برد تو اتاق خودش و بقه جاهایی رو که خط کشیده بود نشونم داد .

روزی 1 نون بربری به همراه مخلفات واسه توتو ها خورد میکنه و تو خونه پخش میکنه . امروز دعواش کردم و گفتم که خونه کثیف میشه . با یه قیافه حق به جانب گفت : توتوئه . مم توتو. یعنی اینا رو برای پرنده ها میریزم .

هر وقت بهانه می گیره یا گریه می کنه ، فورا بهش می گم هندوانه میخوره و جواب میشنوم  :

آده (البته با کلی ناز و عشوه و چند تا بوس آبدار)

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۸/٢/٩ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ توسط آزاده نظرات () |

دیشب نمی خواست بخوابه صداش کردم و گقتم بیا برات قصه  بگم . تا قصه رو شروع نکردم دوست نداشت دراز بکشه . تا می گفتم هاپو هاپ هاپ کرد کیوان ترسید محکم بغلم می کرد . یا وقتی می گفتم کلاغ گفت قار قار و کیوان ترسید باز بغلم می کرد .از قصه خوشش اومد و هر بار که تمام میشد می گفت قاق قاق یعنی دوباره کلاغ رو بگو یا واو واو یعنی داستان هاپو رو بگو . کل قصه هم این بود که یه روز کیوان با مامانش میرن قدم بزنن یه کلاغ می بینن که داره به (آب)میخوره . البته من ادای آب خوردن کلاغ رو باید در بیارم بعد کیوان یواش یواش میره توتو (همون کلاغ) رو ناز کنه که کلاغ میگه قار قار و کیوان میترسه میره بغل مامانش و مامانش می گه پسرم کلاغ که ترس نداره و این داستان در مورد همه حیوانات دیگه تکرار میشه فقط پیشی خودش رو لوس میکنه و میگه اووو(میو) و کیوان ازش نمی ترسه .

از قصه گفتن واسه کیوان خوشم اومده . کیوان هم حسابی کیف کرد . بازم براش قصه می گم .

الان خوابیده و من براش دم دم (موسیقی مازندرانی)گذاشتم . خیلی خوشش میاد ساعتها میشینه و گوش میده. سازها رو دوست داره به خصوص سه تار رو . گاهی با آهنگ پاهاش رو هم تکون میده و رقص مازندرانی می کنه . کلا از موسیقی لذت میبره . یه بالشت میذاره رو پاش و با انگشتاش سنتور میزنه .

دائم گوشی تلفن رو میاره و میخواد با دم دم (دایی من)صحبت کنه . آخه اونم سه تار میزنه . دیروز عکس ارژنگ رو نشون میداد و می گفت دایی و مونیتور رو می بوسید .

بزرگ شده . همه جیز رو خوب میفهمه . دعواش که می کنم خجالت می کشه و سرش رو میندازه پایین . دایره لغاتش بیشتر شده . امروز پشت تلفن به مادربزرگش گفت : مامان بیا . ناگفته نماند من خیلی خوشم نیومد . دروغ نمی گم خوب خوشم نیومد دیگه . گوشش رو میاره جلوی دهنم و اصرار داره بخورمش . نمیدونم درسته یا نه ؟

خودم خیلی سر حال نیستم .حس می کنم دارم افسرده میشم . چقدر آروم خوابیده خوش به حالش.

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٧/۱٢/۱٤ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ توسط آزاده نظرات () |

چشمهام رو باز می کنم . هنوز هوا روشن نشده . نمی دونم میره یا نه ؟ باید منتظر بود . ساعت 7:30 بیدار میشه و میره بیرون . دل تو دلم نیست . نگرانم .

ساعت 11 شده و هنوز خبری نیست . جرات نم یکنم بهش زنگ بزنم و بپرسم . ساعت 12:30 میاد خونه . هیچی نمی پرسم . میخوام خودش بگه . ناهار میخوریم . داشتم یز رو جمع می کردم که بهم گفت : درست شد . از استادش گفت و از برخورد خوب مسئول آموزش و اینکه با توجه به برخوردی که داشتند اصلا نتونسته بگه که میخواد انصراف بده . خوشحالم که بر می گرده دانشگاه .

نمراتش رو هم دیدم واقعا عالی بود . حیف بود اگر انصراف می داد .

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٧/۱۱/٢۸ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

جمعه 8/9 آغاز پنجمین سال زندگی مشترک من و محمود بود . صبح کلی خونه تمیز کردیم . غروب هم مثل همه عصـــرهای جمعه دلگیر بود . شام هم ارژنگ به مناسبت فارغ التحصیلیش یه غذای مفصلی بهمون داد .  

تازه امروز صبح یادم اومد . ما خیلی زوج رمانتیکی هستیم .قلب

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٧/٩/۱٠ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٧/٩/٦ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ توسط آزاده نظرات () |

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٧/٩/۳ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ توسط آزاده نظرات () |

صورتم رو آروم به صورتش نزدیک می کنم و میبوسمش . پوستش خیلی نرمه . دستش رو تو دستم می گیرم . چقدر کوچیک و تپله . نمی تونم مقاومت کنم دوباره می بوسمش و پتو رو مرتب می کنم . چشمهاش رو باز میکنه و میگه نوووووووو(نه). بهش می خندم یه ماچ با حال آبدار میذاره گوشه لبم . نمی تونه در برابر خواب مقاومت کنه .پلکهاش سنگینی می کنه و دوباره میخوابه و من باز به صورت معصوم و دستهای کوچیکش نگاه می کنم .

به این فکر می کنم که چرا دعواش میکنم و سرش داد می کشم . خیلی از مواقعی که دعواش میکنم نیاز به اونهمه خشونت نیست . بعد دلم براش میسوزه . وقتی با حالت نیمه شیطنت و نیمه ترس نگاهم میکنه .دلم براش کباب میشه .

بعد از ظهر که میخوام بخوابونمش اول خودم دراز می کشم و خودم رو میزنم به خواب . کلی دور و برم میپلکه ماشینش رو میاره . هاپو(دودو)رو میاره . وقتی موفق نمیشه میره داداب میاره . (آخه من در برابر داداب مقاوم نیستم و بیدار میشم و براش میخونم ). اگه داداب هم جواب نده هی منو میبوسه .میدونه که وقتی پشت سر هم منو میبوسه بهش میخندم و بعد کلی قربون صدقه اش میرم . وقتی همه این مراحل رو پشت سر گذاشتیم . سرش رو میذاره کنار سر من . منم پتوش رو می کشم تنش . پتو کشیدن منو قبول نداره . میشینه و خودش دوباره پتو رو مرتب میکنه (همش  رو جمع میکنه تو بغلش ) . کمی غلت میزنه و بعد کم کم صدای تنفسش آروم میشه .

من بلند میشم پتو رو براش مرتب میکنم به صورت معصوم با اون دستهای تپل نگاه می کنم و میرم به کارهام میرسم .

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸٧/۸/۱٦ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ توسط آزاده نظرات () |

هفته پیش بهم زنگ زد . خــــواب بودم . بهم میگه ساعت 5 بعد از ظهره و تو هنوز خوابی ؟

فکر نمیکنه که من بچه دارم و هر وقت اون بخوابه من میتونم استراحت کنم . یه چیزی گفت که به نظرم مشکوک اومد . بهم گفت : یکمی خسته هستم  باید باهات صحبت کنم ولی تلفنی نمیشه گفت.  تو دلم گفتم باز چه برنامه ای میخواد برامون پیاده کنه ؟ ما کی از دست بچه بازیهاش خلاص می شیم؟خواستم بهش بگم خسته ای برو بخواب . ولی چیزی نگفتم .فقط گفتم هوم .

دیروز ساعت 5 محمود گیر داد که بهش زنگ بزن و حالش رو بپرس . نمی دونم چرا هر وقت محمود گیر میده و من زنگ میزنم قراره یه خبر غیر معمول بشنوم .

خونه زنگ زدم جواب نداد . موبایلش رو گرفتم . گفت خونه همسایه هست و داره با یه خانمی صحبت میکنه و...

ساعت 7 دوباره تماس گرفت و شرح ماوقع رو داد :

چند رو ز پیش بهت گفته بودم که دلم گرفته . میگم: تو گفته بودی خسته هستی . میگه: خوب منظورم همون بود . این خانم یه پسر 22 ساله مجرد داره .پسره شاغله و ماهی.... (نفهمیدم گفت چقدر .یعنی نذاشتم بگه ). یه مغازه داره و یه خونه .قیافه اش بد نیست فقط شکمش گنده هست . (آخه خودش باربیه ). بهش گفتم به قیافه چی کار داری ببین آدمه یا نه ؟شوهرش فوت کرده .و یه اطلاعاتی در همین حد و حدود .

ظاهرا قضیه تمام شده هست . بهم میگه بیا تو هم ببین . آخه به من چه ؟ من قبلا شریک زندگیم رو انتخاب کردم .من که نمی خوام ازدواج کنم .

سه شنبه آینده میرم ساری .اتاق خودم رو خالی می کنم و وسیله هام رو میبرم اتاق ارژنگ .به هر حال اون پسر هم یه اتاق احتیاح داره . یه سری وسیله هم هست که مال ارژنگ هست باید جمع و جور کنم .

محمود میگه یعنی از این به بعد که بریم ساری یه نره خر هم تو خونه هست ؟ بهش می گم این جوری حرف نزن اونم پدر نداره . میگه خودت میتونی راحت باشی ؟ میگم آره چرا راحت نباشم ؟ ولی راستش خوب نمیشه خیلی راحت بود .

 به این فکر میکنم که دیگه نمی تونیم مثل قبل هر وقت از شبانه روز که دلمون خواست بریم و بیایم . دیگه نمی تونیم همراه دوستامون بریم ساری . به آینده و زندگی ارژنگ فکر می کنم به این که باز بابا درست زمانی شروع به بازی در آوردن کرده که ارژنگ نیاز به آرامش داره . به این که آیا بابا میتونه با یه جوون 22 ساله کنار بیاد ؟ اون نمیتونه با بچه های خودش بسازه چه برسه به بچه یه نفر دیگه . به حرفها و گوشه کنایه های خواهرهای مامان (من تقریبا دیگه بهشون خاله نمی گم).به حرف بابا در مورد قیافه اون خانم . و هزاران هزار فکر های جور و واجور .

 

نوشته شده در جمعه ۱۳۸٧/٧/٢٦ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

بعد از ازدواج و بچه آوردن بزرگترین اشتباه زندگیم رو چند روز پیش مرتکب شدم .

حتما با خودتون فکر می کنید که این اشتباه چی میتونه باشه ؟ خیلی ساده بود . و من خیلی راحت این خطای جبران ناپذیر رو انجام دادم .

یک کتاب داستان آوردم و برای کیوان خوندم و عکسهاش رو براش توضیح دادم . به همین راحتی .

از 3 روز پیش همه زندگی من شده داداب(کتاب). میره کتاب میاره . بعد با سر اشاره میکنه که بشینم و براش بخونم . اصرار داره که خودش کتاب رو ورق بزنه . در نتیجه کتاب پاره میشه . البته اون به همون کتاب پاره هم راضیه . اگر کتاب نخونم و یا یه چیزی الکی بخونم جیغ میزنه و با همون ورق پاره ها می کوبه تو سر و کله ام .

دیروز یه فکر اساسی و خیلی عالی به سرم زد که از کتاب خوندن خلاص بشم . یه ورق کاغذ ور داشتم با یه خودکار و براش توتو (پرنده)کشیدم . بعد هم خودکار رو دادم به خودش وبرام چند اثر هنری خلق کرد . بعد رفت جلو کمدش ایستاد و یکسره جیغ کشید داداب . منم یه داداب دادم بهش . باز جیغ میزد . فهمیدم یه داداب گنده میخواد . خلاصه یه جوری راضیش کردم . حالا پروژه جدید شروع شده بود . من باید می خوندم و حضرت آقا نقاشی می کشید .

امروز برای خل پسر مرغ سرخ کردم . بهم فهموند که خودش میخواد بخوره . منم دادم دستش و مشغول کارهام شدم . یه وقتی متوجه شدم سر و صدای این پرفسور نمیاد و خبری ازش نیست .

کف آشپزخونه پر از تیکه های مرغ بود و چرب . دیوارها هم همچنین . رفتم تو اتاق . حضرت آقا لطف کرده بودن رختخواب ها رو ریخته بودن بیرون که من مرتب بچینشون. البته هنوز کمی مرغ تو دستشون بود .تا منو دید اومد چسبید به پاهام و دستش رو دراز کرد . نشستم ببینم چی کار داره ؟ اگه بدونید این پسر چقدر مهربون و دست دلبازه . باقیمانده مرغ ها رو فرو کرد تو دهن من !!!!!!!!!!!!!!!سبز

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٧/٧/۸ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

                                                                                         

نوشته شده در جمعه ۱۳۸٧/٧/٥ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

از سفر برگشتیم . حسابی خسته و کلافه شدم . همش برو بیرون اونم با یه بچه شیطون که از هیچی نمی ترسه و هر بلایی هم که سرش بیاد به روی خودش نمیاره . مهمانها هم امروز رفتن .

من و محمود کلی توی دلمون بهشون خندیدیم . حرکاتشون خیلی بچه گانه بود . از اون عروس دامادهای صفر کیلومتر . به خصوص جناب داماد کاملا تابلو تشریف داشتند . لب دریا که حسابی اعصاب ما رو داغون کرد . کله عروس خانم رو فرو می کرد زیر آب . دختر بیچاره جیغ می کشید ولی آقای داماد به روی خودش نمی آورد و احساس می کرد خیلی شوخی جالبی می کنه . هر چی به محمود می گفتم : بهش بگو این کار رو نکنه خطرناکه ، سکوت می کرد و می گفت : چی بگم نمی فهمه . از شوخی های خرکی داماد هر چی بگم کم گفتم .

دو سه موردی هم جناب داماد احساس کرد که در عهد بوق زندگی میکنه و شروع کرد به دستور دادن به عروس خانم که لباسهام رو بشور و شلوارم رو اتو بزن و از این حرفها . من که تحمل این رفتارها رو ندارم همونجا بهش گفتم : خودت لباست رو اتو برن . در ضمن میتونی یه کمی آب و رنگ حرفت رو عوض کنی و یه لطفا اولش اضافه کنی . پسره خل بهم گفت : فکر کردی واسه چی ازدواج کردم . من سکوت کردم . شب محمود بهم گفت : که کلی با داماد صحبت کرده و بهش گفته که حق نداره با عروس اینجوری رفتار کنه . و اگه از نظر قدرت بدنی هم بخواد حساب کنه توانایی اون بیشتر و اون می بایست لباسها رو بشوره . نتیجه این شد که روز بعد آقا داماد لباسهای عروس خانم رو شست . عروس خانم هم اومد بهم گفت : خوش به حالت که آقا محمود اونقدر فهمیده هست و کلی از این حرفها زد . اون که از دل من خبر نداره .(ولی واقعا محمود بچه خوبی هست . البته نه اونقدر که عروس خانم میگه )

دیروز با هم رفتیم بیرون . من راننده بودم و کیوان هم بغل عمو و زن عموش نشسته بود و بهانه منو می گرفت . میخواست بیاد بغل من . عروس خانم هم تو اون حال و اوضاع ناجور شوخیش گرفته بود و یه شیشه آب خالی کرد رو سر جناب داماد . و جناب داماد هم حرفی رو که نمی بایست زد. خیلی ناراحت شدم . وقتی برگشتیم خونه کشیدمش کنار و بهش گفتم که رفتارش خیی زشت بوده شروع کرد به شکایت که عروس چنین است و چنان . نذاشتم ادامه بده . بهش گفتم برای حل مشکلاتتون به جای اینکه از کلمات زشت و تهدیدآمیز استفاده کنی بهتره صحبت کنی . اونم نه وقتی که عصبانی هستی صبر کن آروم بشی و بعد دهنت رو باز کن . یه کمی براش موعظه کردم . بد هم عروس رو گیر آوردم و برای اون هم روضه خوندم .

دیشب تا دیر وقت چراغ اتاقشون روشن بود و مشغول صحبت بودند. صبح هم عروس خانم اومد پیشم و کلی تشکر کرد . خوشحالم که به یه دردی خوردم .

در کل خیلی بچه بودن . رفتارهاشون واقعا نشون از خامی و بی تجربگی بود . دختر و پسری که طول 23و 27 سال زندگی هیچ ارتباطی با جنس مخالف نداشتند و این ازدواج اولین برخوردشون با جنس مخالف هست . شناختشون از همدیگه هم نزدیک به 1ماه هست . رو چه اساسی با هم یه زندگی رو واسه یه عمر شروع کردن ؟ به نظر من خیلی تفاوتهای اساسی دارن . عروس خانم خیلی دختر خوش برخورد ، صمیمی و خوش قلبی هست . تو دل برو و دوست داشتنی . و بسیار تمیز . ولی تا دلتون بخواد آقای داماد نچسب و بدتر از اون شلخته و کثیف.

بعدا چند تا عکس از ساحل خزر براتون میذارم .

راستی آمیتیس اگه اینوار میای بگو چرا وبلاگت رو حذف کردی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٧/٧/۳ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

چند روز پیش که رفته بودم تا بازارچه شهرک ملافه بخرم به پبرمردی کیوان رو بغل کرد و کلی با هم گپ زدن . البته یاد آوری کنم که کیوان تقریبا بغل همه میره و هیچ هم غریبی نمی کنه . تازه اگه من بهش بگم من دارم میرم برام دست تکون میده و بای بای میکنه . خلاصه پیرمرد مهربون که خودش به کیوان یاد داده بابایی صداش کنه به من گفت نمی خوای موهای این گل پسر رو کوتاه کنی؟ منم خندیدم و گفتم میخوایم مثل یهودیها موهاش رو تا شش سالگی کوتاه نکنیم . بعد از این گفتگو کرم افتاد به جونم که موهاش رو کوتاه کنم به محمود گفتم . اونم حسابی وسوسه شد و خلاصه تمام قرارها مبنی بر کوتاه نشدن مو تا 6 سالگی منتفی شد . امروز صبح با ترس و لرز کیوان رو بردم سلمونی . پیرمرده تا دیدش گفت اومدی بابایی ؟ کیوان هم کلی براش خندید . 3نفر قبل از ما منتظر بودن . برای احتیاط چند تا بیسکوییت و میوه و از این جور چیزها با خودم ور داشتم که اگه شروع کرد به گریه کردن حواسش رو پرت کنم . بیسکوییت رو دادم دستش تا مشغول باشه و شلوغ نکنه . کیوان هم در حال بیسکوییت خوردن تو مغازه قدم میزد و به زور بیسکوییت رو تو دهن ملت فرو می کرد . فکر می کنم روزه همه رو باطل کرد . به هر حال نوبت به کیوان رسید ، رو صندلی نشوندمش و منتظر بودم که شروع کنه به جیغ و داد . از اونجایی که میدونستم نمیذاره براش پیش بند ببندن بلوزش رو در آوردم و آقا لخت نشست رو صندلی و تا آخر اصلاح جیک هم نزد . همه مادرها تعجب کرده بودن و هی آفرین آفرین می گفتن . خودم هم خیلی برام جالب بود . این بچه هیچی نگفت . وقتی هم که کارش تمام شد واسه بابایی دست تکون داد . متاسفانه با خودم دوربین نبرده بود . بابایی هم خیلی افسوس خورد که موبایلش همراهش نبوده که با کیوان عکس بگیره ولی ما بهش قول دادیم که دفعه دیگه دوربین ببریم و کیوان و بابایی یه عکس یادگاری با هم بندازن . حتما عکس یادگاری رو برای شما هم می ذارم .

این بابایی قصه ما دو تا پسر داشته که یکیشون شهید شده و دومی هم یکی دو سال پیش در اثر بیماری قلبی فوت شده .

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٧/٦/٢٦ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

۵ شنبه صبح کاملا احساس می کردم باید برم پیش روانپزشک . خیلی داغون و عصبی بودم بعد از برگشتن از نیشابور حرفهای اون دختره و جریان عقد کنون برادر شوهر (عقد کنون امروزه ولی ما نیستیم )حسابی منو بهم ریخته بود . به خاطر رفتار دیگری من حرف شنیدم . کاش محمود از اول بهم گفته بود بهشون چی گفته که لااقل دست منم پر باشه . حالا فکرش رو بکنید بعد از 4 سال که دارم باهاشون زندگی می کنم این حرف رو زده . 4 سال که خودم رو جزء خانوادشون دونستم و سعی کردم یکی از اعضا خانواده باشم با شادیهاشون شادی کنم و با ناراحتیشون غصه بخورم و مهم تر از اون بتونم کمکشون کنم . گرچه اونا هیچ وقت منو از خودشون ندونستن و گاه گاهی متوجه می شدم که یه چیزهایی اتفاق میافته و اونا به محمود میگن به آزاده نگو . ولی الان دیگه گوشی دستمه و می دونم باید چی کار کنم . دلم میخواد بدونم عروس جدیدشون هم مثل من رفتار میکنه؟ نه فکر نکنم هیچ کس تو دنیا به اندازه من خر باشه .

به هر حال صبح که بیدار شدم کاملا یه دیوانه روانی بودم . یه آرامبخش خوردم . حدود ساعت 10 معصومه اومد پیشم . کمی باهاش حرف زدم تا آروم شدم . (معصومه جونم کاش نمی رفتی . دلم حسابی برات تنگ میشه ).ساعت 2 هم محمود اومد و ناهار خوردیم . تا ساعت 6 که معصومه رفت با دوستاش قرار کنسرت داشت . گفت که رو قبل رفته بوده سینما و من کلی حسرت خوردم . هوس ســــــــینما کردم . آه ه ه...

ساعت 8 با یکی از دوستانم پارک پلیس (تهران پارس ) قرار داشتم . خلاصه تا محمود رو راه بندازم ساعت 7 شد . اول رفتیم برای هدیه عقد برادر شوهر محترم طلا گرفتیم . یه گردنبند خوشگل . شکل قلب و یه گوشه اش هم مروارید داره . از ســـرشون هم زیاده . 150000 تومن خریدیمش . راستــــش من ته دلم می خواستم هدیه بهتری بگیرم ولی خوب به دلیل بعضی مسائل سیاسی و اقتصادی همین که گرفتم بسه .

اومدیم تاکسی بگیرم بریم پارک پلیس ولی دریغ از یک تاکسی . بالاخره تاکسی گیرمون اومد ولی ترافیک بیداد می کرد . تو پارک پلیس جشن یکساله ها بر پا بود با حضور مجری و بازیگرهای برنامه رنگین کمون . خلاصه ساعت نزدیک 9 بود و ما همچنان تو ترافیک که دوستم زنگ زد و گفت برنامه تمام شده و برگردین که به ترافیک برگشت نخورید . ما هم به سرعت  سر خر رو برگردوندیم و برگشتیم . و متاسفانه دوستم رو هم نتونستم ببینم . پرنیان چطوره یه شب رستوران مروارید قرار بذاریم همدیگه رو ببینیم؟

تو راه برگشت تو ویترین یه مغازه یه کفش دیدم خوشم اومد و خریدمش . تو ویترین یه مغازه دیگه هم یه ظرف میوه دیدم . محمود گفت بخریم ولی چون با بقیه وسیله هام ست نمیشد نخریدیم . بعدا یکی میخرم که با بقیه چیزهام ست بشه .

امروز باز کزت شدم این چند روزی که اعصاب نداشتم خونه رو گند ورداشته بود . همه جا خورده نون و بیسکوییت ریخته بود . حسابی خونه رو مرتب کردم و جارو زدم بعد هم موکت ها و فرشها رو شستم . الان پدر و پسر از بس من کار کردم خسته و هلاک خوابیدن . خوب دیگه تا بیدار نشدن برم حمام .

غروب قرار بریم پارک شایدم یه جایی بریم برای کیوان چند تا تیکه لباس بخرم .

نوشته شده در جمعه ۱۳۸٧/٦/۸ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

رفتیم دکتر ساعت 5 از خونه حرکت کردیم و 5:45 مطب دکتر بودیم . راه 10 دقیقه ای رو به پای کیوان در مدت 45 دقیقه طی کردیم . ساعت 7:30 نوبت ما شد . دکتر از وضع کیوان راضی بود . فقط عقیده داشت باید بیشتر وزن می گرفت ولی چون تو این مدت 2تا دندون دیگه در آورده بود خیلی دعوامون نکرد . کیوان هم خیلی آقا بود . در طول معاینه اصلا گریه نکرد و مشغول خوردن بادام زمینی بود . نقاشی هاش رو هم هدیه داد به خاله پریسا منشی دکتر .

شب به سختی خوابید .نصقه شب ساعت 2بیدار شد منم تصمیم گرفتم دیگه شبها بهش شیر ندم در نتیجه تا ساعت 4 راه بردمش و براش میوه آوردم . ساعت 4 بعد از یه دعوای کوچولو با محمود تسلیم شدم و بهش شیر دادم . در مدت کمتر از 1 دقیقه خوابش برد . ولی خوب من بالاخره موفق میشم . چند شب اذیت داره ولی عادت می کنه .

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸٧/٦/٧ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ توسط آزاده نظرات () |

سه شنبه

ساعت 3 صبح بیدار میشم و وسایل رو آماده می کنم . ساعت 4 حرکت می کنیمو به سمت نیشابور . سمنان کنار یه پارک جنگلی صبحانه می خوریم . باز حرکت می کنیم. کیوان خسته شده و مدام بهانه می گیره . به محمود می گم خسته شدم بیا یکمی تو نگهش دار. 15 دقیقه هم طول نمی کشه که صدای گریه کیوان و داد و بیداد محمود در میاد . تازه شاهرود رو رد کردیم . هیچ جایی نیست که بایستم . جاده باریک شده و هیچ پارکینگی هم وجود نداره . کیوان جیغ می کشه . بالاخره یه چند تا مغازه کنار هم می بینم . جلوشون می ایستم . کیوان رو از ماشین بیرون میارم کمی راه میریم و بازی می کنیم . محمود میگه بیاین برین . تا نزدیک ماشین می شیم بچه دوباره جیغ میزنه . به محمود می گم صبر کن تا آروم بشه خسته شده . گوش نمیده . حر کت می کنیم . کیوان جیغ می کشه و خودش رو به همه جا میکوبه . به محمود می گم بایست لج کرده و نمی ایسته . هر چی به ذهنم میاد بهش می گم . به خودش و خانوادش که این همه راه ما رو کشوندن نیشابور . و تازه دستور هم دادن که با ماشین بریم . من ترجیح میدادم با قطار بریم . بچه اونقدر گریه می کنه تا بیحال میشه و خوابش میبره . چشمم میافته به دماغش پر از خونه. نمی دونم به کجا کوبیده شده . دوباره کلی با محمود داد و بیداد می کنم . چند کیلومتری که از سبزوار گذشتیم  کیوان بیدار شد . به محمود گفتم اگر نایستی در باز می کنم و پیاده می شم . ایستاد . نمی دونم چه اصراری داشت که زودتر برسه انگار چه خبر هست . ناهار خوردیم . کیوان کمی بازی کرد . تا تونست تو خاکها خودش رو کثیف کرد . منم هیچی بهش نگفتم . به نظر من خاک بازی خیلی خوبه . بچه ها از این بازی لذت میبرن .

ساعت 4 رسیدیم نیشابور . دروغ گفته بودن که همه کارهاشون رو کردن و میخوان عقد کنن . هیچ کاری نکرده بودن . من کلی کفری شدم . یه چیزهایی هم بهشون گفتم  که الان یادم نمیاد . ما خیلی تاکید کرده بودیم بیخود ما رو این همه راه نکشونن نیشابور . نمی دونم ماشین واسه چی می خواستن .

ساعت 6 قرار بود برن یه انگشتر بخرن واسه نشون . خواهر بزرگ محمود زنگ زد که نمی تونه بیاد . سبزی خریده بود و میخواست سبزی پاک کنه . چشمام داشت از حدقه در میومد .

چهارشنبه

صبح قرار گذاشتیم واسه خرید طلا . ساعت 11 بود به خواهر بزرگ زنگ زدیم . گفت مشغول سبزی سرخ کردن هست . خلاصه رفتیم دنبالش . یک گردنبند واسه نشون خردیم . ساعت 2 برگشتیم خونه . چقدر این خانواده شل و بی برنامه هستن حالم بهم میخوره . بعد از ظهر مامان محمود رو بردیم آرامگاه سر خاک پدر و برادرش .  

5شنبه

 ساعت 8 شب  قراره بریم خونه عروس خانم واسه بله بران . من واسه خودم لباس برده بودم . ولی دیدم خواهرهای محمود تو فکر لباس عوض کردن نیستن . من که هیچ به روی خودم نیاوردم لباس مهمونی که شامل یک پیراهن بلند یاسی و کت روش بود پوشیدم . بعد از کلی معطلی برای گرفتن گل و شیرینی و دعوا با گل فروش که گل رو آماده نکرده بود ، با 20 دقیقه تاخیر رسیدیم خونه عروس . چشمتون روز بد نبینه . عروس با همون مانتویی که بیرون می پوشید با یه تی شرت یقه گرد رنگی رنگی که یقه اش از زیر مانتو پیدا بود اومد جلو . باورم نمی شد . من فقط بندهای مانتوم رو باز کردم . آخه تنگ بود و نمی تونستم باهاش راحت بشینیم .

بعد از یکمی تعارف و حرفهای معمول . دیدم یه قلم و کاغذ آوردن و مراسم شروع شد .

 364 عدد سکه بهار آزادی مهریه .

جشن عروسی فروردین 88 و هزینه آن به عهده طرفین

تهیه 7 کالای اساسی ( سرویس چوب –  فرش - یخچال – تلویزیون – جاروبرقی – ماشین لباسشویی – گاز) به عهده داماد .

بعد دو نسخه از این متن تهیه شد و حضار زیرش رو امضا کردن و یک برگ رو دادن به عروس و یک برگ رو هم دادن به داماد .

چایی و شیرینی خوردیم . برگشتیم خونه .

جمعه

حرکت به سوی ساری . جناب داماد پارچه پیراهنی خریدند و چون از کار خیاط محمود توی ساری خوششون اومده بود . ما موظف شدیم پارچه رو ببریم ساری . بعد هم دایی بنده یا داداشم باید پیراهن دوخته شده را تحویل گرفته و به نیشابور ارسال دارند . البته تا قبل از جمعه آینده . چون جمعه جشن عقد کنان می باشد . و البته ما نمی تونیم بریم . اگر هم می تونستیم من که نمی رفتم . این همه راه بکوبم این بچه رو عذاب بدم برم با مانتو تو این گرما بشینیم و چای و شیرینی بخورم بعد برگردم خونه ؟ چقدر بهشون گفتیم بیخود ما رو نکشونید نیشابور. راستی شما متوجه شدید کجا نیاز مبرم به ماشین وجود داشت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٧/٦/٤ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

امروز از ساری بزگشتیم . کلی خوش گذشت . جای همتون خالی بود . این پسرک کلی با دایی من حال میکنه بهش میگه بابا . تصمیم گرفتم هر وقت خواستم از شیر بگیرمش برم ساری و از داییم کمک بخوام . یه روز دیر رفتیم خونه مامانبزرگم . بابا بزرگ می گفت فکر نمی کنی دیر میای داییت حوصله اش سر میره ؟‌بعد معلوم شد خودش دلش میخواست با کیوان بازی کنه . وقتی به دایی گفت کیوان چرا نیومد اون دایی نامرد هم بهش گفت تو با بچه بد اخلاقی کردی دیگه نمیارنش . باورم نمیشه کیوان اونقدر دوسشون داره . شبها تو بغل دایی میخوابید . اگه بابا بزرگ مشغول خوردن چیزی بود میرفت کنارش و بهش می گفت مم . بعد تو خوراکی بابابزرگ شریک میشد . فقط نمی دونم چرا از قدسیه جون میترسه . پیرزن خیلی دوستش داره . محمود میگه شاید به خاطر اینکه روسری سرش هست . موقعی که فدسیه جون نماز میخونه میره کنارش و با تعجب نگاهش میکنه . اول کمی چادرش رو می کشه بعد هم مهر و تسبیحش رو می گیره و در میره . طرفدار پروپا قرص سه تار دایی فرهاد هست . سه تار رو مثل وزنه بردارها بالای سرش می بره و سیمهاش رو میکشه تا ازش صدا در بیاره . با لیوان از تو ظرف ماست ور میداره و کلی خرابکاری دیگه .بعداز همه این کارهاش با  خنده روبرو میشه و بیشتر کیف میکنه . اونجا که هست همه تحویلش میگیرن و باهاش بازی مکنن . آقا نصفه شب بیدار شده و گریه کرده فورا داییم اومد بردش تو کوچه گردش کنه کلی بعلش کرد و راه بردش تا خوابید . نمی دونم ما هم بچه بودیم از این کارها برامون می کردن یا نه ؟ وای واقعا داییهام خیلی خوبن . من که میمیرم براشون .

فردا یا پس فردا عازم سفریم این بار نیشابور واسه عروسی عمو مجید . کیوان عمو مجیدت هم یه خاطره ها پیوست و رفت واسه خودش . یادش به خیر

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٧/٥/٢٧ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

دیروز دوستم زنگ زد و گفت باید نوبت دندون پزشکیش رو کنسل کنه و شماره مطب رو نداشت . دندون پزشکی تو شهرک ما هست . ساعت3:45 کیوان با سر و صدای بچه هایی که تو راهرو بازی می کردند و در خونه ما شده بود دروازه فوتبالشون بیدار شد . ساعت 4 بعد از اینکه یه هلو خورد باهم رفتیم که شماره رو بگیرم . وارد دندون پزشکی که شدم یه چهره آشنا دیدم . فیروز کریمی بود . خیلی ازش خوشم میاد واسه اینکه آدم رک و راستی هست و کلی هم با حاله به خصوص وقتی حال فردوسی پور رو میگیره حسابی کیف می کنم . آخه من از این فردوسی پور بنا بر بعضی دلایل سیاسی بدم میاد(1) . به روی خودم نیاوردم که شناختمش . با خودم فکر کردم که چی خوب اونم آدمه دیگه . مثلا باید چی کار می کردم میپردم جلو و در مورد تیم های فوتبال نظر می دادم ؟ بماند که یه خانمی اونجا داشت در مورد تیم سایپا نظر پردازی می کرد . خلاصه یکمی کیوان رو تحویل گرفت و از شانس ما کیوان هنوز درست و حسابی خواب از سرش نپریده بود و هنوز خوش اخلاق بود وگرنه حتما یه کشیده ای تو گوشش می خوابوند . کارم رو انجام دادم و اومدم بیرون دیدم دو سه تا پسر بچه با خودکار و کاغذ ایستادند و با ناراحتی میگن رفت . بهشون گفتم نرفته و مشغول کار دندونش هست . وقتی میخواستم سوار آسانسور بشم پسرک رو خوشحال و خندون دیدم ظاهرا امضاش رو گرفته بود .

اینم خاطره دیروز ما .خیلی مهم بید نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

(1)جناب شوهر هر شب زود میخوابه و من باید در و دیوار رو تماشا کنم ولی امان از شبهایی که نود داره تا خود صبح هم نشون بده بیدار میمونه و اصلا خسته نیست و خوابش هم نمیاد . اینم بگم که شبهایی که نود داره من از زیر پتو نگاه میکنم که آقای همسر نفهمه . ولی این هیچ ربطی به قضیه نداره ؛نود مثل هووی منه .

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٧/٥/٢٢ساعت ٤:٤۳ ‎ق.ظ توسط آزاده نظرات () |

پنجشنبه رو با دوستانم بودم . چقدر بودن با دوستان لذت بخشه . اونم دوستایی به این خوبی . واقعا شانس آوردم که همچین دوستانی پیدا کردم .یه عکس از کیوان با لباسی که دوستم براش سوغاتی آورده .  

جمعه صبح خیلی زود مهمونمون رفت و ما هم بند و بساط رو جمع کردیم و رفتیم بیرون . اول رفتیم سمت فشم ولی جایی که برای ما به علت داتن بچه فجیعی مثل کیوان مناسب باشه پیدا نکردیم . در نتیجه رفتیم سمت لواسان . اونجا هم هر چی رفتیم یه جای مناسب پیدا نکردیم . برای جای پیدا کردن باید ایستاد و گشت ولی جناب همسر فکر میکنه یکی باید کنار جاده ایستاده باشه و از دو کیلومتر دور تر به ما اشاره بزنه و تعظیم کنه که بله اینجا برای شما مناسبه . جونم رو گرفت پاش رو میذاشت رو گاز و من هر جا که می گفتم بایست بعد از 2دقیقه می گفت با من بودی . کلی حرصم داد . آخرش هم گفت ولش برگردیم خونه . میخواستم سرش رو بکنم .

تو راه برگشت یه جایی رو که از قبل نشون کرده بودم بهش نشون دادم و پامو کردم تو یه کفش که باید بایستی . این مردها هم اگه نخوان کاری انجام بدن که دیگه واویلا . رسیدیم به میدون میگه کدوم طرف برم . بهش میگم میدون رو دور بزن . برعکس دور میزنه . میگم بابا این میدونه . چرا خلاف میکنی ؟ میکه بریدگیه دیگه . اصلا تو چرا درست حرف نمی زنی ؟ خوب بگو برو جلو دور بزن .

خلاصه کلی رو اعصابم راه رفت . آخرش هم گفت من اهل بیرون و گردش نیستم . ولی من دست بردار نبودم . دلم برای این بچه می سوخت کلی ذوق کرده بود .

تو لواسان کنار رودخونه زیر پل نشستیم . جاتون خالی جوجه کباب درست کردیم و ناهار خوردیم . بعد از ناهار هم زود برگشتیم خونه کیوان خوابش میومد زمین هم سنگی بود و تنش درد می گرفت  .

یه زنبور بد انگشتم رو نیش زد . که البته اونم تقصیر همسر جان بود . خیلی از زنبورمیترسه . بیچاره حیوون داشت واسه خودش پرواز می کرد با دست زدش اونم اومد منو نیش زد . انگشتم هنوز ورم داره . همسری اول ازم پرسید حساسیت داری ؟ گفتم نه . بعد تصمیم گرفتم خودم رو لوس کنم . بهش گفتم . سرم گیج میره و به سختی نفس می کشم . خندید و گفت این لوس بازیها بهت نمیاد .

کیوان هم که بیچاره همش مجبور بود بشینه . اولش مشغول شیطنت شد ولی چند باری که زمین خورد دیگه حرکت نمی کرد . سرجاش می ایستاد و همش یه چیزی می خورد . 3تا هلو ، 2تا خیار ، 3تا بازوی مرغ و یه نصفه نون بربری .

وقتی برگشتیم خونه جناب همسر فرمودند جای خوبی پیدا کردم . بازم می برمتون بیرون .

شب هم یه حالی به خودش داد . رفت فروشگاه شهروند و یه شلوار برای خودش خرید . اونوقت به من میگه تو چقدر لباس می خری .

اینم تعطیلات آخر هفته . هفته دیگه میریم ساری .

نوشته شده در شنبه ۱۳۸٧/٥/۱٩ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

دوباره رفتیم ساری . ماشین داشتن خیلی خوبه هر وقت اراده کنیم میپریم توش و میریم اینور اونور . فکر اینکه بفروشیمش یکمی اذیتم میکنه ولی خوب اگه لازم باشه چاره ای نیست .

سه شنبه ظهر به سمت ساری حرکت کردیم . 3تا پیچ مونده بود به جاجرود ترافیک شروع شد و تا پلیس راه جاجرود درست 2 ساعت طول کشید . شانس آوردیم پسرک خوابید وگرنه روانمون رو تعطیل می کرد . مثل خل ها ناهار سوسیس خوردیم . یه قمقمه 250سی سی هم آب ورداشتیم و با خودمون گفتیم جاجرود آب معدنی خنک می خریم . نزدیک بود از تشنگی تلف بشیم . تازه من دلم واسه راننده ماشین کناری سوخت . وقتی من قمقمه رو سر می کشیدم ، چنان آب دهنش رو قورت داد که من حرکت سیبکش رو دیدم . به محمود گفتم: بیا بقیه آب رو بدم اون بخوره . گفت: کیوان بیدار بشه می خوای بهش چی بدی ؟گفتم شیر میدم . اون سکوت کرد یعنی حرف زدن ممنوع . خوب منم تا آخر ترافیک روم نمی شد سرم رو برگردونم .

اول رفتیم بابل . شام خونه عمو شهید خودمون رو دعوت کردیم . بعد از شام با ارژنگ و دایی فرزاد رفتیم ساری .

5شنبه رفتیم دریا و پسرک حسابی آب بازی کرد. از دریا می ترسید ولی دلش هم نمی اومد از آب بیاد بیرون .

جمعه صبح برگشتیم تهران و شب هم رفتیم عروسی ندا . اه اه چقدر از این عروسی های جدا بدم میاد . خیلی مسخره هست . فقط شامش خوشمزه بود . 8 رفتیم شام خوردیم و 10 برگشتیم . چه مسخره .

شنبه معصومه اومد و دلم خیلی براش تنگ شده بود . با اینکه اخلاق گندی داره ولی دوسش دارم . اصلا تظاهر تو کارش نیست . اگه میگه از یه چیزی بدم میاد حتما بدش میاد . در عوض اگه گفت از فلانی خوشم میاد واقعا خوشش میاد . اصلا نون به نرخ روز خور نیست . چه خوب شد که کارش درست شد و رفت . تو این مملکت سر تا پا دورویی نمی تونست دوام بیاره . کلی با ارژنگ بزن بزن کردن . اونقدر همدیگه رو گاز گرفتن که من دیگه داشتم نگران می شدم . با خودم گفتم الان دعواشون میشه و روزم خراب میشه . هر جوری بود خرشون کردم و با هم پانتومیم بازی کردیم .

یکشنبه صبح زود بابا و ارژنگ برگشتن ساری . محمود ساعت 10 اومد دنبالمون و رفتیم فروشگاه خرید . این فرم های اقتصادی رو هم از اداره پست گرفتم . خیلی مسخره هست . با اینکه میدونم قابل اجرا نیست ولی می خوام پرش کنم . این کار اصلا با عقل جور درنمیاد . نمی دونم کدوم اقتصاد دانی گفته عملی هست . شاید من عقلم قد نمیده !!!!!!!!

امروز هم که دوشنبه هست . رفتم بانک دفترچه ها رو دادم برای تعویض . الان پسرک خوابیده . خیلی شیطون شده . فرصت هیچ کاری ندارم . از همه چی بالا میره . میره رو مبل و بعد ازش میاد پایین . دو شاخه رو میکنه تو پریز . و هزار تا کار خطرناک دیگه . دوست داره خودش غذا بخوره . دلش نمی خواد من تو خیابون دستش رو بگیرم . اونقدر صداهای عجیب و غریب از خودش در میاره که دیوونه شدیم . وقتی غذا میخواد مثل صفحه ای که سوزنش گیر کرده باشه به فاصله 3 ثانیه میگه مم (mam) و اونقدر میگه تا یه چیزی  بهش بدم بخوره . بهش میگم میوه میخوای ؟ سرش رو تکون میده و اگه همون لحظه میوه تو دستش نباشه میشنه رو زمین و گریه می کنه . هر روز نگهداریش از روز قبل سخت تر میشه .

امروز به خودم گفتم بهش شیر ندم ببینم خودش میتونه بخوابه یا نه ؟ از ساعت 12:30 خودم رو زدم به خواب . اومد کنارم دراز کشید . کمی براش قصه گفتم . قصه شنگول و منگول و حبه انگور . اول گوش میداد و با اداهای من می خندید . دیگه داشت می خوابید که بلند شد و شروع کرد از همه چی بالارفتن . به روی خودم نیاوردم و باز خودم رو زدم به خواب . اومد بالا سرم و یه مدتی مشغول موهام شد . گیره سرم و می گرفت و دوباره میزد به موهام . البته این وسط چند مشت مو هم کند و کلی ذوق کرد . دیگه کلافه شده بود خواب بیچاره اش کرده بود . کنارم دراز کشید و انگشتش رو کرد تو گوشم . بعد یکمی با دستام بازی کرد و کلی گازم گرفت . باز دوباره رفت سراغ گوشم . یکمی کشیدش یه دفعه دیدم دیگه نمی کشه . دستاش شل شده بود . خوابش برد . از ترس اینکه بیدار نشه از جام جم نخوردم . کمی بعد صدای تنفسش آروم شد . ساعت 1:25

میتونه خودش بخوابه . فقط فکر کنم یک هفته نشده من راهی بیمارستان بشم .

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٧/٥/۱٤ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

یه عکس از تولد کیوان با کمی تاخیر .

این روزا خیلی در گیر بودیم . اول اینکه چوب حراج زدیم به همه زندگی و بعد هم کلی قرض کردیم و یه زمین تو دماوند خریدیم . البته اینم بگم که بعد از دو هفته یه مشتری برای زمینمون پیدا شده که حاضره زمین رو 20000تومن بالاتر از ما بخره ولی ما حاضر نیستیم .

یه 10 روزی هم رفتیم مسافرت . اول رفتیم ساری و بعد از اونجا هم رفتیم نیشابور. در کل خیلی بهمون خوش گذشت و حسابی کیف کردیم .

تو این 10 روز کیوان حسابی لوس شده . هرچی خواسته بهش دادن و هر کاری که کرده کسی بهش نگفته بالای چشمت ابروست .پاهاش رو کرده تو کشک هایی که مامانیش سابیده بود و مامانیش فقط خندید . این تازه جزء بهترین کارهایی بود که انجام داد . حسابی همه رو کتک زده و موهاشون رو کشیده .

اگر کسی به من نزدیک میشد یا بغلم می کرد تا چند ساعت بعد هر وقت از کنار کیوان رد میشد یک کشیده ای ازش می خورد .

الان هم که عمه اش اینجاست وقتی میاد نزدیک من میشینه مدام چک میکنه که دستش به من نخوره و حتما بینمون فاصله باشه .

پسرک خیلی حسود شده .

مدام دم در میاسته و از همه میخواد که در رو براش باز کنن و ببرنش بیرون .

روی اسبش میشینه و پیتیکو پیتیکو میکنه . من خیلی ترسیدم و اسب رو قایم کردم . دیروز سوار میز عسلی شده بود و سواری می کرد . بعد هم خودش از روی میز اومد پایین و چشم منو عمه اش از تعجب گرد شد .

به پرنده ها میگه توتو(too too) . به بقیه جونورها هم میگه واو واو(vav vav). به سگ میگه هاپو . و بد تر از همه هر چیزی رو که میبینه میگه چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟. حالا من اگر 100000000000بار همه بگم اون وسیله چی هسا باز می پرسه چیه ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!بدیش اینه که نمی تونه کلمه ای رو که من میگم تکرار کنه و من حسابی کلافه میشم . اصلا نمیتونه حرف بزنه فقط میگه چیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کلی واسه دختر عمه اش احساسات در وکنه . بغلش میشینه و صورتش رو میچسبونه به صورت دختر بیچاره بعد هم حسابی تف مالیش میکنه . گوشواره اش رو میگیره میکشه . دختر عمه اش هیچی نمیشگه . یه بار هم با ملاقه کوبید تو سرش .

کلا از هر چی خوشش نیاد سریع اعتراض میکنه و اگه به اعتراضش توجه نشه که عموما نمیشه از بازوهاش استفاده میکنه و به فاصله چند ثانیه بعد یا دعوا میشنوه یا ... .

هنوز هم عاشق باباش هست .

چیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٧/٥/٢ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ توسط آزاده نظرات () |

کمی بیشتر از یک سال هست که کیوان به دنیا اومده . الان که به روزهای اول فکر می کنم واقعا تعجب می کنم که چطور گذروندمشون . یادم میاد که اگه طول یک روز 4-5 ساعت می خوابیدم اطرافیان خوشحال میشدن که خوب آزاده امروز خوب خوابیده .

 چه روزهای سختی بود . به خصوص 4ماه اول . همش گریه می کرد. و چقدر سخت بود به پهلوی چپ خوابوندن کیوان و بعد از نیم ساعت کردنش و زیر سرش یه بالشت بزرگ گذاشتن تا رفلاکسش خوب بشه . و تقریبا اکثر موارد بیدار میشد و اشک من در می اومد .

وای وای آروغ گرفتن چقدر سخت بود . واییییییییییییییییییییییییییییییییی

بعد هم که فهمیدیم پاهاش مشکل داره و مجبور شدیم اون وسایل کذایی رو به پاهاش ببندیم . چقدر عذاب آور بود . باورم نمیشه که من این کارها رو می کردم . و تازه دیشب محمود میگه وای چقدر سخت بود و من چه شبها که بی خوابی نکشیدم !!!!!!!!! هر چی دور و برم رو نگاه کردم چیزی پیدا نکردم بکوبم تو سرش . متاسفانه .

چه صبح هایی که بیدار میشدم و مجبور بودم ملافه ها رو بشورم .

بدتر از همه حمام بعد از زایمان بود. چقدر مظلومانه بود . هیچوقت فراموشش نمی کنم .

الان کیوان خیلی بزرگ شده . راه میره . شیرین کاری می کنه . قایم موشک بازی میکنه . استاد گل یا پوچه . یاد گرفته به تنهایی با لیوان آب بخوره . یاد گرفته اسباب بازیهاش رو بندازه تو لیوان. در کابینت رو باز میکنه و همه چیز رو میریزه بیرون . کشو لباسها رو باز میکنه و همه لباسها رو میریزه بیرون . اگه چیزی بریزه کف آشپزخونه ادای منو در میاره و با دست کف اشپزخونه تمیز میکنه . یا مثلا اگه سیبی دستش باشه با اون کف آشپزخونه رو تمیز میکنه و بعد با ولع تمام سیب رو میخوره . سبد اسباب بازیهاش رو خالی میکنه و خودش میره توش میشینه . با قاشق به من غذا میده . نازم میکنه و موهام رو مرتب میکنه . اگر من ادای گریه در بیارم از ته دل گریه میکنه ولی همچنان عاشق باباشه ولی اگه باباش ادای زدن منو در بیاره سرش داد میکشه و اعتراض میکنه و خلاصه کلی کارهای خوب بد دیگه یاد گرفته .

چقدر زود این یک سال گذشت .

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٧/٤/۱٦ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

دیشب بالاخره ما اولین جشن تولد کیوان رو برگزار کردیم . بدون کیک و بادکنک . به ما بزرگترها که خوش گذشت . احتمالا به کیوان هم خیلی خوش گذشت چون تا ساعت 1:30 پا به پای ما بیدار بود .

ما تو تهران فقط یه فامیل با حال داریم . چند تایی فامیل داریم ولی این فامیل یه چیزه دیگه ای هستن . قبلا براتون گفتم ازشون .دختر دایی مامانم رو می گم . ژاله جون و همسرشون عمو بهروز به اتفاق دخترشون پانیذ(مادر خونده کیوان)و همسر با حالش احمد (منظورم احمد آقا هست ).

خلاصه جاتون خالی تا تونستیم تفریحات سالم انجام دادیم . کیوان هم کلی کارهای مختلف انجام داد . با عمو بهروز و احمد  گل یا پوچ بازی کرد ، براشون رقصید . از دست عمو احمدش غذا خورد . لباس عمو بهروز رو هم شکلاتی کرد . ولی عمو بهروز حواسش نبود و متوجه نشد . ما هم به روی خودمون نیاوردیم .

تازه با هم قرار گذاشتیم که هماهنگ کنیم و بریم مسافرت . عمو بهروز هماهنگ هست ولی امان از پانیذ و احمد . باید از نیشابور یه چند تا دسته بیل بیارم بزنمشون .

خلاصه هر چی بگم کم گفتم . همیشه از بودن با عمو بهروز و ژاله جون لذت می برم . راستش عمو بامداد هم دعوت بود ولی نیومد .کلی ضد حال خوردیم . دوست داشتیم اونم باشه .

ما هروقت دلمون میگیره دوست داریم بریم خونه ژاله جون اینا و یا بگیم اونا بیان پیش ما . ولی حیف که راهمون دوره و خوب گاهی هم فکر می کنیم ممکنه گرفتار باشن .

کیوان کلی هم هدیه گرفت . از ژاله جون و عمو بهروز و پانیذ و احمد . قبلا هم از عمه مینا و معصومه هدیه گرفته بود(درست روز تولدش ).

نکته 1: من هر کاری کنم نمی تونم به آخر اسم احمد ،آقا اضافه کنم . ما از بچگی با هم بزرگ شدیم و من از صمیم قلب دوسش دارم ولی آقا نمی تونم بگم یجوریه . انگار غریبه میشیم .

نکته 2:خواهر مامان پانیذ خاله خوانده خانم پردیس حسودی نکن . زود هم عکسها رو از عمو بهروز بگیر و برام بفرست (الان که مینویسم دارم با پردیس چت می کنم ).

نکته خیلی خیلی مهم :

این اولین جشن تولد کیوان بوده ؛ به این معنی که چند تا جشن دیگه هم قراره برای 1سالگیش بگیرم . 1- جشنی با حضور همسایه ها 2- جشن با حضور دوستان محمود 3- جشن با حضور دوستان خودم تو یه پارک خوب

نوشته شده در جمعه ۱۳۸٧/٤/۱٤ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

رفتیم دکتر .

گفت که پای کیوان خوب شده و دیگه لازم نیست اون کفشها رو بپوشه .

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٧/٤/۱٠ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

فکر می کنم ۲۱ آذر ماه بود که کنکور کاردانی به کارشناسی شرکت کردم . ترم آخر بودم و ۲۴ واحد داشتم . درسهام سنگین بود و فکرم هم درگیر . تصمیم قطعی گرفته بودم و داشتم خودم رو برای جوانب کاری که میخواستم بکنم آماده می کردم . مثلا رفتار دوست و آشنا و چیزهایی از این قبیل . من عادت دارم همیشه خودم رو برای بدترین وضعیت آماده می کنم . فکر می کردم همه باهام قطع رابطه می کنن . راستش حاضر بودم با هیچ کس ارتباط نداشته باشم ولی با اون آدم زندگی نکنم . مامانی جناب داماد هم که ول کن نبود هر زور یه مساله جدید واسه دعوا پیدا می کرد . تا اینکه یه روز زنگ زدم به جناب داماد و گفتم بیا اینجا تکلیف منو روشن کن . من نمی تونم اینجوری زندگی کنم . چشمتون روز بد نبینه . شب اومدن خونه ما . دعوا بود و رسوایی . من که رفتم تو اتاق و بیرون نیومدم . به عمرم دعوا ندیده بودم . ولی ظاهرا برای اونا عادی بود . صدای مامان میومد که می خواست آرومشون کنه و صدای مامانی جناب داماد که هر لحظه بلندتر میشد . منم تو اتاقم صدای ضبط رو بلند کرده بودم . یه آهنگ از بهبوداٌف گوش میدادم . ولی باز صدای داد و فریاد می اومد . وی مامانش چقدر دروغ می گفت .آخرش بابام به باباش گفت تو چطور این همه سال با این دروغگو زندگی کردی ؟ خلاصه چون باباجان بنده اعتقاد داشت من نباید جدا بشم . هر جوری بود سر و ته قضیه رو جمع و جور کرد و آشتی کردن .  جاتون خالی ما اون شب شام ماهی شکم پر داشتیم . فکرش رو بکنید بعد از اون دعوا نشستن ماهی رو تا ته خوردن و بعد رفتن .

روز بعد من دیگه مطمئن بودم . شک نداشتم . با جناب داماد رفتم بیرون و بعد از کلی مقدمه چینی بهش گفتم بریم محضر و به من حق طلاق بده . راضی نمی شد . راستش می دونستم این جور حق طلاق ارزش قانونی نداره . فقط می خواستم به عنوان اهرم فشار ازش استفاده کنم . به هر حال اینم میدونستم اگه همون روز ازش این حق رو نگیرم دیگه نمی تونم بگیرم . چون میرفت پیش مامان جان و اون نمی ذاشت . همون جا تو خیابون باهاش قهر کردم . سرم رو انداختم پایین تاکسی گرفتم و برگشتم خونه . اونم مثل گوسفند دنبالم راه افتاد . از در خونه که رفتم تو بابا تو باغچه داشت گل بنفشه می کاشت . یه چشکلی بهش زدم و به جای سلام کردن شروع کردم به داد و بیداد که از همتون بدم میاد و از این حرفا . در حال رو که باز کردم دیدم مامان از سرو صدای من از آشپزخونه اومده بیرون به چشمک هم به اون زدم و رفتم تو اتاقم و چنان در رو بهم کوبیدم که تمام شیشه های خونه لرزید . در رو پشت سرم قفل کردم . از تلفن اتاقم زنگ زدم به شماره خونه و کل جریان رو واسه مامان تعریف کردم . بیچاره نمی دونست چی کار کنه آخه جناب داماد هم اونجا نسشته بود و مامان نمی تونست هیچ حرفی بزنه .

مامان جریان رو برای بابا تعریف کرد و بابا هم به جناب داماد گفت :‌ این چی میخواد ؟ هرچی میخواد برو براش بخر . وگرنه روزگارت رو سیاه می که . اگه پول همرات نیست من بهت قرض میدم . منم زنگ زدم به دفتر خونه ای که خاله ام  کار میکرد . جریان رو براش گفتم و ازش خواستم سند رو آماده کنه که ما در راهیم .

جناب داماد که دید من به هیچ صراطی مستقیم نیستم . کلی التماس کرد که در رو باز کنم . از اون التماس و از من امتناع . به هر حال من در کمال بی میلی در رو باز کردم . گفت به شرطی میاد و این حق رو به من واگذار میکنه که مامان جانش نفهمه . منم که منتظر همین بودم . بهش گفتم : دیگه برام مهم نیست . اصلا تا آخر عمرم هیچوقت هیچی ازت نمی خوام . از اون اصرار و از من انکار . بالاخره راضی شدم .

زنگ زد به خاله ام و گفت که قصد چه کاری داره و خاله هم که منتظر بود گفت بیاین پیش من . رفتیم و حاله کلی براش در مورد کاری که می خواست بکنه توضیح داد . و قرار شد سند رو تنظیم کنه و اون شنبه صبح بره امضا کنه . تصور کنید از ۵شنبه تا شنبه که اون بره و سند رو امضا کنه چه بر من گذشت .

باید بگم من طبق قولی که دادم هیچوقت به خانواده اش نگفتم که همچین سندی در اختبار دارم و هیچوقت هم ار اون سند استفاده نکردم .

تو همین گیر و دار جواب کنکور آمد و من قبول شدم . اما دریغ از یک تبریک . من تمام مدت تو فکر کاری که میخواستم بکنم بودم . خودم رو در نظر می گرفتم که حرفی رو میزنم و بعد به جوابهای اونا فکر می کردم و باز به جوابی که من باید بدم . باور کنید یه درخت پر از شاخه رو پر کرده بودم . همش حرفهای من بود و جوابهای احتمالی اونا و باز جوابهایی که من میتونستم بدم . از بس فکر کرده بودم داشتم دیوانه میشدم . حتی شبها هم خواب میدیم .

این وسط بابا هم درسری بود واسه خودش . راضی نمی شد . نمی دونستم چی کار کنم . بعضی از فامیلها هم که فهمیده بودن بیشتر تحریکش می کردن .

یه بار یکی از فامیلهای نزدیکم پشت سر گفته بود . اگه از این پسره جدا بشه دیگه کی میخواد بیاد سراغش . اما برای من اصلا ازدواج مجدد اهمیت نداشت فقط می خواستم جدا بشم . در ضمن میدونستم که به راحتی میتونم ازدواج کنم و اصلا به این موضوع فکر هم نمی کردم . اواسط بهمن بود . باید یه فکری می کردم زمان بود که از دست میرفت . به داداشم گفتم . نمی دونم چی به بابا گفت که اون دیگه هیچ حرفی نزد . منم رسما اعلام کردم که مخوام جدا بشم . البته فقط به فامیل خودم . اولین نفری که تاییدم کرد دایی فرزاد بود . یه شب که منو رسونده بود خونه بهم گفت تصمیمت درسته و من دیگه کاملا مطمئن بودم که تصمیم درستی گرفتم .

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸٦/۱۱/٢٥ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

Design By : nightSelect.com