302- باران را دوست ندارم

من نمیتوانستم در باران مانند همه ی مردم دنیا پوتین به پا کنم و شلوارم را توی آن بگذارم . من حتی نمیتوانستم کفش ورزشی بپوشم . همیشه در باران کفشهایم پر از آب میشد و شلپ شلپ صدا میداد . گه گاه می ایستادم و آبشان را خالی میکردم. انگشتان پاهایم بی حس میشد و درد میگرفت و لنگه های شلوارم هم تا زانو خیس میشدند . 

من نمیتوانستم مانند همه ی مردم دنیا موقع باران از کلاه کاپشنم استفاده کنم ، چون همیشه باید مقنعه ام روی کاپشنم میبود . باران مقنعه را خیس میکرد ، موهایم خیس میشد و وزوزی بدتر از همه سرما و چسبندگی مقنعه خیس دور گردی صورتم بود با گوشهای یخ کرده . 

و بدتر از آن زمانی بود که بعد از باران آفتاب میشد و خط سفیدی که از خشک شدن آب روی مقنعه سیاه دیده میشد . بدتر از آن زمانی بود که مقنغه را بر میداشتم و موهایم به کف کله ام میچسبید . 

من باران را دوست ندارم ، چون یاد آور بوی بخاری نفتی و رطوبت بالا زده از لباسهای خیس در کلاس است . 

من هیچگاه باران را دوست نخواهم داشت . 

/ 4 نظر / 74 بازدید
omid

سلام به ما هم یک سری بزنید ضرر نمی کنید در ارشیو موضوعیم بیش از 30 نوع مطلب وجود دارد که یکیش بدردتون می خوره باتشکر

omid

سلام به ما هم یک سری بزنید ضرر نمی کنید در ارشیو موضوعیم بیش از 30 نوع مطلب وجود دارد که یکیش بدردتون می خوره باتشکر

ماشا

سلام گرامی مهربان.. واتوره با یک سپید و چند دو بیتی لکی به روز است و منتظر نقد و نظرت..

ماشا

بی پرده بگویم پرده, به حرمت پنجره دست درازی می کند. سلام... واتوره با چند دو بیتی به روز است و منتظر نقد و نظرت..