299- مسلم

اولین بار که دیدمش 19-20 سال داشتم . خیلی گنده به نظر میرسید انهم در کنار دایی فرهاد که ریزنقش است . در مورد مساله ای اجتماعی صحبت میکردند . ملایم بود و ارام حرف میزد . با خودم گفتم احتمالا استاد دانشگاه باشد . بعدها که فهمیدم راننده گلیدر است باورم نمیشد . چند سال بعد یکی از صمیمیترین دوستانمان بود . اتاق دایی (خفاه )بود و مسلم و مرتضی و مهدی و علی و وصله ی ناجور اردشیر . البته در کنار هم بسیار خوش بودیم . شومینه و تخمه افتابگردان و چای و شجریان و بحث های بی پایان و شوخی . ادبیات خودمان را داشتیم و جملات و اصطلاحاتی و اشاراتی که فقط خودمان معنیش را می فهمیدیم . روزگار خوشی بود . بعدها که اتاق دایی بهم خورد ، پاتوقمان خانه مسلم بود . هر وقت میرفتیم ساری زنگ میزدم که امادم او هم مرتضی و علی را خبر میکرد و چند ساعتی خوش بودیم دور هم . تهران می امد و یکی دو روزی پیش ما میماند. تنها که میشدیم ساعتها با هم حرف میزدیم . بیشتر من حرف میزدم و او شنونده بود . قرار بود با دوستان جدیدی اشنایمان کند تا اینقدر تنها نباشیم . دوست خوبی بود . دوستش داشتم . 

جمعه بعد از ظهر بعد از مراسم تشیع جنازه عمو جون تصمیم گرفتم به دیدار مسلم بروم . وقتی رسیدم به سرعت دکمه های مانتو مشکی را باز کردم که رنگی شاد بپوشم و بروم پیشش . دلم برایش تنگ شده بود . هنوز به دکمه اخر نرسیده بودم که دایی بی هوا گفت مسلم مرد . دنیا روی سرم خراب شد . دیگر هیچ نمیفهمیدم . روسری را سرم کردم و دویدم . درست بود . در باز بود و پارچه مشکی و صدای زجه های پروین . با صدای بلند گریه میکردم کاری که هیچگاه انجام نمیدهم . کنترلی روی خودم نداشتم. مسلم صبح مرده بود . یکدفعه . ان همه انرژی ان همه محبت و مهربانی به یکباره تمام شد . قلب مهربانش ایستاد و ما را عمری داغدار کرد . 

مسلم مرد ، مسلم نفس نکشید و فریاد های ما برای بازگشتش بی فایده بود . 

زجه های مرتضی و اشکهای بی پایان مهدی و گریه دایی فرهاد که من فقط بعد از شنیدن خبر مرگ مادرم اشکش را دیدم؛ همه و همه میگفت که انکه به خاک میسپاریمش مسلم است . رفیق بی بدیلمان . 

میدانم مرده اما باور ندارم . لحظه ای یادش تنهایم نمیگذارد . با گریه میخوابم و با گریه برمیخیزم . مرگش اخر دیوانه ام میکند .

/ 3 نظر / 23 بازدید
mahnaz

azizam moteasefam vaghean [ناراحت]

زهرا

سلام آزاده جان بسيار ناراحت شدم ... بعد مدت ها با غم شروع كردي منم دلم گرفت . مرگ ... به نظرم سخت ترين امتحان ادم هاست .. مخصوصا اونايي كه دوستشون داريم [دلشکسته] اميدوارم باز هم صبوري كني ... تو خيلي صبور و مقاومي دوست خوبم ...