303- اراده ی محبوس

پدر و پسر رفته اند خرید میوه و سبزیجات .

کمی خانه را مرتب میکنم و با خودم میگویم دیگر تمیز نمیکنم . اگر یک هفته دست به ریخت این خانه نکشم مانند طویله میشود و خلاصه کسی صدایش در می آید و آنگاه من صدایم را بلندتر خواهم کرد و از خستگی هایم خواهم گفت و از همراهی نکردنشان  . آرام آرام به سمت انباری میروم دستمال و شیشه شور را بر میدارم مشغول میشوم و همینطور با خودم فکر میکنم که تمیز نخواهم کرد یک هفته به هیچ چیز دست نخواهم زد . جارو نخواهم کشید نخواهم شست . در همین افکارم که گردگیری تمام میشود و مشغول جارو کشیدن میشوم بعد هم سراغ دستشویی و حمام میروم و هی با خودم تکرار میکنم نخواهم کرد . ساعت 11 را نشان میدهد و دو ساعت است بی وقفه مشغولم. کم کم باید از راه برسند و میوه ها و سبزیجات است که باید شسته و جا به جا شوند . 

و من همچنان با خودم تکرار میکنم نخواهم کرد . 

/ 0 نظر / 46 بازدید